داستان های کره ای

معرفی شخصیت های داستان

هیون لیدر گروهkim hyun joongیوهی

جونگمین

یون سنگ

کیوجونگ

هیونگ جون

یکشنبه دوم مهر 1391 17:44نویسنده جوانه| |
خبرررررررررررررررررر
دوست جونیام سلااااااااااااااام

این داستانم تموم شد و امیدوارم که خوشتون اومده باشه

هرکی خوشش اومده تو قسمت نظر سنجی عدد 2 رو تایپ کنه ببینم چه جوری نوشتم

راستی بگم که منو بکشین هم نویسندگی رو ترک نمیکنم و میخوام یه داستان جدید بنویسم

و طبق معمول وبمو عوض میکنم

شاید خیلی بخوان دلیل این همه وب عوض کردن منو بدونن

دلیلش اینه که دوست دارم داستانام باقی بمونه و با یه داستان دیگه قاطی نشه

اگر دوست دارین واسه خوندن داستان جدیدم برن به ادرس:

f4jb4.blogfa.com

یکشنبه چهاردهم آبان 1391 18:16نویسنده جوانه| |
قسمت سی ام(اخر)

هیون همونطور بالای سر یوهی وایستاده بود و گریه میکرد

جونگمین:داداشم......انقدر گریه نکن

هیون:یوهی....همش به من میگفت که چه قدر موهاشو دوست داره ولی الان.......

و بعد برگشت سمت جونگمین و داد زد:عوضیا...آشغالا...همش تقصیر شماهاست....من دیر رسیدم...نتونستم برای اخرین بار عشقمو ببینم...چرا؟جونگمین از همتون متنفرم

دکتر:اقای هیون بهتره

هیون:هیچ چیز بهتر از این نیست که من الان پیش یوهی باشم

دکتر:ولی....

هیون:برید....تنهام بزارید...یوهی من نمرده....من میدونم....اینو احساس میکنم

دکتر:اما ایشون مردن

هیون هیچی نگفت

دکتر:میخواین جلوی شما معاینه کنم تا باورتون بشه؟

هیون فقط به دکتر نگاه کرد

دکتر گوشیشو در اورد و گذاشت تو گوش هیون و طرف دیگشم گذاشت رو قلب یوهی

دکتر:میبینی؟ضربان نداره.....قلبش نمیزنه....میبینی؟

هیون با ناباوری و تعجب به زور گفت:ولی....این تپش داره.....داره میزنه من میشنوم.....صدای قلب یوهی رو میتونم بشنوم...نمرده

دکتر با تعجب گوشی رو گرفت و خودش یوهی رو معاینه کرد و با ناباوری گفت:تپش داره.....خیلی خیلی ضعیفه ولی......میزنه....نمرده هیون داره راست میگه

جونگمین و یون سنگ و کیو و هیونگ جون با تعجب و امید واری به دکتر نگاه کردن

هیون:میدونستم یوهی من نمرده....میدونستم

دکتر چندتا از پرستارارو صدا کرد و یوهی رو بردن اتاق عمل

جونگمین:این یه معجزست

کیوجونگ:یعنی یوهی زنده میمونه

یون سنگ:حتما....حتما


2سال بعد

هیون داشت از در خونه میومد بیرون که یهو خبرنگارا دورشو گرفتن و راهشو صد کردن

_اقای هیون؟....ما اخیرن شایعاتی در مورد شما شنیدیم...ایا درسته که به زودی میخواین ازدواج کنین؟

-اونم با دختری که یه معجزه جونشو نجات داده؟

_ما شنیدیم که اون دختر سرطان داشته و به طور معجزه اسایی زنده مونده

_اینها درسه اقای هیون؟

هیون:اوه بله.....اینا همش درسته و من به زودی ازدواج خواهم کرد....الانم دیرم شده....معذرت میخوام اما من دیگه باید برم

و رفت سمت ماشینش

_اقای هیون لطفا به یه سوال دیگه پاسخ بدین....اقای هیون

_اقای هیون لطفا


جونگمین:وااااااااااای بچه ها یه خبر بد....امر.ز یون اه بر میگرده

کیوجونگ:برو بابا...تو هم ادا اطواراتو واسه ما داری عشوه خرکیاتو واسه خانوم

یون سنگ:والا

جونگمین:.ایسا ببینم......منظور؟

هیونگ جون:خودمون میدونیم دیگه نمیخواد واسه ما فیلم بازی کنی

جونگمین:چیو میدونین؟

کیوجونگ:برو انقدر واسه من فیلم بازی نکن.....تو عاشق یون اهی...هممون میدونیم

جونگمین:چییییییییی؟!!!من؟!!!!من؟

یون سنگ:ای دروغ گو

جونگمین:من؟!از مجا اینو در اوردی

کیوجونگ:تو اس ام اسات دیدم.....چه چیزایی داه بودیا....عاشقتم و برت میمیرمو ...زودتر بیا و دلم برات تنگ شده و

جونگمین:اون وقت کی به شما نشون داده اس های منو؟

یون سنگ گلوشو صاف کرد و هیونگ جون با خونسردی گفت:یون سنگ

جونگنمین برگشت سمت یون سنگ و با مهربانی گفت:عزیزم....کار تو بود؟

یون سنگ:من؟....من؟!خب.....من؟....اره....من....بودم

جونگمین:نظرت راجب اون گلدون چیه؟

یون سنگ:کدوم گلدون؟!!

جونگمین:همون بزرگه

یون سنگ:اهان....قشنگه

جونگمین پاشد و رفت سمت گلدون و گفت:وقتی تو سر تو بیاد قشنگ ترم میشه

و دوید دنبال یون سنگ

و یون سنگ هم جیغ بلندی زد و شروع کرد به دویدن

هیونگ جون و کیوجونگ هم میخندیدن و تشویق میکردن

یهو یوهی ار اتاق اومد بیرون

یوهی:جونگمین...نکن بیچاره گناه داره

جونگمین:هیچم گناه نداره

و یون سنگ رو پرت کرد زمین و شروع کرد گاز گرفتن یون سنگ

سون ینگ:ایییییییییییییی.....نکن......ایییییییییییی

یوهی خندید و گفت:کندی دستشو گاز نگیر

کیو جونگ:تو هم...بیا بشین اینجا باهم نگاه کنیم بخندیم

یون سنگ:اخ.....کجاش خنده داره....جونگمیییییییییییین...ایییییییییییی

و همه با هم زدن زیر خنده که در وا شد و هیون اومد تو

هیون:چه خبرتونه؟صدا جیغ یون سگ هفت تا کوچه اونورترم میاد

یوهی:عزیزم بیا بشین اینجا...ببین جونگمین دیونه باز شروع کرده

هیون:ای بابا

هیونگ جون:اخه جونگی عاشق یون اه شده....یون سنگم لوش داره..واسه همین داره میزنتش

هیون:عاشق یون اه

جونگمین یه گاز محکم از یون سنگ گرفت و گفت:خاک تو سرت....همه فهمیدن

یون سنگ جیغ زد:اااااااااااااااااااااااااااا....دردم گرفت

جونگمین:حالا اون زمانی که یوهی و هیون همدیگرو بوسیدن درمونو در اورد تا بگه ولی واسه منو مثل اب خوردن گفت

هیون و یوهی با هم جیغ زدن:جوووووووووووووونگمین

....

