معرفی شخصیت های داستان

هیون لیدر گروهkim hyun joongیوهی

جونگمین

یون سنگ

کیوجونگ

هیونگ جون

قسمت بیست و سوم

جونگمین و هیونگ جون و یونسنگ وکیوجونگ رفتن خونه تا وقتی یوهی رسید خونه رو تزیین کرده باشن و واسش یه جشن تولد حسابی بگیرن

یون سنگ و هیونگ جون  و جین هو بادکنک باد میکردن و جونگمین و کیوجونگ هم به درو دیوار وصلشون میکردن

جونگمین:کیوجونگ اونو اونجا نزن زشت میشه

کیوجونگ:تو از کی تاحالا واسه من با سلیقه شدی؟

جونگمین:همون که اجازه دادم تو هم بیای واستی بغل من جایه شکر داره

کیوجونگ:هه هه....از می تا حالا جنابعالی خدا شدی و ما نمیدونستیم؟

جونگمین:تو انقدر مغزت کوچیکه که اینارو درک نمیکنی خنگول

کیوجونگ:نه بابا؟تو هم که دانشمند

جونگمین:نهخیر باید به من بگی به دانشمند گفتی زکی.....منو داری با این دانشمندای خنگول مقایسه میکنی؟

کیوجونگ:نه اصلا....معلومه که تو با دانشمندا قابل مقایسه نیستی هر چی باشه اونا یه چیزی بیشتر از تو دارن....اونم مغزه

جونگمین:خیلی داری پرو میشی

کیوجونگ:نه که تو نیستی

هیونگ جون:ای بابا....ساکت شین دیگه شمادوتا

جونگمین:نمیشم...من یکی تا اینو ادب نکنم ساکت نمیشم

کیوجونگ:مثلا میخوای چیکار کنی؟

جونگمین یهو از پشت سرش یه بادکنک در اورد و زیر پوش کیوجونگ ترکوند

کیوجونگ جیغ کشید و یه متر پرید هوا و با ترس داد زد:واااااااااااااااااااای

جونگمین و جین هو یهو زدن زیر خنده اونقدر خندیدن که داشتن میترکیدن

هیونگ جون:ای بابا...چخبرتونه دعوا نکنید دیگه...ناسلامتی تولد یوهیه

یون سنگ:اره منم میخوام کیک درست کنم

جونگمین:اخه جوجه....تو تخم مرغ بلدی بشکنی که میخوای کیک درست کنی؟

یون سنگ:هی جونگمین

جونگمین:خب بلد نیستی دیگه

یون سنگ:حالا میبینی

جونگمین:اگه تو بتونی کیک درست کنی منم شام درست میکنم

یون سنگ:یه کیکی درست میکنم که انگشتاتم باهاش بخوری

جونگمین:ولی من غذای پول ساز درست میکنم

یون سنگ:غذای پول ساز؟یعنی چی؟!!

جونگمین:یعنی وقتی خوردی یه عالمه پول از دست میدی

یون سنگ:اهان یعنی میخوای ببریمون رستوران؟

جونگمین:نه احمق باید پول بیمارستان بدی

یون سنگ:جوووووونگمین


یوهی و هیون هم رسیده بودن به همون کلبه ی چوبی و ساعت تقریبا 6 غروب بود

یوهی:هیون....اینجا خیلی قشنگه....واقعا زیباست

و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:آدم با این هوا احساس تازگی میکنه...به به....عطر گل ها همه جا رو پر کرده

هیون فقط با عشق به یوهی نگاه میکرد

یوهی یه دختر ظریف و زیبا بود و حرکت های زیبا و ناز دخترونش دل هیونو میلرزوند

یوهی یه چرخ زد که همه ی موهای خوشگل خرمایی رنگ بلندش ریخت یه طرف صورتش و بی نهایت خوشگلش کرد

یوهی:خیلی خوشم اومد

هیون لبخندی زد و همونطور که چمش از یوهی برنمیداشت گفت:تو....خیلی خوشگلی...اینو میدونستی؟

یوهی لبخند زیبایی زد و گفت:چه خوب که تو اینو میدونی

هیون رفت نزدیک یوهی ایستاد و موهاشو ناز کرد و گفت:موهات خیلی لطیفه...عینه ابریشم

یوهی:من...موهامو خیلی دوست دارم...کم پیش میاد کوتاشون کنم......خیلی دوسشون دارم

هیون:چرا؟!

یوهی:نمیدونم اما....اما از وقتی کوچیک بودم،اینو میدونستم که.......زیبایی یه دختر به موهاشو....برای همین معمولا هیچ وقت موهامو کوتاه نمیکردم.....خیلی دوسشون دارم.....هیچ وقت دلم نمیخواد موهام کوتاهه کوتاه بشه

هیون:اخه اینجوری که تا کمرته خیلی قشنگه

یوهی:میدونم

وخنده ی شیطنت امیزی کرد

هیون محو تماشای یوهی شده بود

اونقدر دوسش داشت که نمیتونست ازش چشم برداره

یوهی:میخوای بریم لب ساحل؟؟قدم بزنیم؟؟

هیون همونطور که یوهی رو نگاه میکرد گفت:باشه...بریم

و با یوهی راه افتادن سمت ساحل

داشتن راه میرفتن

یوهی دریارو نگاه میکرد اما هیون فقط داشت به یوهی نگاه میکرد

حتی جلو پاشو هم نگاه نمیکرد و چشم از چشم یوهی برنمیداشت

یوهی:چرا اینجوری نگام میکنی؟صورتم بده؟

هیون:نه نه اصلا....اونقدر خوشگلی که....که نمیتونم ازت چشم بردارم

یوهی لبخندی زد

هیون همونطور چشم دوخت به یوهی که یهو جلو پاشو ندیدپاش با یه سنگ برخورد کرد و خورد زمین

یوهی همونطور که سعی کرد هیونو نگاه کنه با ناراحتی گفت:ای وای....الهی من بمیرم....چرا همش منو نگاه میکنی و جلو پاتو نگاه نمیکنی؟.....ببین چی شد

هیون بازم زل زد به یوهی و گفت:نه...چیزی نیست....تو ارزشتن خیلی بیشتره

ولی اونقدر پاش درد میکرد که نمیتونست بلند شه

یوهی هم که اینو فهمیده بود نشست روی ساحل

هیون:ا؟چرا نشستی رو شن؟یوهی شلوارت سفیده....کثیف میشه

یوهی:نه...اینجا صفاش بیشتره

هیون لبخند زد

تازه یادش افتاد که اون روز تولد یوهیه

هیون:وای.....ما....دیگه نمیریم خونه؟

یوهی:نه عزیزم...چرا بریم...اینجا خیلی بهتره...بمونیم

هیون نگاهی به یوهی انداخت و خواست چیزی بگه که یوهی همونطور که یه هیون تکیه داده بود سرشو گذاشت رو شونه ی هیون

و باهم به غروب افتاب خیره شدن

یوهی:من.....هیچ وقت فکرشو نمیکردم که عشق...انقدر قوی باشه....هیون من خیلی دوستت دارم....هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت...تنهات نمیزارم

هیون:اینو من هم درک میکنم....احساسات ما به هم خیلی قویه یوهی....من خیلی تورو دوست دارم....نمیدونم چجوری تبدیل به عشق شد ولی....حالا اینو میدونم که بی تو حتی نمیتونم نفس بکشم

یوهی:هیچ وقت بهم خیانت نکن.....باشه؟

هیون:خیانت؟!!!!چرا باید بهت خیانت کنم؟

یوهی:اخه تو........یه ادم معروفی.....و دورو ورت پر از دختره ......من میترسم که.......

هیون:اون عشقی که من به تو دارمو با دنیا عوض نمیکنم چه برسه به یه دختر

یوهی لبخند زد

هیون:تو هم همین قولو بده

یوهی:میدم....قسم میخورم و قول میدم

هیون:اخه تو هم خیلی خشگلی

یوهی:میدونم

هیون:ای مغروره از خود راضی


هیونگ جون:ای بابا....ساعت 10 شبه چرا اینا نمیان؟؟

جونگمین:منه خر به هیون گفت یوهی رو زود نیاره خونه تا ما به کارا برسیم.........گفتم این حرف تو کلش نمیره ها.....معلوم نیست کجا دختررو گم و گورش کرده

یون سنگ:شام هم الان یخ میکنه

کیوجونگ:این کیکم الان آب میشه

جین هو:خواهرمم نیست که کادومو بهش بدم

 جونگمین:همه چی ریخته به هم

کیوجونگ:خب یه زنگ به هیون بزن ببین کجاست

جونگمین:تو نمیخواد عقلتو به رخ من بکشی.....ده دفعه زدم،خاموشه

هیونگ جون:منم به یوهی زدم......اونم خاموشه

یون سنگ:این یعنی چی؟......نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه؟

جونگمین پوزخندی زد و گفت:از اون اتفاق بدا که تو فکر میکنی نه ولی.....

