یوهی دختر فوق العاده زیبایی بود که چند سال پیش پدر و مادرش رو از دست داده بود اون با برادرکوچش جین هو وقتی پدرمادرش فوت کردن همراه عموش کشورش کره رو ترک کرد تا با عموش زندگی کنه

اما عموش  مرد خبیصی بود و خیلی با یوهی و برادرش جین هو که 10 سال داشت بدرفتاری میکرد

یوهی که خیلی از رفتار عموش رنج میکشید بالاخره تصمیم گرفت که با برادرش یواشکی فرار کنه و به یه کشور دیگه بره تاذ بتونه اسوده زندگی کنه

و همین کار رو هم کرد

اون بعد از کشیدن چندسال عذاب از سوی عموش بالاخره به کشور مادریش یعنی کره برگشت

با پول کمی که داشت یه خونه ی فوق العاده کوچک خرید و برای اینکه خرج خودش و برادر کوچکش رو در بیاره تصمیم گرفت که یه خدمتکار بشه و به یکی سپرد تا براش یه خونه ی خوب برای کار کردن گیر بیارن

اتفاقا توی خونه های زیادی کار کرد اما از اونجا که خیلی خیلی خوشگل بود همه ی مردا یا پسرای خونه ای کار میکرد عاشقش میشدن و اون مجبور بود که اونجارو ترک کنه

که بالاخره اون کسی که بهش سپرده بود براش توی یه خونه کار پیدا کنه بهش یه جای عالی رو پیشنهاد کرد

خدمتکاری برای گروه ss501

(ss501رو که حتما میشناسین معروفترین گروه خواننده ی کره س دیگه بهشون دابل اس هم میگن)

یوهی که میدونست اون گروه چقدر مشهورن اولش واقعا تعجب کرد

اما بعدش قبول کرد چون اونا واقعا مشهور بودن و با وجود اون همه دختر خوشگل که کنارشون بود امکان نداشت عاشق کسی مثل یوهی بشن که جز خوشگلی هیچی نداشت

قرار بود که از فردا صبح کارشو توی خونه ی ss501 شروع کنه

صبح فردا ساعت 7:

یوهی رفت به خونه ی دابل اس

زنگ در رو زد

کمی منتظر موند اما کسی درو باز نکرد

تعجب کرد و دوباره زنگ زد

بازم جواب ندادن

می هی این دفعه به جای زنگ اپارتمان درشو زد

اما هیچ صدایی نمیومد و کسی درو باز نکرد

یوهی دستشو گذاشت رو زنگ

بعد از چند دقیقه جونگمین خواب الود با موهایی اشفته در حالیکه خمیازه میکشید درو باز کرد

جونگمین:چیه؟

یوهی:...اوه.......س...سلام

جونگمین که به زور چشماشو باز نگه داشته بود:چی میخوای این وقت صبح؟

یوهی:آ.....من خدمتکار خونتونم.......تازه توسط مدیر برنامه هاتون استخدام شدن

جونگنیم خمیازه ای کشید و بی حوصله گفت:اها.....اهان اره....خدمتکار.....بیا....بیا تو

یوهی لبخندی زد و وارد خونه شد

ولی ناگهان از تعجب خشکش زد

خونه ی دابل اس پر بود از خورده های چیپس خورده های کاغذ پیتزاهای مونده یه عالمه ظرف نشسته لباسایی که همه جا پخش و پلا بود لیوان های نشسته شلوارایی که هر کدوم یه جا بود کتاب ها همهشون یه جا ریخته شده بود و دسته ی پلیستیشین یه جا افتاده بود

جونگمین در حالیکه کشان کشان میرفت سمت اتاقش خواب الود گفت:خونه رو تمیز کن......فقط کاری به کار ماها نداشته باش....بیدارمون نکن....ناهار درست کن یا......نمیدونم هرکاری رو که باید بکنی رو الان انجام بده...فقط سروصدا نکن

و در اتاقشو بست

یوهی:وای خدای من.....اینجا....اگه یک سال هم وقتمو برای تمیز کردن بزارم....

و شروع کرد به تمیز کردن

ظرفا روشست خونه رو جارو برقی کشید لباسا رو شست و اتو کرد چیپسا رو جمع کرد اشغالارو ریخت دور میزهارو پاک کرد کتابارو گذاشت سرجاش سیدی هارو جمع و جور کرد ناهار درست کرد و....