شنبه سیزدهم آبان 1391 12:39نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و نهم
دکتز از اتاق عمل اومد بیرون

هیون هنوز هم با چشمایی پر از اشک و ناباوری به همه نگاه میکرد

دکتر نگاهی به چشم های منتظر اون 5 نفر کرد و سری تکون داد

هیون:چ......چ.....چی.......میخوای........چی......م...میخوای...ب....بگ..بگی؟

دکتر در حالیکه تو چشماش پر از اشک بود با ناراحتی گفت:خ...خانوم....یوهی......متاسفم

هیون دوید سمت دکتر یقشو گرفت و فریاد زد:چی داری میگی؟احمق چی داری میگی؟یوهی من نمرده.....چی میگی

جونگمین و یون سنگ زانوهاشون خم شد و نشستن روی زمین جونگمین زار میزد و یون سنگ هم اشک میریخت

هیونگ جون با ناراحتی در حالیکه گریه میکرد زجه زد:حالا ما چیکار کنیم؟یوهی برگرد؟ما بدون تو چیکار کنیم.....چرا باید تو بمیری....نههههههههه...نههههه

کیوجونگ هم سعی یکرد هیونو اروم کنه ولی خودشم گریه میکرد

هیون داد میکشید:ولم کنید....ولم کنید احمقا...گریه نکنین...یوهی نمرده،نمرده

و هق هق زد زیر گریه

دکتر هم در حالیکه گریه میکرد زد رو شونه ی هیون و رفت

هیون دستای کیوجونگو که سعی میکرد هیونو نگه داره تا کسیو نزنه از خودش جدا کرد و دوید داخل اتاق عمل

در اتاقو باز کرد و رفت تو

یوهی رو تخت خوابیده بود و....و یه ملافه سفیدو داشتن روش مینداختن

هیون دوید سمت اون پرستار و داد کشید:نه...من نمیزارم...داری چه غلطی میکنی؟

پرستار:اخه....

ولی دیگه چیزی نگفت و سرشو تکون داد و به یوهی نگاه کرد و سرشو تکون داد و اهسته گفت:خیلی حیف بود

و رفت بیرون

هیون دوزانو نشست رو زمین جلو تخت یوهی و در حالیکه گریه میکرد با ناباوری صورت زیبای یوهی رو نگاه میکرد

همون صورت زیبا که هنوز هم لبخند ملیحش روی لبش بود

هیون با گریه:نه....یوهی نه....توروخدا.....تو به من گفتی که منو تنها نمیزاری....داری چیکار میکنی؟پاشو...پاشو بریم خونه...برادر کوچیکت اونجا منتظره...پاشو یوهی....اگه تو نباشی دیگه کی واسه جین هو قصه میگه؟...کی وقتی من ناراحتم ارومم میکنه؟...کی دیگه تو زمستون سرد واسه پرنده ها دونه میریزه؟کی همیشه و در بدتری شرایط با لبخند رو صورتش دنیا رو بهار میکنه؟کی دیگه به ردم کمک میکنه....گل من پاشو...یوهیییییییییییییییییییییییییییییییی

و دستای یوهی رو گرفت و زار زد

هیون:یوهی من....پاشو....چرا انقدر سردی هان؟!

و دست یوهی رو گرفت و ها کرد

هیون:من نمیزارم سردت شه....بیا الان گرم میشی

که یهو دستی رو شونش احساس کرد

جونگمین بود

در حالیکه گریه میکرد گفت:داداش

هیون:گمشو....گمشو بیرون

جونگمین چیزی نگفت ورفت بیرون

یهو چندتا پرستار اومدن و گفتن»اقا ما باید جنازه رو ببریم سردخونه

هیون داد زد:کدوم جنازه رو؟میخواین یوهی گل منو ببرین؟؟نه نمیزارم...برین گمشین،نمیزارم دستتون بهش برسه...برین

پرستار:اقا قانون اینجا اینه....متاسفیم

و دست هیونو به زور از یوهی جدا کردن 

هیون زجه زد:نهههههه.....ولم...کنین.....نه.یوهی منو نبرین....کجا میبرینش؟نه......اون سردش میشه....نبرینش....نههههههههههههه

و سعی کرد دنبال اونا بره و یوهی رو از دستشون در بیاره اما دوتا مرد گرفته بودنش و نمیزاشتن که اون بره

هیون:توروخدا ولم کنین.....دارم عشقمو میبرن....تورخدا....دارم زنمو میبرن......ولم کنین...یوهی از تنهایی میترسه...نههههههه

همه گریه میکردن اما سعی میکردن هیونو نگه دارن که یهو جونگمین اومد و داد زد:ولش کنین بیشرفا.....برین گمشین

و کمک کیوجونگ بازوی هیونو گرفت و گفت:داداش.....داداشم نکن.....توروخدا.....روح یوهی عذاب میکشه....نکن

هیون داد زد:کدوم روح؟یوهی زندست......روح چیه؟جونگمین ولم کن.....دارن یوهی رو میبرن سردخونه...نمیدونن اون زندس؟تو رو بهشون بگو....جونگمبن تو همیشه به من کمک میکردی...همه حرفتو گوش میدن....برو بگو یوهی منو بیارن توروخدا برو دیگه

جونگمین با گریه:داداشم....ایندفعه دیگه نمیتونم کاری کنم....قربون تو داداشه مظلومم برم....توروخدا گریه نکن

هیون دستای اونا از خودش جدا کرد و دوید طرف سردخانه

هیون:یوهی....نبرش لعنتی...یوهییییییییییی

و رفت داخل سردخانه

هیون:توروخدا یوهییییییییی

هیون:نههههه

یوهی رو گذاشتن توی کاور و داشتن میبردنش تو کشو

هیون:یوهیییییییییی.....نه...نکن

و کشو رو بستن

هیون:توروخدا یوهیییییییییی

یوهی رفته بود داخل کشو و

هیون:نهههههههههههه

و دوزانو افتاد رو زمین

در حالیکه بی رمق به اون کشو که عشقش توش بود نگاه میکرد

تو ذهنش لبخندا و خاطره هاش با یوهی رو مرور میکرد

همون خاطره های کوتاه ولی شیرین

همونایی که دیگه هیچوقت....نمیتونست داشته باشه

با عشقش


کیوجونگ اومد تو اتاق و به هیون نگاه کرد

دکتر هم اومد تو سردخونه

به همراه جونگمین و یون سنگ و هیونگ جون

دکتر رفت سمت اون کشو و کشیدش بیرون

 کاورو باز کرد و گفت:اقای هیون میتونین برای اخرین بار ببینینش

هیون رفت سمت اون کشو

به صورت زیبای یوهی خیره شد

لبخند زیبای اون روی صورتش مثل یه غنچه گل بود

هیون:الان درست عین زیبای خفته شدی.....کاش میشد بعد از یه بوسه....از یه خوابه صد ساله بیدار میشدی

و اشکش ریخت رو دستای یوهی

.....