یهو کیوجونگ زد تو سر جونگمینو و گفت:بچه نشسته اینجا

جونگمین:خب من که چیز بدی نگفتم...فقط گفتم احتمالا اتفاقی بینشون داره میوفته...یا شایدم افتاده

جین هو:جونگمین؟.....یعنی اینکه خواهرم و هیون مردن؟

جونگمین:نه عمو جون......خدانکنه....یعنی خدابکنه.....الته فقط هیونو خداکنه...خواهر تو بحثش جداست.....بینشون اتفاقی افتاده یعنی...

یون سنگ یه بالش پرت کرد سمت جونگمین و خودش گفت:عزیزم یعنی اینکه هیون خیلی با خواهرت مهربون تر شده

جونگمین:خب منم میخواستم همینو بگم دیگه

کیوجونگ:اره جونه خودت

جونگمین:اهان....الان یادم افتاد....دکتر یوهی امروز زنگ زد....گفت باید برای آزمایش اخر پس فردا بره بیمارستان......دکتر میخواد وضع شونشو چک کنه

یون سنگ:اون موقع که هیون و من برنامه رادیویی داریم

کیوجونگ:منم قرار دارم

هیونگ جون:منم به جین هو قول دادم ببرمش پارک

جونگمین:اِِ؟تا یکی باید یوهی رو ببره بیمارستان همتون کار دارین؟؟

هیونگ جون:تنهایی اخه زشته بره...تو که بیکاری باهاش برو دیگه

جونگمین:من هیچم بیکار نیستم

هیونگ جون:مثلا چیکار داری؟

جونگمین:میخوام بازی جدیدی که خریدم امتحان کنم

یون سنگ:بازی چی؟بازی چی؟

جونگمین:مثل اینکه بازی واسه یکی از این خواننده های هالیوودیه.......خودشو خیلی نمیشناسم ولی از بازیه خیلی تعریف میکنن

کیوجونگ:حالا خوانندهه کیه؟

جونگمین:دلتو صایون نزن بیخود نه کیتی پریه نه آوریل...پسره

یون سنگ:خب کیه؟انریکه؟

جونگمین:نه بابا....بچه مچس.....از این سوسولاست.....اسمش چی بود؟.....اسمش؟

یون سنگ:زک؟زک؟

جونگمین:زک کیه دیگه؟

کیوجونگ:تو نمیدونی این عشق خواننده های هالیوودیو داره؟.......همشونم میشناسه

جونگمین:یعنی این پسررو هم میشناسی؟

یون سنگ:اره...هر کی که باشه...فقط تو یه کم مشخصات اش بگو

جونگمین:بابا همون پسر زشته.....همون که خیلی بچه ننست دیگه.......موهاش تو صورتشه یه اهنگ داره هی میگهbaby bay(زشت خودتی و هفت جد ابادت جونگمین)

یون سنگ:اهان.....فهمیدم...جاستین بیبرو میگی؟

جونگمین:اره اره

کیوجونگ:چه آبرو بری جونگمین....جاستین بیبرو نمیشناسی؟

جونگمین:نه....اخه اون فسقلی چی داره که بخوام بشناسمش

یون سنگ:هیچی نداره فقط یه ساله تونسته رکورده مایکل جکیونم بشکنه.......تمام دنیا رو زیرو رو کرده این جاستین اون وقت تو نمیشناسیش

جونگمین:اشتباه نکن.....اونی که دنیا رو زیرو رو کرده منم....نه اون بچه ننه

کیوجونگ:اه....چرا اینا نمیان؟؟

....

قسمت بیست و دوم

جونگمین:کوفت جونگمین....سرم رفت انقدر داد زدین جوووووووونگمین

هیون:اخه بچه.....الان من یون اه رو چجوری تو این فروشگاه به این گندگی پیدا کنم هان؟

جونگمین:خبه حالا......الان اگه میگفتم یوهی گم شده با سر میرفت تو تک تک مغازه ها....نمیمیری بری یون اه رو پیدا کنی که

هیون:چرا میمیرم

یوهی:هیون....الان بهتره شوخی نکنین.....گم شدن یون اه مسئله ی بی اهمیتی نیست

هیون نفس عمیقی کشید و رو کرد به جونگمین

هیون:تو کدوم مغازه خبر مرگت اونو ول کردی؟

جونگمین:چه میدونم.....یه دونه از همین لباس فروشیا بود دیگه

هیون:ای خدا

کیوجونگ:خوب بهتره گروه گروه شیم

هیونگ جون:اره....من و یون سنگ باهم کیوجونگ و جونگمین باهم هیون و یوهی هم باهم

کیوجونگ:اره...خوبه

جونگمین:قبول نیست...منو با یوهی یار کنین

هیون زد پشت و جونگمینو با حرص گفت:بیا برو ببینم بچه پرو

جونگمین:اوهو.....خیلی خوب بابا ...غیرتی نشو....بچمونو باش

و بعد با یه حالت زنونه زد پشت دست خودش و صداشو زنونه کرد و گفت:حیف این همه زحمت که من واسه تو کشیدم....تف به غیرتت.....ای نامرد....ای بیمرام...این همه سال زحمتتو کشیدم پات سوختم و ساختم و دم نزدم.....جوونی و خوشگلیمو پات گذاشتم.... ای بیحیا...ای نامرد.....حالا رفتی سرم هوو اوردی؟چه هووی خوشگلی هم اوردی...ای بی صفت ای...

هیون:جونگمین توروخدا......آبرومونو بردی.....هر کی داره رد میشه یه نگات میکنه و میخنده

جونگمین:بده دل مردمو شاد میکنم؟؟

یوهی و یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون که غش کرده بودن از خنده

هیون دست یوهی رو گرفت و کشید و گفت:بیا بریم....الان آبرومونو میبره

و یوهی رو که داشت از خنده میترکید رو کشوند و برد

یوهی با خنده:این جونگمین خیلی با نمکه

هیون:بانمکه؟!!....دیونست

یوهی:اخی...دلت میاد؟....خیلی پسر خوبیه

هیون:پسر خوبی هست اما کم داره.....هیچ فرصتی رو از دست نمیده

یوهی:واسه چی؟

هیون:واسه خندیدن و کیف کردن

یوهی:همینش خوبه دیگه

هیون پوزخندی زد و گفت:بیا بریم این مغازه هارو بگردیم شاید پیداش کردیم

و با یوهی رفتن سمت مغازه ها

تقریبا کل مغازه ها رو داشتن میگشتن که یهو موبایل هیون زنگ خورد

هیون:بله؟

جونگمین پشت خط:نگردین بابا...پیداش کردیم این دیونه رو

هیون:ا؟کجا؟

جونگمین:خونه ی اقا شجاع بود....الان رفتم دنبالش اوردمش

هیون:مسخره

جونگمین:بابا بیاین پایین بریم خونه دیگه....نکنه یادت رفته امروز چه روزیه؟

هیون:چه روزیه؟

جونگمین:خاک تو سرت کنن....به توهم میگن عاشق؟؟

هیون:چی شده مگه؟

جونگمین:برادر زن ایندت الان زنگ زد...گفت داریم میایم خونه یه چیزی بخریم که امشب کادو بده به خواهرش وقتیم رسیدیم خونه قلکشو میشکنه پولشو میده

هیون:چرا میخواد کادو بده؟

جونگمین:خب باهوش تولد یوهیه امشب

هیون:چی؟

جونگمین:نخودچی

هیون:باشه باشه...پس....الان میایم

جونگمین:کجا میاین؟

هیون:خودت گفتی بیایم طبقه پایین بریم خونه

جونگمین:احمق شماها باید بیرون بمونین تا ماها خونه رو درست کنیم بعد بیاین دیگه

هیون:اها...باشه

جونگمین:زود نیاینا

هیون:خیله خب

جونگمین:تاکیید میکنم زود نیاینا....(صداشو زنونه کرد)اخه عزیزم بهت برنخوره این چند سال که باهات زندگی کردم اخلاقت دستم اومده یه حرفو یه بار که هیچی ده بارم که بگی باز نمیره تو اون مخ چیزت یعنی پوکت

هیون:بی ادب

جونگمین:دیگه تاکید نمیکنما زو...

هیون:جونگمین انقده حرف نزن برو خونه دیگه...اه

جونگمین خودشو لوس کرد و یا صدای دخترونه گفت:واه واه...چه بیادب...اگه دوباره سرم داد بزنی بابامو میارما

یوهی:چی میگه جونگمین؟

هیون:مثل همیشه چرت و پرت

و تلفنو قطع کرد

یوهی:پیدا کردن یون اه رو؟

هیون:اوهوم

یوهی:خب...پس الان بریم خونه

هیون سریع گفت:نه

یوهی:چرا؟!!!

هیون:خب...چیزه.....بهتر نیست حالا که تنها شدیم......یه کم...بریم بیرون؟

یوهی لبخندی زد:چرا...اتفاقا خیلی هم خوبه

هیون:پس بریم....

و بعد از مکثی گفت:کجا بریم؟

یوهی سرشو تکون داد و یه خنده ی خیلی قشنگ کرد و با یه حرکت قشنگ همه ی موهاشو ریخت یه طرف

یوهی:بریم....یه جایی که سرد باشه

هیون:سرد؟!!!!!

