<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های کره ای</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 04 Nov 2012 14:46:58 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خبرررررررررررررررررر</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/33</link>
<description>دوست جونیام سلااااااااااااااام این داستانم تموم شد و امیدوارم که خوشتون اومده باشه هرکی خوشش اومده تو قسمت نظر سنجی عدد 2 رو تایپ کنه ببینم چه جوری نوشتم راستی بگم که منو بکشین هم نویسندگی رو ترک نمیکنم و میخوام یه داستان جدید بنویسم و طبق معمول وبمو عوض میکنم شاید خیلی بخوان دلیل این همه وب عوض کردن منو بدونن دلیلش اینه که دوست دارم داستانام باقی بمونه و با یه داستان دیگه قاطی نشه اگر دوست دارین واسه خوندن داستان جدیدم برن به ادرس: f4jb4.blogfa.com</description>
<pubDate>Sun, 04 Nov 2012 14:46:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت سی ام(اخر)</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/32</link>
<description>هیون همونطور بالای سر یوهی وایستاده بود و گریه میکرد جونگمین:داداشم......انقدر گریه نکن هیون:یوهی....همش به من میگفت که چه قدر موهاشو دوست داره ولی الان....... و بعد برگشت سمت جونگمین و داد زد: عوضیا...آشغالا...همش تقصیر شماهاست....من دیر رسیدم...نتونستم برای اخرین بار عشقمو ببینم...چرا؟جونگمین از همتون متنفرم دکتر:اقای هیون بهتره هیون:هیچ چیز بهتر از این نیست که من الان پیش یوهی باشم دکتر:ولی....</description>
<pubDate>Sat, 03 Nov 2012 09:09:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و نهم</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/30</link>
<description>دکتز از اتاق عمل اومد بیرون هیون هنوز هم با چشمایی پر از اشک و ناباوری به همه نگاه میکرد دکتر نگاهی به چشم های منتظر اون 5 نفر کرد و سری تکون داد هیون:چ......چ.....چی.......میخوای........چی......م...میخوای...ب....بگ..بگی؟ دکتر در حالیکه تو چشماش پر از اشک بود با ناراحتی گفت:خ...خانوم....یوهی......متاسفم هیون دوید سمت دکتر یقشو گرفت و فریاد زد: چی داری میگی؟احمق چی داری میگی؟یوهی من نمرده.....چی میگی جونگمین و یون سنگ زانوهاشون خم شد و نشستن روی زمین</description>
<pubDate>Fri, 02 Nov 2012 08:30:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و هشتم</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/29</link>
<description>جونگمین و یون سنگ و هیونگ جون و کیوجونگ و یوهی خونه نبودن هیون هم تصمیمی گرفته بود و میخواست همین روز اجراش کنه هیون سوار ماشینش شد و رفت به کمپانی که باهاش قرار داد داشت هیون:سلام رییس ان رییس ان:اوووو....کیم هیون جونگ؟؟؟تو کجا و اینجا کجا؟....ستاره ی کره اینجا چیکار میکنه؟ هیون سرشو انداخت پایین و گفت:کار مهمی باهاتون دارم رییس ان:آ.....بله بله...خوب بشین.....الان میگم یه قهوه بیارن تا راحت صحبت کنیم هیون:نه ممنون....چیزی نمیخورم رییس ان با شک و دودلی به</description>
<pubDate>Thu, 01 Nov 2012 10:25:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و هفتم</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/28</link>
<description>یوهی همونطور که گریه میکرد دوید به سمت یه کافی شاپ و نشست اونجا و از پشت شیشه زل زد به بیرون یوهی:منو ببخش هیون.....منو ببخش هیون برگشته بد خونه و دید که هیچ کس خونه نیست اصلا حوصله نداشت و رفت توی اتاقش نشسته بود توی اتاق و با ناراحتی به خاطره هاش با یوهی فکر میکرد دو هفته بعد هیون وضع روحی خوبی نداشت و و یوهی هم همش گریه میکرد جونگمین و بقیه هم ناراحت و افسرده بودن و کمتر با یوهی ارتباط داشتن در صورتی که یوهی و برادرش هنوز تو خونه ی هیون بودن اونروز همه</description>