جمعه دوازدهم آبان 1391 12:0نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و هشتم
جونگمین و یون سنگ و هیونگ جون و کیوجونگ و یوهی خونه نبودن

هیون هم تصمیمی گرفته بود و میخواست همین روز اجراش کنه

هیون سوار ماشینش شد و رفت به کمپانی که باهاش قرار داد داشت

هیون:سلام رییس ان

رییس ان:اوووو....کیم هیون جونگ؟؟؟تو کجا و اینجا کجا؟....ستاره ی کره  اینجا چیکار میکنه؟

هیون سرشو انداخت پایین و گفت:کار مهمی باهاتون دارم

رییس ان:آ.....بله بله...خوب بشین.....الان میگم یه قهوه بیارن تا راحت صحبت کنیم

هیون:نه ممنون....چیزی نمیخورم

رییس ان با شک و دودلی به هیون نگاه کرد و نشست و گفت:مثل اینکه قضیه.....خیلی مهمه؟

هیون:بله رییس ان

رییس ان:خوب......بگو....میشنوم


کیوجونگ دوید و اومد پیش جونگمین و یون سنگ و هیونگ جون

کیوجونگ:این هیون دیونه شده

جونگمین:چرا؟

کیوجونگ:من نمیدونم اما....رییس ان الا یه چیزایی میگفت....هیون داره از بین میره بچه ها.....گروهمون داره از هم میپاشه

یون سنگ:چی شده؟

کیوجونگ:هیون.......هیون

هیونگ جون:هیون چی؟

کیوجونگ:هیون استفا داده......دیگه عضو اس اس 501 نیست....هیون قراردادشو با کمپانیمون فسخ کرده......و یه بلیت گرفته میخواد واسه همیشه از کشور بره

جونگمین:چییییییییی؟!

کیوجونگ که داشت گریه میکرد گفت:این چه بلاهایی که سرمون میاد؟....اون ار یوهی اینم از هیون....ما باید چیکار کنیم

هیونگ جون:باید صبر کنیم......من مطمئنم....یوهی خوب میشه....خوب میشه من میدونم.....اونوقت به هیون همه چی رو توضیح میدیم و برش میگردونیم

کیوجونگ که دیگه از گریه داشت خفه میشد داد زد:چی داری میگی؟.....احمق ما دیریم خودمونو گول میزنیم....یوهی خوب نمیشه....اون سرطان داره......داره میمیره.......ما داریم خودمون گول میزنیم...اون نمیتونه....نمیمونه......این بیماری درمان نداره...اون میمیره....تو اینو خوب میدونی....یوهی سرطان داره

جونگمین:خفه شو....این غیر ممکنه.....یوهی نمیمیره...اون میمونه...میمونه و بر میگرده پیش هیون...اون هنوز خیلی جوونه اون خیلی ارزو داره...خیلی ارزو داره......میفهمی؟

کیوجونگ که گریه میکرد دوید و از اونجا دور شد

جونگمین هم اشکاش جاری بود

هیونگ جون:جونگمین...اروم باش...اون خوب میشه....ما الان تو بیمارستانیم....منتظریم تا بهترین خبرارو برامون بیارن

جونگمین:اره...ما تو بیمارستانیم...کنار یوهی....اما اون مکارو نمیخواد...میدونی اون چه عذابی داره میکشه؟؟(داد زد)یوهی داره درد میکشه اما صداش در نمیاد تا هیون نفهمه و ناراحت نشه.....تظاهر کرد عاشق منه تا هیون نفهمه و ناراحت نشه.....وقتی موهاش داشت دونه دونه میریخت صداش در نیومد تا هیون نفهمه و ناراحت نشه و فقط گریه میکرد......اون دختر الان میتونست بهترین چیزارو داشته باشه اما فقط به خاطر اینکه داره موهاشو از دست میده گریه میکرد....تو چی میدونی؟از بدبختیای یوهی چی میدونی؟میدونی وقتی مادرش داشته میمرده یوهی ارزوش چی بوده؟مادر یوهی هم مریض بود و اون موقع یوهی 9 سالش بود....میدونی درخواستش از مادرش چی بود؟...میدونی اخرین درخواستش از مادرش چی بود؟میخواست بدونه که......که......موز چه مزه ایه؟باورت میشه؟یوهی انقدر بدبخت بود....این دختر با این قلب پاکش کسی بود که ارزوی خوردن یه موزو داشت...اون موقع فقیر بود و بدبخت....الان چرا باید این دردو تحمل کنه...الان چرا باید سرطان داشته باشه؟چرااااااااااااااا؟اخه چرا؟کی باید جواب سوال این دخترو بده؟کی میتونه جوابشو بده؟

هیونگ جون اشکاشو پاک کرد و نشست کنار جونگمین

هیونگ جون:راست میگی......واقعا راست میگی داداشم

که یهو دکتر اومد

جونگمین اشکاشو پاک کرد و از زمین بلند شد

دکتر سری تکون داد و گفت:بهتره عملش کنیم....یعنی.....تنها راهمون اینه....این عمل 20%رو بهتره....انجام بدیم

جونگمین که نفس نفس میزد با ناامیدی اشک ریخت  وگفت:20%؟

دکتر:تنها راه نجاتشه....اون سرطان خون داره....اگه عمل نکنه....قطعا میمیره....اما اگر عمل کنه 20%احتمال داره که.....که زنده بمونه

جونگمین که گریه میکرد با هق هق گفت:ببینمش.....میخوام ببینمش

دکتر هم که اشک تو چشماش جمع شده بود سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

جونگمین و یون سنگ و هیونگ جون رفتن تو اتاق یوهی

یوهی دراز کشیده بود و مثل فرشته های معصوم لبخند میزد

موهاش همه ریخته بود

همون موهایی که خیلی دوسشون داشت

جونگمین که اشک از چشماش میریخت گفت:چرا یوهی؟

یوهی بلخند زده بود اما تو چشماش پر از اشک بود

یوهی:ممنونم.....بابات همه چیز.....جونگمین

جونگمین:چی میخوای بگی؟

یوهی:شماها واسم خیلی زحمت کشیدین....تو میدونی که من....همیشه دلم میخواست به همه کمک کنم......جونگمین......یه کاری کن که.....اگه اتفاقی برام افتاد....اعضای بدنمو بدن به اونایی که احتیاج بیشتری بهش دارن

جونگمین:نه...برای تو هیچ اتفاقی نمیوفته....ماها نمیزاریم....نمیزاریم گی مثل تو....اتفاقی براش بیوفته