یوهی:اره...جایی رو سراغ نداری که هم سرد باشه هم نزدیک اب باشه؟

هیون:اب؟!!!منظورت دریاست؟

یوهی:اره.....صداش به ادم ارامش میده...در ضمن هوای کنار دریا هم همیشه سرده

هیون لبخندی زد و گفت:اگه اینجوره که خیلی خوبه چون من یه خونه کنار دریا دارم

یوهی ذوق زده:جدی؟؟؟؟

هیون:اره....البته نمیشه بهش گفت خونه...یه کلبست بیشتر...یه کلبه ی چوبی خوب

یوهی با ذوق ادامه داد:از همون کلبه های چوبی باصفا که چوبهای دیوارش نم داره و بوی خوب و قدیمیه چوب رو تو هوا پخش میکنه؟

هیون هم ادامه داد:از همون کلبه های چوبی که یه باغچه ی زیبا هم پشتش داره که درختهای زیبا و سرسبز و گل های خوشبو توش زیاده و هرجاشو که نگاه کنی یا بوته ی نسترنه یا گل سرخ یا درخت مو

یوهی:از همون کلبه های چوبی که باغ پشتش توش یه عالمه درخت میوه دار داره و وقتی باغبون به گل ها و درختا اب میده هم که دیگه محشره یه بویی بلند میشه که ادمو گیج میکنه...بوی خاک خیس شده و عطر گل ها سبزه و چمن تموم هوا رو پر میکنه...اره؟

هیون:یه کلبه ی قدیمیه باصفا...همونطوری که الان توصیف کردی

یوهی:وااااای.....خدای من عالیه....میشه زودتر بریم اونجا...ازت خواهش میکنم....لطفا

هیون:اره...چرا که نه.....من عاشق اونجام...اتفاقا دلم خیلی هوای اونجارو کرده....معمولا وقتی مشکلی واسم پیش میاد یا نیاز به ارامشو تفکر دارم میرم اونجا

یوهی:مگه مشکلی برات پیش اومده؟

هیون:اره......بزرگ ترین مشکل روی کره ی زمین که یه روزی همه گرفتارش میشن

یوهی:چی؟

هیون:عاشق تو شدم

یوهی:لبخندی زد و گفت:شیرین ترین مشکل روی زمین که منم گرفتارش شدم

هیون نگاهی به یوهی کرد

....

قسمت بیست و یکم

کیوجونگ:به جونه یون سنگ راست میگم

یون سنگ:جونه خودت

هیونگ جون:داری دروغ میگی....امکان نداره....هیون؟؟عمرا

کیوجونگ که حرصش در اومده بود کله ی هیونگ جون رو گرفت و چرخوند سمت یه مغازه

هیون و یوهی دست همو گرفته بودن و با هم میخندیدن و به مغازه ها نگاه میکردن

البته هیون و یوهی پشتشون به اونا بود و اصلا اونا رو نمیدیدن

کیوجونگ:چشم کورت دید؟

یون سنگ:oh my god

که یهو از پشت یه پس گردنی خورد

یون سنگ:اخ

و برگشت و پشت سرشو نگاه کرد

جونگمین بود

جونگمین:کوفت...خجالت نمیکشین شماها....منو با اون جیغ جیغو ول کردین اومدین اینجا با دهن باز این ور اون ورو دید میزنین؟

کیوجونگ:یون اه کجاست؟

جونگمین:بعد از اینکه کله اینجاها منو گردوند رفت توی یه مغازه تا یه لباسی رو پرو کنه...منم در رفتم

هیونگ جون:یعنی ولش کردی اومدی؟

حونگمین:اونو ولش کن....بی معرفتا بدون من؟...چیو دید میزدین؟

کیوجونگ:ما؟!ما؟!!

جونگمین:انقدر ما ما نکن مردم بشنون فکر میکنن گاو شدی.......دروغ گوها....چیو نگاه میکردین؟دهنتون تا سقف باز بود...چی بود...چی بود؟؟؟

یون سنگ:هیچی....هیچی ندیدیم

جونگمین:اره جونه عمت

و یون سنگو زد کنار و یوهی و هیونو دید

با چشمای از حدقه در اومده داد زد:چیییییییییییی؟

کیوجونگ و هیونگ جون دهن جونگمینو گرفتن و برشگردوندن

کیوجونگ:دیوونه....داد نزن

جونگمین:ای....این.....هیون.....چرا.....این...چجوری؟......هیون.....

یون سنگ:هنگ کردی؟

جونگمین:نه داداش......از هنگم گذشته

هیونگ جون:وقتی ماهم دیدیم همین حالو داشتیم

یون سنگ:حالا اینارو ول کن....یون اه کجاست؟

جونگمین:ول کن اونو...بیاین بریم خونه...بزار این یوهی و هیون راحت باشن

کیوجونگ:نه که الان نیستن

هیونگ جون:جونگ مین....باز تو گند زدی و ما باید جمش کنیم؟

جونگمین:من؟من کی گند زدم؟

کیوجونگ:یون اه رو گم کردی

جونگمین:به درک.....از شرش راحت شدم....الانم میرم خونه

یون سنگ:بله دیگه....ماهم باید بمونیمو دختر خاله ی جنابعالی رو پیدا کنیم

جونگمین:نیازی نیست عزیزم

هیونگ جون:جوووووووووووونگمین

جونگمین:باشه بابا.....همین یه بار مجبورم خلوت عاشق هیون و معشوغ یوهی رو بهم بزنم.....بدون هیون هیچ کاری درست پیش نمیره

و داد زد:هیوووووووووووون

هیون که اصلا حواسش به اونا نبود و داشت با یوهی به ویترین مغازه ها نگاه میکرد برگشت

تا اونا رو دید سرع دست یوهی رو ول کرد و رفت سمت جونگمین

هیون:چرا داد میزنی دیوونه؟

جونگمین:نمیخواد دستشو ول کنی....ما که گوشامون دراز نیست...فهمیدیم همه چی رو....حالا لطفا بیا گند کریه مارو جمع کن

هیون:چی داری میگی تو؟....باز چیکار کردی؟

جونگمین:به جونه کیوجونگ هیچی

کیوجونگ زد تو سر جونگمین و گفت:یه بار دیگه جونه منو قسم بخوری خودت میدونیا

یوهی:چی شده؟

جونگمین:تو دیگه اصلا حرف نزن نامرد.....چرا به من چیزی نگفتی هان؟...رکورد 120 سالمو شکست.....من همیشه چیزای مهمو قبل از اینا میفهمیدم...اولین بار بود که بعد از اینا فهمیدم

هیون:چرت و پرت نگو...الان وقت مسخره بازی نیست

جونگمین:باشه بابا......کار خیلی مهمی نکردم هیون.....فقط.....یون اه گم شد

هیون:چیییییییی؟!....وای جونگمین.....دلم میخواد بزنم خفت کنم

جونگمین:اصلا چیزه مهمی نیست....اگه راه حلی براش نداری بیخیال

هیون با حرص به جونگمین نگاه کرد

جونگمین:خیلی خب

هیون:حالا میشه از اون مخ پوکت بپرسی منه بدبخت تو این فروشگاه به این بزرگس...چجوری دخترخالتو پیدا کنم؟

جونگمین:اره یه راه هست....اینکه همین الان همتون داد بزنین....واییییی جونگمین این دختر خوشگله دوست دخترته؟؟؟اون وقت یون اه پشت کوه قاف هم باشه میاد و یه ویشگون از باز.ی من میگیره.....چطوره؟

هیون:لطف کن ترشحات مزخرف اون مختو دیگه به کار ننداز

جونگمین:خودت گفتی خب

هیون:حالا چجوری پیداش کنیم؟

جونگمین:یه مطلب مهم رو هم بگم که قبل از اینکه بره توی اتاق پرو موبایلشو داد به من

هیون و کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ باهم:جونگمییییییییییییییییییییییییییییین

قسمت بیستم

بالاخره قرار بر این شد که هیون و بقیه برن به اون پاساژی که باهم قرار داشتن و یوهی هم بعد از اوتا بره که یون اه هم شک نکنه

یوهی یه لباس خیلی خوشگل پوشید و ارایش ملایمی هم کرد که اونو فوق العاده زیبا کرده بود

یوهی رسید سر قرار و یون اه تا اونو دید داد زد:وااااااااای....هیون....چه دختر دایی نازی داری!!