<pubDate>Tue, 30 Oct 2012 12:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و ششم</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/27</link>
<description>یون سنگ:هیون؟!!!چی داری میگی؟ هیون داد زد:گفتم الان از جلو چشمم گم شو جونگمین یوهی که داشت گریه میکرد رفت جلوی هیون و گفت:هیون.....توروخدا....من از اینجا میرم....قسم میخوم...همین الان میرم...به جونگمین کاری نداشته باش....همه ی این دردسرا به خاطره منه....همین الان میرم هیون با نفرت به یوهی نگاه کرد و رفت سمت میزی که در حال بود و هرچی روش بود و انداخت و شکوند و در حالیکه فریاد میکشید و گریه میکرد داد زد: میخوای از این خونه بری؟!چرا لعنتی؟!!مگه تو به خاطر</description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2012 14:31:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست پنجم</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/26</link>
<description>یوهی و جونگمین با هم رفتن به یه پارک و یوهی در حالیکه از چشماش اشک میریخت سرشو تکیه داد به صندلی جونگمین با ناراحتی:گریه نکن یوهی:من......نمیتونم جونگمین:یوهی.....خواهش میکنم یوهی:باشه باشه.....جونگمین لطفا دیگه حرف نزن هیون و یون سنگ داشتن از اون طرف خیابون میومدن سمت اون پارک یوهی که سرش سمت اوم مسیری بود که هیون داشت ازش میومد هیونو دید و تا دید که هیون داره نزدیک میشه بلند شد و خودشو تو بغل جونگمین انداخت یوهی که میدونست هیون داره اونا میبینه سرع داد</description>
<pubDate>Thu, 25 Oct 2012 14:04:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و چهارم</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/25</link>
<description>جونگمین:ببینم حالا این پسره که گفتی.....از ماها بیشتر طرفدار داره؟ کبوجونگ:هه.....حسودیت شد؟ جونگمین:نه بابا هیونگ جون:جونگمین حالا بس کن....ما هممون نگران یوهی و هیون هستیم جونگمین:مگه بچن؟خودشون میان دیگه........میگم بیاین ماها این کیکا و شام رو بخوریم تا اونا بیاین حتما یه چیزی خوردن دیگه یون سنگ:نه.......تولد یوهیه جونگمین:فدای سرم که تولدشه.......(داد زد)بابا از گشنگی مردم کیوجونگ:اه داد نزن یون سنگ:جونگمین میزاری منم اون بازی رو بکنم؟؟؟ جونگمین:نه</description>
<pubDate>Mon, 22 Oct 2012 13:09:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و سوم</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/24</link>
<description>جونگمین و هیونگ جون و یونسنگ وکیوجونگ رفتن خونه تا وقتی یوهی رسید خونه رو تزیین کرده باشن و واسش یه جشن تولد حسابی بگیرن یون سنگ و هیونگ جون و جین هو بادکنک باد میکردن و جونگمین و کیوجونگ هم به درو دیوار وصلشون میکردن جونگمین:کیوجونگ اونو اونجا نزن زشت میشه کیوجونگ:تو از کی تاحالا واسه من با سلیقه شدی؟ جونگمین:همون که اجازه دادم تو هم بیای واستی بغل من جایه شکر داره کیوجونگ:هه هه....از می تا حالا جنابعالی خدا شدی و ما نمیدونستیم؟ جونگمین:تو انقدر مغزت</description>
<pubDate>Sun, 21 Oct 2012 14:24:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و دوم</title>
<link>https://f4jb3.blogfa.com/post/23</link>
<description>جونگمین:کوفت جونگمین....سرم رفت انقدر داد زدین جوووووووونگمین هیون:اخه بچه.....الان من یون اه رو چجوری تو این فروشگاه به این گندگی پیدا کنم هان؟ جونگمین:خبه حالا......الان اگه میگفتم یوهی گم شده با سر میرفت تو تک تک مغازه ها....نمیمیری بری یون اه رو پیدا کنی که هیون:چرا میمیرم یوهی:هیون....الان بهتره شوخی نکنین.....گم شدن یون اه مسئله ی بی اهمیتی نیست هیون نفس عمیقی کشید و رو کرد به جونگمین هیون:تو کدوم مغازه خبر مرگت اونو ول کردی؟ جونگمین:چه میدونم.....یه</description>
<pubDate>Fri, 19 Oct 2012 16:15:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>f4jb3</dc:creator>
<guid>f4jb3.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
</channel>
</rss>