یوهی با همون لبخند ملیحش:تصمیم گیرنده خداست

جونگمین:خداتورو از ما نمیگیره....تو باید زنده بمونی و برگردی پیش هیون

یوهی هنوز لبخند داشت اما اشکش روی گونه هاش بود

یوهی:به هیون بگو که دوسش دارم....بگو قولمو نشکوندمو....هیچ وقت بهش خیانت نکردم....بگو که.....بگو

جونگمین با صدای غمگین و اغشته به بغض:میگم....به خدا همه رو میگم....ولی تو بمون...توروخدا

هیونگ جون:یوهی......تو مارو تنها نمیزاری...مگه نه؟ها؟

یوهی دوباره لبخند زد و گفت:وقتشه نه؟.....میخوان ببرنم اتاق عمل؟

جونگمین سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

یوهی:فقط یه کلمه دیگه......جونگمین...مواظب هیون و جین هو باش.....لطفا

جونگمین:نه......تو خودت برمیگردی و مواظب اونا میمونی....من اینکارو نمیکنم....نه....هرگز

دکتر وارد اتاق شد

دکتر:بچه ها......بهتره یوهی رو ببریم

و پرستارا یوهی رو روی تخت دیگه ای خوابوندن و داشتن میبردنشون سمت اتاق عمل

جونگمین دوید سمت در خروجی

و موبایلشو در اورد و زنگ زد به هیون

هیون:چی میخوای؟

جونگمینهیون...بیا بیمارستان بیا....بیا ببین دارن چه بلایی سر یوهی میارن......من دروغ گفتم...یوهی دروغ گفت...اون منو نمیخواست...هیون...یوهی....یوهی سرطان داره...ممکنه دیگه هرگز نبینیش....تورو خدا بیا....هیون ممکنه بمیره...اون تورو میخواد...هیون....نمیدونم چیکار کنم....یوهیت ممکنه بمیره...اون دختره گل....اون خانوم پاک و معصوم....میترسم...هیون بیا

یهو تلفن از طرف هیون قطع شد

جونگمین دوید سمت در اتاق عمل

یوهی رو داشتن میبردن داخل

یوهی نگاهی به جونگمین کرد اشکش ریخت و لبخند زد

و بعد بردنش داخل اتاق عمل و درو بستن

هیون با تمام سرعتش میدوید

هیون گریه میکرد و میدوید

به جای اینکه سوار ماشینش شه با پای برهنه با تمام سرعتش به سمت بیمارستان میرفت

وقتی رسید

جونگمین و هیونگ جون و کیوجونگ و یون سنگ دم در اتاق عمل نشسته بودن

هیون با ناباوری رفت جلو

هیون:نه.....یوهی من اینجا نیست.....داری دروغ میگین

یون سنگ با گریه:داداش....دارن عملش میکنن....دیر رسیدی.....خیلی دیر رسیدی داداش....فقط20%احتمال داره بمونه....داداش دیر اومدی...دیر اومدی...اگه دیگه از این در....بیرون نیاد...داداش

هیون داد زد:خفه شو.....آشغال خفه شو...دروغگوا.....یوهی سرطان نداره....این توهم نیست....دارین به من دروغ میگین......دارین دروغ میگین

دکتر از در اتاق عمل اومد بیرون و

.....

پنجشنبه یازدهم آبان 1391 13:55نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و هفتم
یوهی همونطور که گریه میکرد دوید به سمت یه کافی شاپ و نشست اونجا و از پشت شیشه زل زد به بیرون

یوهی:منو ببخش هیون.....منو ببخش


هیون برگشته بد خونه و دید که هیچ کس خونه نیست اصلا حوصله نداشت و رفت توی اتاقش

نشسته بود توی اتاق و با ناراحتی به خاطره هاش با یوهی فکر میکرد




دو هفته بعد

هیون وضع روحی خوبی نداشت و و یوهی هم همش گریه میکرد

جونگمین و بقیه هم ناراحت و افسرده بودن و کمتر با یوهی ارتباط داشتن

در صورتی که یوهی و برادرش هنوز تو خونه ی هیون بودن

اونروز همه رفته بودن بیرون و یوهی حالش خوب نبود و توی اتاق خودش بود و هیون هم داشت گیتار میزد

یوهی رفت تو اتاق هیون و دید که اون داره گیتار میزنه

هیون همونطور که اهنگ غمگینی رو با گیتار میزد اهسته زیر لب زمزمه میکرد:خیلی بیرحمی......من عاشقت بودم....خیلی بیرحمی.....لعنتی تو از من چی میخواستی؟....چرا یه کاری کردی که عاشقت شم.....به من قول داده بودی.....قول داده بودی هیچ وقت بهم خیانت نمیکنی...اما...اما ولم کردی.....به خاطر جونگمین؟؟.....چرا.....مگه من دوستت نداشتم.....اخه چرا؟

هیون یوهی رو ندیده بود و همونطور که اهسته اینارو میگفت اشک از چشماش میریخت

یوهی هم که خودشم داشت گریه میکرد یهو رفتتو اتاق پیش هیونو و از پشت بغلش کرد

یوهی:هیون....توروخدا منو ببخش.....تو هیچی نمیدونی....منو ببخش....انقدر سختش نکن.....لطفا...منو ببخش

هیون:برو.....از اتاقم برو بیرون

یوهی:هیون منو ببخش

هیون:ازم اینو نخواه......هیچ وقت...فراموش نمیکنم....که تو با من چی کار کردی

یوهی که دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه دوید و از اتاق هیون خارج شد و رفت تو اتاق خودش و درشم بست

به در تکیه داد و نشست روی زمین

اشکاش میریخت تو صورتش

همونطور که به در تکیه داده بود و نشسته بود رو زمین دستشو برد لای موهاش

و وقتی دستشو اورد بیرون یه مشت از موهاش تو دستش بود

یوهی گریش شدیدتر شد و سرشو تو دستاش گرفت و اون موهارو ریخت زمین

....

سه شنبه نهم آبان 1391 16:21نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و ششم
یون سنگ:هیون؟!!!چی داری میگی؟

هیون داد زد:گفتم الان از جلو چشمم گم شو جونگمین

یوهی که داشت گریه میکرد رفت جلوی هیون و گفت:هیون.....توروخدا....من از اینجا میرم....قسم میخوم...همین الان میرم...به جونگمین کاری نداشته باش....همه ی این دردسرا به خاطره منه....همین الان میرم

هیون با نفرت به یوهی نگاه کرد

و رفت سمت میزی که در حال بود و هرچی روش بود و انداخت و شکوند و در حالیکه فریاد میکشید و گریه میکرد داد زد:میخوای از این خونه بری؟!چرا لعنتی؟!!مگه تو به خاطر همین خونه با احساساته من بازی نکردی؟...مگه تو به خاطر همین پول و ماشین و جا و غذا منو بازیچه نکردی؟مگه تو به خاطر همنا دل منو نشکوندی؟؟!پس دیگه کجا میخوای بری؟کجا میخوای بری لعنتییییییییییییی؟؟