یوهی لبخندی زد و گفت:سلام

جونگمین:سلام به روهه ماهت....خوبی؟

یون اه بازوی جونگمینو ویشگون گرفت و بهش چشم غره رفت

جونگمین:اخ.....بابا دیگه هیچی از این دست نمون انقدر تو ویشگونش گرفتی......لاقل این وستا یه دوتا گاز هم بگیر این دستم یه کم استراحت کنه

یوهی زد زیر خنده

یوهی:جونگمین نمیخوایم بریم؟

یون اه:جووووونگمین.....دیر شد بریم

جونگمین دستشو گذاشت روی شونه ی یوهی و گفت:اره دیگه...بریم

که یهو یوهی چشماشو محکم بست و لبشو گاز گرفت

هیون داد زد:جونگمین احمق....دستتو از روی شونه ی یوهی بردار......تازه جراحی کرده

جونگمین سریع دستشو کشید و گفت:وای وای.....یادم رفته بود...ببخشید

یوهی اهسته:اشکالی نداره

هیون:یوهی خوبی؟؟

یوهی سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

یون اه با تعجب:مگه....یوهی جراحی کرده؟؟

کیوجونگ:بیخیال یون اه....زود باشین برم دیگه

یون اه سریع به خودش اومد و بازوی جونگمینو گرفت و کشید و دوید سمت پاساژ شیکی که میخواستن ازش خرید کنن

جونگمین:هی...چرا میکشی؟؟؟وایسا خودم میام....بابا یون اه من اینجا آبرو دارم.....ای بابا

کیوجونگ نگاهی به یوهی و هیون انداخت و یون سنگ و هیونگ جون رو هل داد به طرف پاساژ و گفت:خوب دیگه ماها بهتره بریم....هیون هم با یوهی میان

و اونارو با زور برد

هیون و یوهی تنها شدن

هیون:حالت خوبه؟

یوهی:اره...خیلی محکم نزد

هیون:خوب....میخوای حالا بریم تو؟

یوهی:برای چی اومدیم اینجا اصلا؟

هیون:اومدیم خرید دیگه

یوهی:خرید؟!!

هیون:هوم....دوست نداری؟

یوهی:چرا...چرا ولی.....

هیون:ولی چی؟!

یوهی هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت

هیون:چیزی شده؟

(یوهی در اصل هیچ پولی برای خرید نداشت برای همین ناراحت بود)

یوهی:نه بابا..ولش کن

هیون:یوهی...به من دروغ نگو....چی شد؟

یوهی:خب.....راستش

هیون نگاهی به یوهی انداخت

یوهی یهو خندید و گفت:هیون.....ول کن دیگه...چیزی نیست...بیا بریم خرید

هیون هم خندید و دست یوهی رو گرفت و باهم رفتن تو


کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ داشتن تو پاساژ راه میرفتن

یون سنگ:خیلی بد شد که منتظر داداش هیون نموندیم

کیوجونگ:ما که تنهاش نزاشتیم

هیونگ جونگ:تو چرا یه دفعه زد به سرت؟...چرا یوهی و هیونو تنها گذاشتیم؟

کیوجونگ:خب......شاید اونا بخوان یه حرفی بزنن که....ماها نشنویم

یون سنگ:را باید یه حرفی بزنن که ما نشنویم؟

هیونگ جون:اصلا اونا چیدارن به هم بگن که ما نشنویم؟

کیوجونگ:خب.....حالا دیگه

یون سنگ:هی کیو.....زود بگو چی شده

هیونگ جون:میدونی کیو...خوبیه تو اینه که هروقت یه چیزی به عنوان راز میبینی یا میشنوی....بشتر از یه روز نمیتونی حفظش کنی....زود باش بگو

کیوجونگ:اه...من چیزی ندیدم

یون سنگ:میگی یانه؟

کیوجونگ:نه

هیونگ جون:مگه دست خودته......زود باش بگو...بگووووووووو

کیوجونگ:عمرا

یون سنگ:باشه نگو......منم اون پلیستیشنی که تازه خریدمو نمیزارم دست بزنی

کیوجونگ:نه نه نه...یون سنگ توروخدا جانه من بده...خواهش هر چی میخوای میگم فقط بده بده بده....تورو خدا خواهش خواهش میکنم

یون سنگ:پس زود باش بگو

کیوجونگ:خب من.......اونا رو..

هیونگ جون:میگی یا نه؟

کیوجونگ:باشه بابا....من دیشب تشنم بود رفتم اب بخورم یوهی و هیونو دیدم تو بالا پشتبوم

یون سنگ:که چی؟

کیوجونگ:پیچ پیچی

هیونگ جون:کیووووووووووووووو

کیوجونگ:خب بابا...دیدمشون دیگه....داشتن.....داشتن همدیگرو....بوس میکردن

هیونگ جون و یون سنگ باهم:چیییییییییییییییییییییی؟!!!!!!!!


نوزدهم

هیون بعد از ده ثانیه لب هاشو از  لبهای یوهی برداشت و بغلش کرد

هیون:من نمیخوام بزارم بری چون.........چون.....من..خیلی دوستت دارم

یوهی سرشو به سینه ی هیون تکیه داد و سعی کرد که هیون اشکاشو نبینه

هیون:میدونم داری گریه میکنی

یوهی:حرفامو.......شنیدی نه؟

هیون:اگه نشنیده بودم...شاید خودمم باور نمیکردم که این حرفارو به تو بزنم

یوهی:تو......به من دروغ نمیگی نه؟دلت که برام نسوخته؟

هیون محکم تر یوهی رو بغل کرد

هیون:من دوست ندارم به تو دروغ بگم

یوهی سرشو از روی سینه ی هیون برداشت و تو چشماش نگاه کرد

هیون:شاید الان میفهمم......دلیل عصبانیت از اینکه....تو به جای من زخمی شدی چی بود

یوهی:چی بود؟

هیون:اینکه دوست نداشتم من اروم باشمو تو.....زجر ببینی.....یوهی....هیچ وقت نمیزارم بری

و کمی مکث کرد نگاهی به یوهی انداخت و دوباره گفت:و یه چیز دیگه......قهوه های تو...خیلی خوشمزن

یوهی:میخوای یکی برات درست کنم؟

هیون سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

یوهی رفت توی اشپزخونه وشروع به درست کردن قهوه شد


همه از خواب پاشده بودن و یون اه هم داشت سر میز صبحانه عین بچه ها جیغ جیغ میکرد

و یوهی هم برای اینکه یون اه نبیندش توی اتاقش قایم شده بود

یون اه:امروز بریم خرید

جونگمین:بروبابا بچه...مگه ما بیکاریم؟

یون اه چسبید به بازوی جونگمین و با غصه گفت:پسرخاله...بریم..بریییییییییم

جونگمین:باز شروع کرد به داد زدن

هیون:خب جونگمین ما که بیکاریم بریم دیگه

جونگمین:بله بله؟تو که هیچ وقت حوصله ی اینکارارو نداشتی و همش به من میگفتی این برنامه هارو کنسل کنم؟...چته تو؟امروز شنگولی

هیون:مسخره

جونگمین:ای شیطون

هیون:جونگمین انقدر چرت و پرت نگو

یون سنگ:اره...منم حوصلم سر رفته

یوه اه:جونگمین..بریییییییییییم

کیوجونگ:یون اه جیغ نکش تورو خدا

هیونگ جون:جونگمین بمیری که هم تو و هم اون خوانوادت منگلین

جونگممین:هووووووووووو......توهین نکنا

یون سنگ:داداش بریم دیگه

جونگمین که کنار هیون نشسته بود ارو از زیر میز زد به پای هیون و در گوشش گفت

جونگمین:اخه اگه ما بریم بیرون....نمیتونیم که یوهی رو تنها بزاریم....یادت رفته؟تازه دوروز از جراحیش میگذره

هیون در گوش جونگمین:یعنی نمیتونیم اونو هم ببریم؟

جونگمین:چرا میشه...میزاریمش تو جیب من......حرفا میزنی هیون اخه چجوری ببریمش که یون اه نبینتش؟

هیون:خیلی خب...پس شماها برین من میمونم پیش یوهی

جونگمین:نه بابا؟از کی تا حالا تو شدی پرستار یوهی؟

هیون چشم غره ای به جونگمین رفت:جووونگمین...یه چیزی بهت میگما......اون دختر از دیشب تا الان به خاطر این یون اه خودشو تو اتاق زندانی کرده...شماها یون اه رو ببرید تا بتونه یه ذره از اتاق بیاد بیرون

جونگمین:لازم نکرده تو از این فداکاریا بکنی......با خودمون میبریمش...میگیم دوست خانوادگی توئه..یا اصلا میکیم دختر داییته

هیون:اوووووف

یون اه محکم جونگیمنو ویشگون گرفت

یون اه:چی دارین در گوش هم پچ پچ میکنین شما دوتا؟هان؟

جونگمین:ای....اخ...درد گرفت...دیوونه

یون اه:بالاخره چی شد؟...میریم یانه؟

جونگمین:باشه بابا کچلم کردی..میریم....دختر دایی هیون رو هم میبریم

یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون باهم:دختر دایی هیون؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

جونگمین محکم کوبید روی پای یون سنگ

یون سنگ:اخ.....یعنی اخ که چه دختر دایی خوبی داره این هیون

جونگمین:اره دیگه...همون دختر داییش که اسمش یوهیه

کیوجونگ:یوهی؟!!!!!!

جونگمین با حرص:اره دیگه کیوجونگ

یون اه:چه خوب چه خوب.....منم دیگه تنها نیستم

هیون لبخند زورکی زد و زیر لب گفت:بیچاره یوهی چی باید بکشه از دست تو

یون اه:چیزی گفتی؟؟

هیون:نه.....چیزی نگفتم

و در حالیکه زیر لبی با خودش حرف میزد اب پرتقتلشو خورد

و بعد موبایلشو در اورد و به یوهی اس ام ای داد و جریانو گفت

...