خلاصه همه ی اینا تا ساعت 1 ظهر طول کشید

اما هنوز اونا خواب بودن

یوهی:اه....اینا چقدر میخوابن....اخ شونم خیلی درد میکنه

هنوز این حرفش تموم نشده بود که در یکی از اتاقا باز شد و یون سنگ اومد بیرون

یون سنگ خواب الود اومد و نگاهی سرسری به خونه انداخت خمیازه ای کشید و سرشو خاروند بعد یوهی رو نگاه کرد

لبخندی زد و گفت:وای خدا جون.....چه رویای شیرینی....چقدر خوابی که دارم میبینم خوبه......خونه ی تمیز و دختر زیبا.....چه عالیه

یوهی اب دهنشو قورت داد:س......س...سلام

یون سنگ نگاهی به یوهی انداخت و دوباره خونه رو دید زد:کاش هیج وقت از این رویا بیدار نشم......چه قدر واضحه.....چقدر رویام شیرینه

یوهی:س....سلام

یون سنگ که کم کم داشت میترسید گفت:چرا انقدر خوابم روشنه.......وای....دارم میترسم.....تو ....تو کی هستی...اینجا چی میخوای؟من دارم خواب نمیبینم....تو کی هستی؟!

یوهی:م.....من..

یون سنگ:کی هستی هان؟!نکنه اومدی دزدی؟....اره اومدی دزدی؟!...چجوری اومدی تو خونه ی ما؟

یو هی:نه...نه...من....

یهو در یکی از اتاقا باز شد و هیون اومد بیرون

در حالیکه خواب الود خمیازه میکشید گفت:چه خبرته یون سنگ؟......حونه رو گذاشتی رو سرت

یون سنگ:داداش.....این کیه؟

هیون نگاهی به یوهی کرد و با تعجب گفت:این کیه دیگه؟

یون سنگ:فکر کنم اومده دزدی.....خوب مچشو گرفتم

یوهی:نه....من دزد نیستم .....من...

هیون:چجوری وارد اینجا شدی.....اصلا به چه حقی اومدی تو خونه ی ما؟

که یهو در یه اتاق دیگه باز شد و جونگمین اومد بیرون

هیون نگاهی به جونگمین کرد

هیون:هی.....نکنه این دوست دختره توئه که اوردیش اینجا......اره جونگمین؟!

جونگمین:کی؟!

و رفت جلو و یوهی رو دید

پوزخندی زد:کی؟ این؟!

یون سنگ:جونگمین.....این کیه؟.....تو میدونی؟

جونگمین:بابا این خدمتکاره.....قبلیرو هیون دیروز اخراج کرد....مدیر برناممون اینو اورده جاش

هیون:خدمتکار؟!

یون سنگ:ا؟......جدی؟

هیون:خب......اسمت چیه؟

یوهی:من....یوهی.......لی یوهی

یهو دو تا اتاق دیگه هم باز شد و کیو جونگ و هیونگ جون اومدن بیرون

کیو جونگ:واو.......خونه چجوری انقدر تموم شده

هیونگ جون:نگاهی به یوهی کرد:این کیه؟

هیون:کس خاصی نیس خدمتکاره

یون سنگ:حالا چی شده بین این همه خونه اومدی یه راست اینجا کار کنی؟

یوهی:راستش.......مجبور شدم....خب من......قبل از این تو هر خونه ای که میرفتم....پسرا عاشقم میشدن و نمیتونستم اونجا بمونم...

هیونگ جون پوزخندی زد:چه از خود راضی

یون سنگ:از کجا معلوم ما عاشقت نشیم مثلا؟

هیون:ذیگه کافیه......ببین دختر اینجا موندن و کار کردن شرایط داره....اگه درست انجامشون ندی و یا ازشون نافرمانی کنی....اخراجی

یوهی:من به این کار احتیاج دارم.....هر چی باشه....قبول دارم

هیون:اولا...زیاد با ما حرف نمیزنی.....دوما تو کار ما دخالت نمیکنی سوما با اعضای گروهمون نمیپلکی حالا هرکی میخواد باشه....چهارما سعی نکن خودو به ما نزدیک کنی چون فایده ای جز اخراج شدنت نداره

یوهی:ببخشید؟

هیون:خودت فهمیدی چی گفتم

و رفت و خودشو روی کاناپه انداخت و تلوزیون رو روشن کرد

جونگمین و هیونگ جون و کیو جونگ هم دنبالش رفتن و کنارش نشستن

یون سنگ نگاهی به یوهی کرد:هه......هیونه دیگه....اخلاقشه

و رفت توی اتاقش

یوهی اهسته:خدا به داد من برسه با این خل و چلا

.....