کیوجونگ:هیون اروم باش

یوهی از گریه دیگه رو پا بند نبود

دو زانو نشسته بود روی زمین و گریه میکرد

هیون هم

جونگمین:اروم باش هیون.....من میرم.....همین الان

و دست یوهی رو گرفت و با خودش کشوند و برد از در خونه بیرون

یوهی گریه میکرد و اروم نمیشد

جونگمین:خواهش میکنم گریه نکن

یوهی:جونگمین هیچی نگو.....من دارم هیونو گول میزنم خودمو گول مسزنم تورو هم گول میزنم

جونگمین:من بهت قول دادم......اشکالی نداره...تحمل میکنم


هیون تو حال نشسته بود و فقط به روبروش خیره شده بود و هیچی نمیگفت شده بود عین دیوونه ها

یون سنگ اومد پیش هیون نشست

یون سنگ:هیون.....داداش انقدر خودتو عذاب نده

کیوجونگ:قبول کن که اون دختر ارزششو نداشته

هیونگ جون:نباید خودتو به خاطر یه دختر نابود کنی.....مردم چی میگن؟

اما هیون هیچی نگفت و بازم به روبروش نگاه میکرد

انگار حرفای اونارو نمیشنید

کیوجونگ در حالیکه خودش هم گریه میکرد داد زد:تو داداش منی......نمیخوام اتفاقی برات بیوفته میفهمی؟انقدر واسه اون دختر عذاب نکش لعنتی

اما هیون بازم هیچ عکس و العملی نیون نداد حتی پلکم نمیزد

کیوجونگ یهو عصبانی شد و یقه ی هیونو گرفت و اونو چسبوند به دیوار

کیوجونگ با گریه داد زد:حرف بزن عوضی......میگم حرف بزن....نمیخوام اینطوری ببینمت...حرف بزن

هیون دست کیوجونگو از یقش باز کرد و بدون یه کلمه حرف از خونه خارج شد

هیون رفت و سوار ماشینش شد و با سرعت دیوانه واری حرکت کرد

موبایلشو برداشت و زنگ زد به جونگمین

جونگمین:الو؟

هیون:میخوام با یوهی حرف بزنم...بیارش به این ادرس

جونگمین:باشه.......بگو


یوهی توی همون محل قرار نشسته بود و حالش اصلا خوب نبود

بعد از چند دقیقه هیون اومد

هیون همونطور که سرد یوهی رو نگاه میکرد گفت:میتونی؟....واقعا میتونی تو روی من نگاه کنی؟

یوهی:میتونم

هیون پوزخندی زد

یوهی سرشو انداخت پایین تا اشک تو چشماش معلوم نشن

یوهی:اگه میخوای از این حرفا بزنی....بهتره که برم

هیون:اگه همه اینا یه فیلم بوده....چرا صدات میلرزه؟.....تو که منو دوست نداری...چرا میلرزی؟

یوهی:چون حالم اصلا خوب نیست

هیون که سعی میکرد جلوی جاری شدن اشکاشو بگیره داد کشید:فکر کردی من حالم خوبه؟؟.....من دوستت داشتم....بیشتر دنیا دوستت داشتم یوهی.....تو داری منو نابود میکنی......چرا؟....اخه چرا؟.....چرا یه دفعه؟....همه چی خوب بود.....تو خوب بودی...من خوب بودم...عشقم منو تو پاک بود...داری چه بلایی سرمن میاری؟...چرا باهام اینکارو میکنی؟.....داری خوردم میکنی

و یهو زانو زد جلو پای یوهی

هیون:با من بازی نکن.....توروخدا ولم نکن.....دوستت دارم...همیشه داشتم و دارم....اینکارو نکن

یوهی که دیگه داشت تلف میشد و نمیتونست جلو اشکاشو بگیره زانو زد کنار هیون

صورت هیونو و گرفت تو دستشو گفت:منو ببخش......ولی خودت بعد ها میفهی که.....اینکارم....فقط به خاطر خودت بوده.....تو بعدا میفهمی.....که چرا دارم ولت میکنم.....ولی لطفا جلومو نگیر...سختش نکن هیون

یوهی از جاش بلند شد و دوان دوان از اونجا دور شد

هیون در حالیکه گریه میکرد از جاش بلند شد و اشکاشو پاک کرد و رفت سمت ماشینش

....

دوشنبه هشتم آبان 1391 18:1نویسنده جوانه| |
قسمت بیست پنجم

یوهی و جونگمین با هم رفتن به یه پارک و یوهی در حالیکه از چشماش اشک میریخت سرشو تکیه داد به صندلی

جونگمین با ناراحتی:گریه نکن

یوهی:من......نمیتونم

جونگمین:یوهی.....خواهش میکنم

یوهی:باشه باشه.....جونگمین لطفا دیگه حرف نزن


هیون و یون سنگ داشتن از اون طرف خیابون میومدن سمت اون پارک

یوهی که سرش سمت اوم مسیری بود که هیون داشت ازش میومد هیونو دید و تا دید که هیون داره نزدیک میشه بلند شد و خودشو تو بغل جونگمین انداخت

یوهی که میدونست هیون داره اونا میبینه سرع داد زد:جونگمین دوستت دارم

هیون که حلقه ای که برای یوهی خریده بود تو دستش بود و داشت باهاش بازی میکرد با شنیدن این جمله حلقه از دستش افتاد و با چشمای از حدقه در اومدهو عصبانیت داشت اونارو نگاه میکرد

یوهی میدونست که هیون داره نگاش میکنه واسه همین از بغل جونگمین در نیومد

هیون که داشت میترکید از عصبانیت از سمت مخالف اونا شروع کرد به دویدن

یون سنگ داد زد:هیون...هیون برگرد......هیون....هیون

یوهی همونطور که تو بغل جونگمین بود گریه میکرد

هیون داشت میدوید ولی یهو پشیمون شد و برگشت سمت جونگمین و یوهی

رفت سمت یوهی و بدون اینکه هیچ حرفی بزنه با عصبانیت تمام بازوی یوهی رو گرفت و محکم کشید و از بغل جونگمین در اورد و با خودش برد سمت ماشینش

در ماشینشو باز کرد و یوهی رو هل داد اونتو

یوهی هم بدون اینکه چیزی بگه بدن بیجانشو با خودش میکشید

کمی که از اونا دور شدن هیون وایستاد و از ماشین پیاده شد

رفت سمت یوهی و در سمت اونو هم باز کرد و اونو هم کشوند بیرون

و با عصبانیت داد زد:بهت گفتم با احساساتم بازی نکن.....گفتم منو بازیچه ی خودت نکن

یوهی:ولی من گوش نکردم

هیون داد زد:لی یوهی

یوهی:من دوستت ندارم....مگه زوره؟.....باشه اعتراف میکنم....حقیقتو میگم....من تظاهر کردم که دوستت دارم تا بتونم تو اون خونه بمونم...عشق من جونگمینه...فهمیدی هیون؟