قسمت هجدهم

هیون دنبال یون اه دوید طبقه ی پایین

یون اه جیغ زد:پسرخاااااااااااله...اتاقتو نشونم بده

جونگمین:اه....داد نزن دیگه دختره ی دیوانه ی روانی زنجیری......گوشام از بین رفت

یون اه:حقته

جونگمین:اووووووووف

هیونگ جون:برو نشونش بده دیگه

جونگمین:بیا بریم بابا

وقتی اون دوتا رفتن یون سنگ پرسید:هیون.....یوهی رو که ندید؟

هیون:نه....ولی تزدیک بود

که یهو بهش اس ام اس اومد

هیون نگاهی به موبایلش کرد

یه اس ام اس از طرف یوهی بود که نوشته بود

:هیون.....لطفا بیا کمکم.....شونم خیلی درد میکنه..داره خونریزی میکنه و دارم میمیرم

هیون تا این اس ام ایو دید دوید سمت طبقه ی بالا

یوهی روی زمین نشسته بود و از درد به خودش میپیچید

هیون:یوهی......یوهی...چی شده؟چرا دوباره اینجوری شدی؟

یوهی که از درد نمیتونست حرف بزنه خودشو تو بغل هیون ول کرد

هیون:وای....فکر کنم زخمت باز شده......خیلی خونریزی داری!

و یوهی رو بغل کرد و برد توی اتاق

هیون رفت جعبه ی کمک های اولیه رو اورد و زخم یوهی رو ضد عفونی کرد و پانسمانشو عوض کرد

کمی هم مسکن به یوهی داد تا بخوره و بعد از حدود بیست دقیقه یوهی اروم شد

هیون:الان....بهتری؟

یوهی:من.....خیلی از تو ممنونم....همیشه داری کمکم میکنی

هیون:تو....خیلی ضعیف شدی یوهی

یوهی:نه....من خوبم

هیون:مطمئنی؟

یوهی:اره

هیون:یوهی......خواهش میکنم....تورو خدا...مواظب خودت باش

یوهی:اوهوم

هیون:بهتره من برم....تو همینجا بمون...گاری داشتی اس بده

یوهی سرشو به نشانه ی باشه تکون داد

هیون رفت بیرون


ساعت حدود دو شب شده بود

یوهی هنوز توی اتاق بود و حوصلش خیلی سر رفته بود و برای اینکه یون اه نبیندش حدود 10 ساعت بود که توی اون اتاق مونده بود و هیون هم بهش سر نزده بود



برای همین از جاش بلند شد

وقتی دید خونه ساکته ژاکتشو پوشید و اهسته راه افتاد طرف بالا پشت بوم که هم هوا بخوره و هم کمی خستگی در کنه

رسید اونجا و روی یه تاب که توی پشت بوم نصب شده بود نشست

و شروع کرد به تاب خوردن

کمی که گذشت یاد هیون افتاد

وقتی هیون بغلش کرد ووقتی که توی اتاق عمل هیون دستشو گرفته بود

لبخندی زد و سرشو انداخت پایین

یوهی:من......تورو خیلی دوست دارم هیون و سعی میکنم تا اونجایی که میتونم.....مواظبت باشم.....من تنهام...مادر و پدر ندارم و تا الان پناهی هم نداشتم...اما سعی میکنم که....یه پناهی برای تو باشم

یوهی اینارو بلند یلند گفت و هیچ حواسش به پشت سرش نبود

هیون اونجا ایستاده بود و همه ی حرفای یوهی رو شنید

هیون یه دفعه گفت:یوهی؟

یوهی برگشت و بادیدن هیون پشت سرش خشکش زد

هیون:من.......مگه...من بهت نگفتم که از اتاق بیرون نیای؟

یوهی:چرا..ولی....

هیون:ولی چی؟

یوهی:تو...اینجا چیکار میکنی؟

هیون:من؟!!.....من؟...خب من...اومدم تو اتاق دنبال تو و همه جا رو گشتم اما......این وقته شب...نمیدونی اینجا خطرناکه که این وقته شب اومدی اینجا؟

یوهی:من...نمیدونستم

هیون:ممکن بود دزد بیاد یا اینکه یکی بهت حمله کنه؟....شعاجت خوبه ولی تو دیگه داری دیوونه بازی در میاری....فکر کردی اگه یه بلایی سرت میاوردن ما باید چیکار میکردیم؟

یوهی:هیون...داد نزن

هیون داد زد:من دوست ندارم اتفاقی برات بیوفته برای همین میخوام مواظبت باشم

یوهی داد زد:اما چرا میخوای مواظبم باشی؟....به همون دلیلی که اونروز به جونگمین گفتی؟.....چون من یتیمم؟چون من تنهامو کسیو ندارم؟

و اشکاش ریخت روی گونهاش

یوهی داد کشید:ولی من بهت گفتم نمیخوام برام دل بسوزونی...من خوشم نمیاد سربار دیگران باشم....اگه تو تنها دلیلت اینه که دلت برام میسوزه و نمیخوای تو اون دنیا گناه کنی....نیازی نیست دیگه مزاحمی مثل منو تحمل کنی

در همین لحظه هیون رفت سمت یوهی و یوهی رو کشید سمت خودش و بوسید

...

قسمت هفدهم

بعد از یه مدت یوهی که شونش درد گرفته بود و دیگه نمیتونست تایپ کنه از شدت درد لبشو گاز گرفت

هیون برگشت و نگاهی به یوهی کرد

هیون:نمیخوای بخوابی؟....ساعت حدود 2 شبه

یوهی:خب.....خوابم نمیبره

هیون:از کجا میدونی خوابت نمیبره....برو رو تختت بگیر بخوا اونوقت اگه خوابت نبرد این حرفو بزن

یوهی سرشو انداخت پایین:اخه.....اون....اتاقه توئه و تختم....ماله توئه....و من ناراحتم از اینکه...تو مجبوری به خاطر من تو این اتاق و روی....مبل بخوابی

هیون:واسه همین خوابت نمیبره؟

یوهی سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

هیون:نیازی نیست که عذاب وجدان داشته باشی....خودم خواستم که اتاقمو بدم به تو...الانم برو بخواب...اگرم نمیخوای بخوابی پس برو تو اتاقت....چون من خستم و خوابم میاد

یوهی:اوه....ببخشید...تو خسته ای؟الان میرم بخوابم

هیون:اره برو

یوهی از اتاق خارج شد و رفت سمت اتاقه خودش

نشست روی تختی که ماله هیون بود و گفت:میترسم....خیلی...میترسم...اگه نتونم احساساتمو نسبت به تو کنترل کنم؟...اگه همه چی رو بروز بدم؟.....میترسم که من نخوای...خودم دیدم که میلیون ها ادم تو دنیا هستن که عاشقتن...بین این همه دختر....تو چرا باید منو بخوای؟

و با ناراحتی روی بالش دراز کشید

یوهی:نه....من نباید خودمو ببازم...من خودمو میشناسم....نمیتونم کنترلش کنم...این عشق لعنتی رو....نمیتونم جلوشو بگیرم.....میرم.....بهتره که برم....از اینجا میرم و....

و سرشو کرد زیر بالش

یوهی:وای...این کارو هم نمیتونم بکنم


صبح جونگمین زودتر از همه از خواب پاشد و رفت توی سالن و نشست روی مبل  مشغول فکر کردن شد

در همین لحظه هیون در اتاقشو باز کرد و اومد بیرون

جونگمین وقتی هیونو دید اهسته گفت:هیون...تا وقتی همه خوابن بیا اینجا...میخوام باهات حرف بزنم

هیون رفت و نشست کنار جونگمین

جونگمین:یه سوالی هست که.....که....ذهنمو بینهات مشغول کرده...این سوال منو درگیر کرده و...میخوام ازت بپرسمش

هیون:چی هست حالا این سوالت؟

جونگمین:تو........تو......تو یوهی رو دوست داری؟

هیون با تعجب:چییی؟!!!این حرفو از کجا در اوردی؟

و بعد پوزخندی زد

هیون:مسخرس

جونگمین:هیچم مسخره نیست...وقتی یوهی زخمی شده بود داشتی خودتو میکشتی...تمام وقت کنارش بودی

هیون هول شد:من....خوب.....چون...دلیلش تاثیر حرفای تو.....روی من بود

جونگمین:حرفای من؟

هیون سریع گفت:اره...من دلم برای اون دختر سوخت....تا الان در حقش خیلی بدی کرده بودم و....خواستم جبران کنم...اخه..نمیخوام تو اون دنیا ازار یه دختر یتیم بیوفته گردنم

جونگمین:یعنی تو فقط چون یوهی یتیمه و کسی رو نداره و دلت برات سوخته اونجور نگرانش بودی؟

هیون اب دهنشو قورت داد:البته

جونگمین:اخی....خیالم راحت شد.....فکر کردم عاشقش شدی...پس اون بیچاره هنوز برات یه سرباره؟