هیون:تو......تو

یوهیکه اشکش همونطور روان بود گفت:اره هرچی میخوای بگو هرچی که دلت میخواد.........ولی من.....دوستت ندارم

و به طرف مخالف هیون رفت

هیون اصلا باورش نمیشد اشکش میریخت رو صورتش و داشت دیوونه میشد

هیون دو زانو نشست روی زمین و دستش گرفت لای صورتش و گریه کرد


شب:

جونگمین و یونسنگ و کیوجونگ و هیونگ جون و یوهی توی خونه نشسته بودن اما هیون پیداش نبود

موبایلشم خاموش بود

جونگمین:لعنتی چرا موبایلتو خاموش کردی؟

هیونگ جون:حق داره......منم بودم همین کارو میکردم

یوهی هیچی نمیگفت

انگار دیگه روحی تو بدنش نبود فقط نگاه میکرد

کیوجونگ:نکنه بلایی سر خودش بیاره؟؟

یون سنگ:نه بابا....دیگه اینطوریام نیست

که یهو در خونه باز شد و هیون اومد تو

همه بلند شدن و رفتن سمتش

هیون هیچی نگفت و صاف رفت توی اتاقش و در اتاقشم قفل کرد

هیونگ جون:هیون....هیون در اتاقتو باز کن.......دِ باز ک این لعنتیو

هیون درو باز نکرد و صاف رفت توی دستشویی اتاقش

خودشو تو اینه نگاه کرد

اما به جای خودش اون صحنه ای رو میدید که یوهی تو بغل جونگمین بود

اون قدر عصبانی بود که به نفس نفس افتاده بود

یهو با مشت زد تو اینه و اینه رو شکوند

یون سنگ داد:هیون....هیون....هیون خوبی؟؟؟داری چه غلطی میکنی؟

هیون که داشت از عصبانیت میمرد رفت سمت در اتاقش و اونو باز کرد

همه با نگرانی نگاهش کردن

هیون فریاد کشید:چیه؟؟از من چی میخواین؟....باز چه مرگتونه

جونگمین:یه دقیقه صبر کن.....داد نزن

هیون:گمشو....از خونه من گمشو بیرون....الان

....

پنجشنبه چهارم آبان 1391 17:34نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و چهارم
جونگمین:ببینم حالا این پسره که گفتی.....از ماها بیشتر طرفدار داره؟

کبوجونگ:هه.....حسودیت شد؟

جونگمین:نه بابا

هیونگ جون:جونگمین حالا بس کن....ما هممون نگران یوهی و هیون هستیم

جونگمین:مگه بچن؟خودشون میان دیگه........میگم بیاین ماها این کیکا و شام رو بخوریم تا اونا بیاین حتما یه چیزی خوردن دیگه

یون سنگ:نه.......تولد یوهیه

جونگمین:فدای سرم که تولدشه.......(داد زد)بابا از گشنگی مردم

کیوجونگ:اه داد نزن

یون سنگ:جونگمین میزاری منم اون بازی رو بکنم؟؟؟

جونگمین:نه نمیزارم....یه عالمه پولشه

یون سنگ:خسیس

فردا صبح

جونگمین و جین هو و کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ همونجا تو حال خوابشون برده برد و کیک و شام هم دست نخورده مونده بود

ساعت 11 ظهر بود که بالاخره هیون و یوهی اومدن

یوهی به محض ورود به خونه با تعجب دید که همه تو حال خوابیدن و دورشون یه عالمه بادکنک و کیک و شمع و شامه

یوهی:اینجا......چه خبره؟

هیون با تعجب:نمیدونم!!!!

یوهی:جین هو هم اینجا خوابیده

در همین حال یهو جونگمین از خواب بلند شد و وقتی هیون و یوهی رو دید پرید سمت هیون و داد زد:دیوانه روانی.....تا صبح منتظرت بودیم گفتم دختررو دیر بیار نگفتم اصلا نیارش که

هیونگ جون و کیوجونگ هم بیدار شدن و حمله ور شدن سمت هیون

کیوجونگ:ماها به خاطر شما شام نخوردیم.....چرا دیشب نیومدین

هیون:خیلی خب خیلی خب....الان توضیح میدم

هیونگ جون:خبر مرگت نمیخواد توضیح بدی

جونگمین صداشو زنونه کرد:من گفتما......تجربه داشتم اخه.....نیست چند سال ما باهو زن و شوهر بودیم.....اخلاقش دستم بود میدونستم حرف حساب حالیش نمیشه

هیون:زهرمار

جونگمین:بیتربیت....اگه دادم بازی کنی

هیون:بازی چیه؟

هیونگ جون:بابا ازیه جاستین بیبرو خریده از دیشب تا الان مارو کشته

یوهی:واقعا؟؟

جونگمین:پس چی؟

یوهی:میزاری منم بازی کنم....من جاستینو خیلی دوست دارم از طرفداراشم

هیون:تو جاستین بیبرو دوست داری؟

یوهی:اره خیلی ماهه

هیون خنده ای کرد و پرسید:از من ماه تره؟

یوهی:تو با اون فرق میکنی.......اون فقط برای من یه خوانندس منم طرفدارشم

جونگمین:اونوقت هیون؟؟؟

یوهی:آ.....اون

هیون:خب جونگمین.....دیگه بسه

جونگمین:هه....مثلا خواستی ریا نشه؟

هیونگ جون:هیون امروز یوهی باید بره دکتر

یوهی:دکتر؟!واسه چی؟

جونگمین:واسه شونت دیگه....باید بری چکاب

هیون:ولی من امروز مصاحبه دارم

جونگمین:میدونم.....این وظیفه به من متحول شده

یوهی:نیازی به دکتر نیست.....من خوبم

هیون:جونگمین میبریش؟

جونگمین:اره دیگه

یوهی:ولی....

جونگمین:دیگه اما و اگر نیار دیگه......لباسم که تنته زود باش بریم

یوهی:جونگمین....

جونگمین دست یوهی رو کشید و برد بیرون

بالاخره یوهی و جونگمین رفتن پیش دکتر

دکتر برای چکاب کلی دستور یه امارای داد

یوهی امارای رو انجام داد

دکتر:فقط نیم ساعت وقت میبره تا جواب ازمایش حاظر شه

یوهی:اوه...بله اقای دکتر

جونگمین:ما منتظر میمونیم

یک ساعت بعد یوهی و جونگمین از بیمارستان میان بیرون

جونگمین:یوهی.....مطمئنی که میخوای....اینکارو بکنی؟

یوهی اهسته:اره

جونگمین:ولی هیون تورو خیلی دوست داره

یوهی:کافیه جونگمین......کی هیون میاد؟

جونگمین لبشو گاز گرفت و گفت:اخه من دوستشم....رفیقشم.....نمیتونم که.....

یوهی فقط به جونگمین نگاه کرد

یوهی:ولی من از همین الان تنها عشقم تویی

جونگمین:مطمئنی که.....میخوای شروع بشه؟....میخوای این بازی مسخره رو شروع کنی؟

یوهی:این یه بازی نیست جونگمین.....این سرنوشت منه

جونگمین:میدونم

یوهی:میخوام هیون بدونه که من تورو دوست دارم

جونگمین:باشه......خودم میدونم دیگه باید چیکار کنم

و ماشین رو روشن کرد و با یوهی رفتن سمت یه پارک


هیون توی استدیو مصاحبه بود و کارش هم داشت تموم میشد

یون سنگ:هیون.....جونگمین زنگ زد....منو دعوت کرد به پارک....از تو چیزی نگفت ولی تو هم بیا

هیون:اره اتفاقا خیلی خستم.....بریم پارک

یون سنگ و هیون همونطور که پیاده میرفتن با هم حرف میزدن

یون سنگ:تو واقعا عاشق یوهی شدی داداش؟

هیون:اره.......اوقدر دوسش دارم که نمیتونم بی اون نفس بکشم

یون سنگ:اما اخه.....چجوری؟

هیون:نمیدونم چجوری تو این مدت کم عاشقش شدم ولی......نمیتونم ازش جدا شم

و از جیبش یه حلقه در اورد

یون سنگ:این....اوه؟چه قدر زیباست

هیون:امشب سورپرایزش میکنم......میخوام بدونه که من چه قدر دوسش دارم......امشب بهش پیشنهاد ازدواج میدم

یونسن:یعنی انقدر دوسش داری؟

هیون:خیلی بیشتر از این

....

دوشنبه یکم آبان 1391 16:39نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و سوم

جونگمین و هیونگ جون و یونسنگ وکیوجونگ رفتن خونه تا وقتی یوهی رسید خونه رو تزیین کرده باشن و واسش یه جشن تولد حسابی بگیرن

یون سنگ و هیونگ جون  و جین هو بادکنک باد میکردن و جونگمین و کیوجونگ هم به درو دیوار وصلشون میکردن

جونگمین:کیوجونگ اونو اونجا نزن زشت میشه

کیوجونگ:تو از کی تاحالا واسه من با سلیقه شدی؟

جونگمین:همون که اجازه دادم تو هم بیای واستی بغل من جایه شکر داره

کیوجونگ:هه هه....از می تا حالا جنابعالی خدا شدی و ما نمیدونستیم؟

جونگمین:تو انقدر مغزت کوچیکه که اینارو درک نمیکنی خنگول

کیوجونگ:نه بابا؟تو هم که دانشمند

جونگمین:نهخیر باید به من بگی به دانشمند گفتی زکی.....منو داری با این دانشمندای خنگول مقایسه میکنی؟

کیوجونگ:نه اصلا....معلومه که تو با دانشمندا قابل مقایسه نیستی هر چی باشه اونا یه چیزی بیشتر از تو دارن....اونم مغزه

جونگمین:خیلی داری پرو میشی

کیوجونگ:نه که تو نیستی

هیونگ جون:ای بابا....ساکت شین دیگه شمادوتا

جونگمین:نمیشم...من یکی تا اینو ادب نکنم ساکت نمیشم

کیوجونگ:مثلا میخوای چیکار کنی؟

جونگمین یهو از پشت سرش یه بادکنک در اورد و زیر پوش کیوجونگ ترکوند

کیوجونگ جیغ کشید و یه متر پرید هوا و با ترس داد زد:واااااااااااااااااااای

جونگمین و جین هو یهو زدن زیر خنده اونقدر خندیدن که داشتن میترکیدن

هیونگ جون:ای بابا...چخبرتونه دعوا نکنید دیگه...ناسلامتی تولد یوهیه

یون سنگ:اره منم میخوام کیک درست کنم

جونگمین:اخه جوجه....تو تخم مرغ بلدی بشکنی که میخوای کیک درست کنی؟

یون سنگ:هی جونگمین

جونگمین:خب بلد نیستی دیگه

یون سنگ:حالا میبینی

جونگمین:اگه تو بتونی کیک درست کنی منم شام درست میکنم

یون سنگ:یه کیکی درست میکنم که انگشتاتم باهاش بخوری

جونگمین:ولی من غذای پول ساز درست میکنم

یون سنگ:غذای پول ساز؟یعنی چی؟!!

جونگمین:یعنی وقتی خوردی یه عالمه پول از دست میدی

یون سنگ:اهان یعنی میخوای ببریمون رستوران؟

جونگمین:نه احمق باید پول بیمارستان بدی

یون سنگ:جوووووونگمین


یوهی و هیون هم رسیده بودن به همون کلبه ی چوبی و ساعت تقریبا 6 غروب بود

یوهی:هیون....اینجا خیلی قشنگه....واقعا زیباست

و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:آدم با این هوا احساس تازگی میکنه...به به....عطر گل ها همه جا رو پر کرده

هیون فقط با عشق به یوهی نگاه میکرد

یوهی یه دختر ظریف و زیبا بود و حرکت های زیبا و ناز دخترونش دل هیونو میلرزوند

یوهی یه چرخ زد که همه ی موهای خوشگل خرمایی رنگ بلندش ریخت یه طرف صورتش و بی نهایت خوشگلش کرد

یوهی:خیلی خوشم اومد

هیون لبخندی زد و همونطور که چمش از یوهی برنمیداشت گفت:تو....خیلی خوشگلی...اینو میدونستی؟

یوهی لبخند زیبایی زد و گفت:چه خوب که تو اینو میدونی

هیون رفت نزدیک یوهی ایستاد و موهاشو ناز کرد و گفت:موهات خیلی لطیفه...عینه ابریشم

یوهی:من...موهامو خیلی دوست دارم...کم پیش میاد کوتاشون کنم......خیلی دوسشون دارم

هیون:چرا؟!

یوهی:نمیدونم اما....اما از وقتی کوچیک بودم،اینو میدونستم که.......زیبایی یه دختر به موهاشو....برای همین معمولا هیچ وقت موهامو کوتاه نمیکردم.....خیلی دوسشون دارم.....هیچ وقت دلم نمیخواد موهام کوتاهه کوتاه بشه

هیون:اخه اینجوری که تا کمرته خیلی قشنگه

یوهی:میدونم

وخنده ی شیطنت امیزی کرد

هیون محو تماشای یوهی شده بود

اونقدر دوسش داشت که نمیتونست ازش چشم برداره

یوهی:میخوای بریم لب ساحل؟؟قدم بزنیم؟؟

هیون همونطور که یوهی رو نگاه میکرد گفت:باشه...بریم

و با یوهی راه افتادن سمت ساحل

داشتن راه میرفتن

یوهی دریارو نگاه میکرد اما هیون فقط داشت به یوهی نگاه میکرد

حتی جلو پاشو هم نگاه نمیکرد و چشم از چشم یوهی برنمیداشت

یوهی:چرا اینجوری نگام میکنی؟صورتم بده؟

هیون:نه نه اصلا....اونقدر خوشگلی که....که نمیتونم ازت چشم بردارم

یوهی لبخندی زد

هیون همونطور چشم دوخت به یوهی که یهو جلو پاشو ندیدپاش با یه سنگ برخورد کرد و خورد زمین