هیون:اره....میشه گفت از دستش کلافه شدم

(یوهی که قبل از اونا بیدار شده بود تا اب بخوره با دیدن جونگمین و هیون پشت دیوار ایستاده بود و همه ی حرفاشونو گوش کرده بود)

یوهی سرشو انداخت پایین و اشک از چشماش ریخت

یوهی رفت توی اتاق و شروع کرد به گریه کردن

هیون هم برای فرار از دست جونگمین رفت توی اتاق اهنگ سازی و درم بست

هیون نشست پشت در و با خودش گفت:خدایا...من دارم چیکار میکنم؟...جونگمین....نکنه راست بگه.....من چرا اونقدر نگران یوهی بودم؟....نکنه.....نکنه واقعا....عاشقش شده باشم؟

و سرشو تکیه داد به در

تا شب یوهی تو اتاقش مونده بود و هیون هم از ترس بقیه به یوهی سر نزده بود

حتی یوهی وقتی یون سنگ رفت واسه شام صداش کنه نیومد

بعد از شام همه رفتن خوابیدن و هیون هم که بینهایت منتظر این لحظه بود رفت توی اتاق یوهی

هیون:چرا....برای شام نیومدی؟

یوهی با قیافه ای غمگین گفت:من......سعی میکنم دیگه به شما زحمت ندم

هیون:چی؟!منظوزت چیه؟

یوهی:میخوام برم......بهتره بیشتر از این سربارت نباشم

هیون:سربار؟!داری از چی حرف میزنی؟

یوهی اشکش روی گونش چکید:من به شما گفته بودم که سعی میکنم غرورمو حفظ کنم ولی....انگار که.....انگارکه.....شکست

هیون:یوهی؟.....تو حالت خوبه؟

یوهی:نه......اصلا خوب نیستم......ولی با رفتنم.....احساس میکنم با رفتنم بهتر میشم

هیون:چی داری میگی؟....میخوای کجا بری؟چرا؟

یوهی هیچی نگفت و از کنار هیون رد شد هیون واسه یه ثانیه فقط رفتنشو نگاه کرد

 ولی یوهی چند قدم ازش دور شد که یهو هیون رفت سمت یوهی و از پشت بغلش کرد

هیون:من......هیچ وقت....دیگه هیچ وقت نمیزارم که تو بری

یوهی که هم تعجب کرده بود و هم خوشحال بود دستشو برد و گذاشت روی دست هیون


فردا صبح جونگمین ساعت 8 از خواب پاشد و همه خوابیده بودن

جونگمین داد زد:بیدار شین...بیدار شییییییییییییییییین

جونگمین که دی کسی جواب نمیده رفت رو مبل و شروع کرد بالا پایین پریدن و مثل بچه ها داد زدن

جونگمین:بیدار شیییییییییییین.....بیدار شییییین...زووووود بیدار شیییییییییین

هیون با عصبانیت از اتاق اهنگ سازی اومد بیرون و خواب الود داد زد:دیوونه سر صبحی چه غلطی داری میکنی؟

جونگمین دوباره داد زد:همه بیدار شییییییین....بیدار شییییییییییین

هیون:خفه شو جونگمین...بزار یخوابیم....اه دیونه..انقدر روی مبل بالا پایین نپر...مبل شکست....جونگمیییییین

جونگمین فریاد کشید:بیدار شیییییییییییییییییییییییین

هیونگ جون و کیو جونگ با عصبانیت از اتاقاشون اومدن بیرون و داد زدن:چه مرگته تو؟

جونگمین دوباره داد زد:هنوز همه بیدار نشدن....بیدار شییییییییییییییین...بیدار شییییین

کیوجونگ:مگه مرض داری...جونگمین داد نزن...کر شدیم...اه

هیونگ جون:حتما باید خل بازیای تو سر صبح بزنه بیرون؟

یون سنگ از اتاقش اومد بیرون و خواب الود پرسید:چه خبره؟

یوهی هم در حالیکه خمیازه میکشید از اتاق اومد بیرون

جونگمین:تازه میگین چه خبره؟..بدبخت شدیم...بدبخت

هیون:چی شده مگه؟

یوهی:جونگمین چرا داد میزنی؟

جونگمین:الان که دلیلشو بگم خودتون هم داد میزنین که هیچی سکته هم میزنین

کیوجونگ:حالا انگار چی شده

جونگمین:احمق یون اه داره میاد پیشم

هیون:خب بیاد....اون هر سال همین موقع میاد اینجا....خوب دختر خالته

هیونگ ون:واسه همین عین خلا میپری بالا پایین داد میزنی بدبخت شدیم؟

جونگمین:واقعا همتون بینهایت احمقید....بیچاره ها یون اه خیلی دهن لقه میدونین که

هیون:خب که چی

جونگمین:هییییییییییووووووووووون....اون مختو به کار بنداز...اگه بیاد اینجا و یوهی رو ببینه که با زندگی میکنه....فردا همی روزنامه ها و اینترنت و اخبار و همه جا پخش میشه از این خبر....حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟

هیون:چییییییی؟...وای...حالا چیکار کنیم؟

یوهی:اما.....یون اه کیه؟

جونگمین:عمه منه....یعنی دخترخالمه

یون سنگ:وای...اگه یوهی رو ببینه

هیون»هروقت که میومد اینجا......بعد از اینکه میرفت...هزار تا عکس مسخره از ما توی اینترنت مزحکه مردم بود

کیوجونگ:وای اون موقع یادته...وقتی خواب بودیم ازمون عکس گرفته بود؟

هیون:نمیخوام اسم اون هیولا رو هم بیاری

در همین وقت زنگ درو زدن

جونگمین:بدبخت شدیم....خودشه

هیون سریع دست یوهی رو گرفت و کشید و برد طبقه ی بالا

یوهی:حالا من کجا قایم شم؟

هیون با استرس اطراف رو نگاه کرد

صدای جیغ یون اه از پاینن میومد

یون اه:اووووووه...پسرخاله جونگمین...چه طوری؟....اه پس هیون کجاست؟حتما طبقه ی بالاست....خوابیده اره؟...پش من برم یواشکی ازش عکس بگیرم؟؟نه نه برم بترسونمش

و دوید از پله ها بالا

جونگمین داد زد:نه نرو....وایسا یون اه

هیون سریع دوید سمت پله ها

یون اه با دین هیون با خوشحالی داد زد:هیووووون...تو بیداری؟..اه میخواستم بترسونمتا....اوه....دکراسیون این طبقه رو عوض کردی؟...برم ببینم

هیون:نه نه...وایسا

یون اه دوید

و رفت کنار یه کمد

یون اه سریع رفت اطراف رو نگاه کرد

پشتش به یوهی بود اگه برمیگشت اونو میدی

هیون دوید و تا یون اه خواست برگرده نشست روی مبل جلوی کمد تا یوهی دیده نشه

یون اه:وایییییییی.....هیون چقدر اینجا قشنگ شده

هیون:اره اره....حالا دکراسیون اتاق جونگمینو ندیدی.....میخوای ببینی؟

یون اه:مگه تغییر کرده؟

هیون:البته....خیلی قشنگ شده.....یه اکواریوم هم گزاشته تو اتاقش

یون اه:اوووووووووووه....میخوام ببینم....بدو تو هم بیا هیون

هیون:اره اره...برو

یون اه دوید سمت طبقه ی پایین

هیون هم برگشت سمت یوهی

هیون به یوهی یه چشمک خوشگل زد و پاشد رفت دنبال یون اه

وقتی هیون رفت یوهی از جاش پاشد و لبخندب زد

یوهی:دختره چقدر فضوله!!!!

و دستشو برد سمت شونش

یوهی:اخ....خیلی درد میکنه

....


قسمت شانزدهم

یون سنگ:یوهی....بیدار شدی؟

یوهی:هوم.....فکر میکنم....خیلی به همتون زحمت دادم

یون سنگ:درد داری؟

یوهی با معصومیت همیشگیش لبخندی زد

جونگمین و هیونگ جون و کیوجونگ هم اومدن تو

جونگمین اهسته:یوهی......ببخشید.......این.......این ماجراها.......همش تقصیر...من بود

یوهی که خیلی درد داشت و اصلا نمیتونست حرف بزنه اهسته گفت:نه.....این فکرو نکن

جونگمین سرشو انداخت پایین

هیون:خیلی خوب...بچه ها بریم بیرون...یوهی استراحت کنه بهتره

و پاشد و رفت سمت در

یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون و جونگمین هم رفتن

یوهی به هیون نگاه کرد که داشت از در خارج میشد

یوهی توی دلش گفت:خوشحالم از اینکه من درد میکشم و توسالمیو اسیب ندیدی.....حتی اگه جونمم میرفت ارزششو داشت تا تو اسیب نبینی.....الان دیگه نمیتونم نه به خودم و نه به قلبم دروغ بگم که.....که......که من....دوستت دارم


شب شده بود و یوهی تازه از خواب بیدار شده بود

اهسته و با درد از روی تخت بلند شد ولی یهو شونش بی نهایت در گرفت

یوهی:اخ.....آه....باید به این درد لعنتی عادت کنم....اه

و اروم از جاش پاشد

یوهی:اخ....خدای من...خیلی درد میکنه

که یهو هیون اومد تو اتاق

هیون:هی...داری چیکار میکنی؟......میدونم ادعای قوی بودن داری ولی تو الان باید خیلی مواظب خودت باشی