یوهی همونطور که سعی کرد هیونو نگاه کنه با ناراحتی گفت:ای وای....الهی من بمیرم....چرا همش منو نگاه میکنی و جلو پاتو نگاه نمیکنی؟.....ببین چی شد

هیون بازم زل زد به یوهی و گفت:نه...چیزی نیست....تو ارزشتن خیلی بیشتره

ولی اونقدر پاش درد میکرد که نمیتونست بلند شه

یوهی هم که اینو فهمیده بود نشست روی ساحل

هیون:ا؟چرا نشستی رو شن؟یوهی شلوارت سفیده....کثیف میشه

یوهی:نه...اینجا صفاش بیشتره

هیون لبخند زد

تازه یادش افتاد که اون روز تولد یوهیه

هیون:وای.....ما....دیگه نمیریم خونه؟

یوهی:نه عزیزم...چرا بریم...اینجا خیلی بهتره...بمونیم

هیون نگاهی به یوهی انداخت و خواست چیزی بگه که یوهی همونطور که یه هیون تکیه داده بود سرشو گذاشت رو شونه ی هیون

و باهم به غروب افتاب خیره شدن

یوهی:من.....هیچ وقت فکرشو نمیکردم که عشق...انقدر قوی باشه....هیون من خیلی دوستت دارم....هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت...تنهات نمیزارم

هیون:اینو من هم درک میکنم....احساسات ما به هم خیلی قویه یوهی....من خیلی تورو دوست دارم....نمیدونم چجوری تبدیل به عشق شد ولی....حالا اینو میدونم که بی تو حتی نمیتونم نفس بکشم

یوهی:هیچ وقت بهم خیانت نکن.....باشه؟

هیون:خیانت؟!!!!چرا باید بهت خیانت کنم؟

یوهی:اخه تو........یه ادم معروفی.....و دورو ورت پر از دختره ......من میترسم که.......

هیون:اون عشقی که من به تو دارمو با دنیا عوض نمیکنم چه برسه به یه دختر

یوهی لبخند زد

هیون:تو هم همین قولو بده

یوهی:میدم....قسم میخورم و قول میدم

هیون:اخه تو هم خیلی خشگلی

یوهی:میدونم

هیون:ای مغروره از خود راضی


هیونگ جون:ای بابا....ساعت 10 شبه چرا اینا نمیان؟؟

جونگمین:منه خر به هیون گفت یوهی رو زود نیاره خونه تا ما به کارا برسیم.........گفتم این حرف تو کلش نمیره ها.....معلوم نیست کجا دختررو گم و گورش کرده

یون سنگ:شام هم الان یخ میکنه

کیوجونگ:این کیکم الان آب میشه

جین هو:خواهرمم نیست که کادومو بهش بدم

 جونگمین:همه چی ریخته به هم

کیوجونگ:خب یه زنگ به هیون بزن ببین کجاست

جونگمین:تو نمیخواد عقلتو به رخ من بکشی.....ده دفعه زدم،خاموشه

هیونگ جون:منم به یوهی زدم......اونم خاموشه

یون سنگ:این یعنی چی؟......نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه؟

جونگمین پوزخندی زد و گفت:از اون اتفاق بدا که تو فکر میکنی نه ولی.....

یهو کیوجونگ زد تو سر جونگمینو و گفت:بچه نشسته اینجا

جونگمین:خب من که چیز بدی نگفتم...فقط گفتم احتمالا اتفاقی بینشون داره میوفته...یا شایدم افتاده

جین هو:جونگمین؟.....یعنی اینکه خواهرم و هیون مردن؟

جونگمین:نه عمو جون......خدانکنه....یعنی خدابکنه.....الته فقط هیونو خداکنه...خواهر تو بحثش جداست.....بینشون اتفاقی افتاده یعنی...

یون سنگ یه بالش پرت کرد سمت جونگمین و خودش گفت:عزیزم یعنی اینکه هیون خیلی با خواهرت مهربون تر شده

جونگمین:خب منم میخواستم همینو بگم دیگه

کیوجونگ:اره جونه خودت

جونگمین:اهان....الان یادم افتاد....دکتر یوهی امروز زنگ زد....گفت باید برای آزمایش اخر پس فردا بره بیمارستان......دکتر میخواد وضع شونشو چک کنه

یون سنگ:اون موقع که هیون و من برنامه رادیویی داریم

کیوجونگ:منم قرار دارم

هیونگ جون:منم به جین هو قول دادم ببرمش پارک

جونگمین:اِِ؟تا یکی باید یوهی رو ببره بیمارستان همتون کار دارین؟؟

هیونگ جون:تنهایی اخه زشته بره...تو که بیکاری باهاش برو دیگه

جونگمین:من هیچم بیکار نیستم

هیونگ جون:مثلا چیکار داری؟

جونگمین:میخوام بازی جدیدی که خریدم امتحان کنم

یون سنگ:بازی چی؟بازی چی؟

جونگمین:مثل اینکه بازی واسه یکی از این خواننده های هالیوودیه.......خودشو خیلی نمیشناسم ولی از بازیه خیلی تعریف میکنن

کیوجونگ:حالا خوانندهه کیه؟

جونگمین:دلتو صایون نزن بیخود نه کیتی پریه نه آوریل...پسره

یون سنگ:خب کیه؟انریکه؟

جونگمین:نه بابا....بچه مچس.....از این سوسولاست.....اسمش چی بود؟.....اسمش؟

یون سنگ:زک؟زک؟

جونگمین:زک کیه دیگه؟

کیوجونگ:تو نمیدونی این عشق خواننده های هالیوودیو داره؟.......همشونم میشناسه

جونگمین:یعنی این پسررو هم میشناسی؟

یون سنگ:اره...هر کی که باشه...فقط تو یه کم مشخصات اش بگو

جونگمین:بابا همون پسر زشته.....همون که خیلی بچه ننست دیگه.......موهاش تو صورتشه یه اهنگ داره هی میگهbaby bay(زشت خودتی و هفت جد ابادت جونگمین)

یون سنگ:اهان.....فهمیدم...جاستین بیبرو میگی؟

جونگمین:اره اره

کیوجونگ:چه آبرو بری جونگمین....جاستین بیبرو نمیشناسی؟

جونگمین:نه....اخه اون فسقلی چی داره که بخوام بشناسمش

یون سنگ:هیچی نداره فقط یه ساله تونسته رکورده مایکل جکیونم بشکنه.......تمام دنیا رو زیرو رو کرده این جاستین اون وقت تو نمیشناسیش

جونگمین:اشتباه نکن.....اونی که دنیا رو زیرو رو کرده منم....نه اون بچه ننه

کیوجونگ:اه....چرا اینا نمیان؟؟

....

یکشنبه سی ام مهر 1391 17:54نویسنده جوانه| |


niki