یوهی:اما من خوبم

هیون:معلومه کاملا

یوهی:هیون....نگران من نباش...فکر نکن که به من مدیونی.....لطفا....من حالم خوبه.....مطمئن باش که خوبم

و لبخندی زد

هیون فقط به یوهی نگاه کرد

یوهی:میدونم دوست نداری که من تو این خونه بمونم و.......میدونم که مزاحمتم......برای همین......میخوام....برم....نگران نباش...میتونم از پس خودم بر بیام......قول میدم از زندگیت محو شم....تو از اولم با بودن من توی این خونه مخالف بودی...من....بهتر میبینم که برم

هیون هیچی نگفت

یوهی داشت از بغل هیون رد میشد که هیون دستشو گرفت

و با همون خونسردیه همیشگیش گفت:نرو


یوهی برگشت و با تعجب به هیون نگاه کرد

هیون:فکر نکن چون بهت مدیونم اینکارو کردم.....یا اینکه دلم برات سوخته.....تو....اگه خواستی...میتونی بازم پیش ما بمونی.....من...هیچ مشکلی ندارم

یوهی سکوت کرد و با چشمایی پر از اشک به هیون نگاه کرد

هیون دست یوهی رو ول کرد و از اتاق خارج شد


جونگمین توی اشپزخونه نشسته بود و داشت با غذاش بازی میکرد

جونگمین:این هیون.....خیلی از دست من عصبانیه

کیوجونگ:خوب حق داره...تو کار درستی نکردی...ممکن بود به خاطر اشتباه تو یوهی بمیره

جونگمین:تو فکر کردی من دوست داشتم اون بمیره من فقط....من....فقط

یون سنگ:داداش جونگمین بیخیال

هیونگ جون:ولی من احساس میکنم که هیون....خیلی برای یوهی ناراحت بود...دیدین چجوری بغلش کرده بود

کیوجونگ:تازه دکتر میگفت از اول عمل تا وقتی که یوهی بهوش بیاد دستشو گرفته بود

جونگمین:چییییییی؟!!!!دست یوهی رو گرفته بود؟؟؟

هیونگ جون:اره.....دکتر گفت هیون خیلی اصرار داشت یوهی رو ببینه و وقتی رفت تو اتاق عمل دیگه بیرون نیومد و دست یوهی رو هم تو دستاش گرفته بود

یون سنگ:میگم نکنه خبرایی باشه؟

جونگمین:بروبابا..از این هیون خشک و سرد و بی احساس همچین کارایی بعیده

کیوجونگ:اره...منم همینو میگم

یون سنگ:ولی الانم هیون خیلی نگرانه یوهیه...وقتی رفته بودم تو اتاق که به یوهی سر بزنم...با چشمای خودم دیدم دستش لای موهای یوهی بود

جونگمین یهو اب پرید تو گلوش و با سرفه گفت:چیییییی؟...خدایا...نمردیم و عجایب جهان رو هم دیدیم!!!

کیوجونگ:اه جونگمین الان مسخره بازی در نیارا

جونگمین:باشه بابا...بی جنبه


یوهی جلوی اینه ایستاده بود و دکمه های پیراهنشو باز کرده بود و به زخمش نگاه میکرد که روش یه پانسمان بود

باند دور دستش خونی شده بود و یوهی هم نمیتونست تعویضش کنه

یوهی:آه....داره خونه میاد

دستشو برد سمت پانسمان

یوهی:اخ...آه....درد میکنه

که دوباره هیون اومد تو اتاق

یوهی تا هیونو دید تند پیراهنشو دور خودش پیچید 

که دستش دوباره درد گرفت

یوهی:اخ

هیون پوزخندی زد و جعبه ای که تو دستش بودو انداخت روی تخت

یوهی:این....چیه؟

هیون:مگه نمیخوای پانسمانتو عوض کنی؟

یوهی:اره....ولی....

هیون:نمیتونی

یوهی:هوم

هیون با خنده:بیا.....بیا بشین اینجا...برات عوضش میکنم

یوهی لبخندی زد و نشست جلوی هیون

هیون پانسمان یوهی رو برداشت و تا خواست کمی پماد براش بزنه جیغ یوهی هوا رفت

یوهی:اخ.....درد میکنه....آه...یواش تر

هیون خندید و گفت:چه نازک نارنجی

یوهی:من هیچم نازک نارنجی نیستم

هیون دست کشید دور زخم یوهی

یوهی از اینکه دید هیون داره بهش دست میزنه خیلی خوشحال بود و ناخوداگاه لبخندی زد

هیون:میخوای یه چیزی بهت بگم؟تعجب میکنی

یوهی:چی؟


هیون:بچه که بودم یه کی بود که درست عین تو بود

یوهی:قیافش؟

هیون:نه...حرکاتش....قوی بود و زیاد غذا میخورد و مخصوصا وقتی بهش دست میزدم خیلی خوشش میومد

یوهی برگشت سمت هیون و گفت:هی....درسته من قویم و زیاد غذا میخورم....ولی کی گفته وقتی بهم دست میزنی خوشم میاد؟

                                    

هیون با خنده:اخه خیلی زایه ای

یوهی:هی

هیون:باشه خیلی خب....تموم شد

یوهی لباسشو درست کرد

یوهی:حالا اون کی بود که وقتی بهش دست میردی خوشش میومد؟

هیون:وای......یعنی تو نفهمیدی کی بود؟

یوهی:نه....معلومه که نه

هیون:داشتم از یکی از حیوونای خونگیم حرف میزدم

یوهی:هی

هیون خندید

یوهی:تو.....خیلی بدجنسی

هیون لیخندی زد و بعد از چند انیه با یه لحن جدی نگاهی به یوهی کرد و گفت:دیگه هیچ وقت اینکارو نمیکنی...فهمیدی؟

یوهی:کدوم کار؟

هیون:این که به خار یکی دیگه جونتو به خطر بندازی

یوهی سرشو انداخت پایین

هیون:من....هیچ وقت دوست ندارم کسی به خاطر من رنج ببینه....اینو میفهمی

یوهی:ولی من....

هیون:دیگه تکرار نکن نمیخوام دیگه این کارو بکنی

هیون:اگه الان باهات خوب رفتار میکنم....فقط به خاطر احساس عذاب وجدانمه....وگرنه از دستت خیلی عصبانیم.....خیلی

و از جاش بلند شد و خواست بره که یوهی بازوشو گرفت

یوهی:لطفا.....عصبانی نباش....هیون

هیون به یوهی نگاه کرد

یوهی:من...اینکارو کردم ولی اصلا پشیمون نیستم....تو همه ی زندگیم سعی کردم به همه کمک کنم.....چه برسه به تو که این همه هوامو داشتی....تو خیلی به من کمک کردی.....به من و برادرم

هیون:گفتم که تو هیچ وقت به من مدیون نبودی....من دلم برات نسوخت که اون کارو کردم.....وظیفه ای بود که انجامش دادم

یوهی:منم همینو میگم.....تو هیچ وقت به من مدیون نیستی.....منم دلم برات نسخوت و وظیفمو انجام دادم

هیون از جاش بلند شد

هیون:پس فکر میکنم دوتامون الان بی حسابیم

و از اتاق رفت بیرون

یوهی هم بلند شد و صاف رفت توی اشپزخونه

یه قهوه درست کرد و رفت توی اتاق اهنگ سازی

چون هیون اتاقشو به یوهی داده بود خودش تو اتاق اهنگ سازی بود

بقیه هم توی اتاق خودشون خوابیده بودن

هیون روی میزش نشسته بود و با لبتاپش کار میکرد

یوهی قهوه رو گذاشت روی میز هیون

یوهی:خستگیتو در میبره

هیون:تو اینو درست کردی

یوهی:معلومه

و نشست روی صندلی کناری هیون

یوهی:داری چیکار میکنی؟

هیون:دارم به ایمیل های طرفدارام جواب میدم......کار سختیه....خیلی زیادن

یوهی:منم کمکت میکنم

هیون:چطوری؟

یوهی:اینجا دوتا لب تاپ هست....من با اونیکی از طرف تو به طرفدارات جواب میدم

هیون:نمیتونی

یوهی بدون توجه به هیون اونکی لبتاپو برداشت و گذاشت کنار لبتاپ هیون

یوهی:برات انجامش میدم

هیون فقط به یوهی نگاه کرد

یوهی:آ....چقدر ایمیل داری....بزار ببینم....اهان ...این میگه سلام هیون...من یکی از طرفداراتم و توی یه کشور دیگه زندگی میکنم....خیلی بهت علاقه دارم و این ایمیل رو با عشق نوشتم...حتما جوابمو بده

یوهی:خوب بزار جواب بدم

هیون داشت به یوهی نگاه میکرد که داشت با عشق و علاقه جوابای ایمیلهای هیونو میداد

و بعد از چند ثانیه خودشم مشغول به کار شد

قسمت پانزدهم

همه جیغ زدن و یوهی پرید تو بغل هیون یون سنگ هم که جلو نشسته بود فرمون رو کشید به سمت خودش

ماشین به شدت کشیده شد کنار و صدای وحشتناکی از ترمز شدیدی که جونگمین گرفته بود شنیده شد

یون سنگ محکم پرت شد توی شیشه ی جلوی ماشین و سرش محکم خورد به شیشه

جونگمین هم که سرش افتاده بود روی فرمون

هیون محکم یوهی رو بغل کرده بود و چشماشو بسته بود کیوجونگ هم سرش به شیشه ی بغل خورده بود و درد میکرد

هیونگ جون بینهایت شوکه شده بود و سرشو تو بازوی کیوجونگ قایم کرده بود

ماشین از شدت چرخش زیاد و ترمز شدید به گوشه ی خیابون کشید شده بود و خیلی کم مونده بود با اون سرعتی که جونگمین داشت یا چپ کنن یا برن تو دل کامیون

هیون که از ترس نفس نفس میزد یوهی رو از روی شونش جدا کرد و نگاهی به اون انداخت

روی صورت یوهی مقداری خون ریخته بود

هیون:یوهی.....یوهی

کیوجونگ با ناله:اخ سرم......ای

هیون:یوهی بیهوش شده

جونگمین:بازم......تقصیر من بود

هیون داد زد:از این لج و لج بازیایه تو متنفرم جونگمین.....ببین چی به سر دختر بیچاره اوردی.....تو مگه دیوونه ای....احمق میدونی ممکن بود هممون بمیریم...اگه الان خبرنگارا بیان چی؟...جونگمین اگه یوهی بمیره چی؟...تو میدونی چیکار کردی؟

و سریع یوهی رو بغل کرد و از ماشین خارج شد

جونگمین:صبر کن......چه جوری میخوای ببریش بیمارستان اخه؟....ماشین کار نمیکنه....وایسا زنگ بزنم یکی بیاد

هیو داد زد:سریع.......ممکنه بمیره....داره از سرش خون میره

جونگمین هول شد و موبایلشو در اورد و یه شماره گرفت

یون سنگ از ماشین پیاده شد

یون سنگ:وعضعش وخیمه؟

هیون:فکر کنم

یون سنگ:کمرت درد میکیره هیون....بزارش تو ماشین.....بغلش نکن

هیون:نمیخوام....که...اون بمیره

وبا استرس به یوهی که صورت و کمرش  غرق در خون بود نگاه کرد

یون سنگ:جونگمین زود باش دیگه

کیو جونگ از ماشین پیاده شد

کیو:وای....بچه ها سرم....دارم میمیرم

یون سنگ:کیوجونگ ما الان همه فکر یوهی هستیم اونوقت تو هی خودتو لوس کن

کیوجونگ:مگه یوهی چی شده؟

و تا یوهی رو دید یهو رنگش پرید

کیوجونگ:وای...خدای من

یهو یه ماشین اومد و جلو پای هیون ترمز کرد

رانندش پیاده شد و رفت سمت جونگمین

راننده:جونگمین....دیوونه؟...باز چیکار کردی

جونگمین:الان وقت توضیح ندارم

هیون داد زد:سوییچ این ماشین لعنتی رو بده به من...داره میمیره

جونگمین با استرس:مین هو(همون راننده)....سویچو بده به هیون

هیون همونطور که یوهی تو بغلش بود سوییچو گرفت و در ماشینو باز کرد یوهی رو نشوند جلو و سریع نشست پشت فرمون

جونگمین:ماهم خودمونو میرسونیم....تا اون موقع بیخبرمون نزار هیون

هیون:اگه این طوریش بشه.....من تورو میکشم

و راه افتاد و با سرعت دور شد

بالاخره هیون رسید به بیمارستان

دوباره یوهی رو بلند کرد و با کمک چند تا پرستار گذاشنش رو برانکادر و بردنش داخل

دکتر سریع بردش توی اتاق عمل و نذاشتن که هیون هم وارد بشه

هیون پشت در اتاق عمل نشست و صورتشو گرفت لای دستش

هیون:خدایا..نزار بمیره...خواهش میکنم...نمیره

وسرشو کوبوند به دیوار

در همین لحظه دکتر درو باز کرد و اومد بیرون

هیون:دکتر؟

دکتر:بیهوشی خانو یوهی به خاطر این نیست که ضربه ای به سرش وارد شده اقای کیم هیون جونگ

هیون:پس دلیلش چیه؟

دکتر با ناراحتی:متاسفانه باید بگم دلیل خیلی بدتری داره.....گفتین تصادف کرده؟

هیون:اره...دلیلش چیه؟....اقای دکتر لطفا.....به من بگین

دکتر اهی کشید و گفت:انگار شدت تصادف زیاد بوده چون....چون...احتمالا صندلی که این خانوم روش نشسته بودن کاملا از بین رفته و یه تیکه از میله ی.....موجود در......اون صندلی وارد شونه ی ایشون شده و......مهم اینه که.....ایشون انگار برای نجات کسی خودش به سمت میله پرید..یعنی اینکه میله نباید به شونه ی ایشون اسابت میکردوووانگار میخواسته کسی که بغلش نشسته بود رو نجات بده

هیون:چی؟؟

دکتر:بله....متاسفانه...یه میله ی فوق العاده تیز...چیزی حدود ده سانتی متر میله وارد شونشون شده و شونشونو سوراخ کرده......درد این مشکلی که براش پیش بوده...ده برابر تیر خوردن....ایشون الان انگار که تیر خوردن

هیون:اما.....اما.....چطوری؟

هیون:دکتر...من باید ببینمش.....باید

دکتر:اما ما باید فورا ایشونو جراحی کنیم...چون ایشون بهوش اومدن و فوق العاده درد دارن

هیون:خواهش میکنم....بزارین منم پیشش باشم...خواهش میکنم

دکتر:اما...

هیون:دکتر....لطفا

دکتر سری تکون داد و هیون وارد اتاق جراحی شد

یوهی به پشت روی تخت خوابیده بود و پشتش کاملا خونی بود

هیون رفت پیش یوهی

هیون:یوهی...یوهی

یوهی که از درد نمیتونست نفس بکشه اهسته گفت:هیون.....تو....ا.....اینجا.....چیکار میکنی؟

هیون:من....متاسفم...یوهی......خیلی درد داری؟

یوهی لبشو گاز گرفت

پرستار کمی ماده رو زخم یوهی ریخت که باعث شد جیغ یوهی بره هوا

هیون با ناراحتی به یوهی نگاه کرد

یوهی که دستش روی تخت بود رو خیلی اهسته به سمت هیون دراز کرد

هیون با تعجب به یوهی نگاه کرد و بعد از دو ثانیه خیلی مصمم دست یوهیروگرفت و فشار داد


هیون با بغض:اخه چرا اینکارو کردی؟...چرا به خاطر من؟....چرا؟

یوهی اهسته و بریده بریده:ارزششو........داشت.......من...........خوشحالم....از اینکه.......به تو اسیبی.....نرسید

و به هیون نگاه کرد

و کم کم چشماش بسته شد

دکتر:اقای هیون.....بهتر برین بیرون

هیون:نه....من پیشش میمونم.....شما کارتونو بکنین

دکتر:ولی....

هیون:گفتم میمونم

دکتر:خب.....باشه

دکتر یوهی رو جراهی کرد و در تمام این مدت دست یوهی در دست هیون بود و هیون دستشو ول نکرد

بالاخره عمل تموم شد و یوهی رو بردن به بخش

یوهی هنوز بیهوش بود و دستشم تو دست هیون

که یهو در باز شد و جونگمین و یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون با شتاب اومدن داخل

جونگمین:چی شد؟حالش چطوره؟

هیون:جونگمین.......تو الان فقط خفه شو

جونگمین سرشو انداخت پایین

کیوجونگ:دکتر میگفت تو حتی تو اتاق عمل هم کنار یوهی بودی

هبون:بودم.....الانم هستم

یون سنگ:داداشی.....فکر کنم خیلی خسته شدی.....یوهی.....کی بهوش میاد

هیون:دکتر گفت....حدود نیم ساعت دیگه...شایدم همین الان

جونگمین:شاید....بهتر باشه ببریمش خونه

هیونگ جون:اره....منم همینطور فکر میکنم

هیون:وقتی دکتر گفت میبریمش

در همین لحظه دکتر وارد شد

دکتر:اقای هیون؟

هیون:بله؟

دکتر:حال خانوم یوهی....تقریبا مساعده....با این حال ایشون هنوزم خیلی باید درد داشته باشن ولی...شما با امکاناتی که دارین میتونین ببرینش خونه

هیون:ولی ان هنوز بیهوشه

دکتر:در این مورد هم مشکلی نیست

هیون پس میبریمش

دکتر:الان به پرستار میگم بیاد کمک

و پرستاری رو صدا کرد

پرستارها یوهی رو تو ماشین هیون گذاشتن و هیون به سمت خونه راه افتاد

وقتب رسیدن جونگمین رفت در سمت یوهی رو باز کرد

جونگمین:تو خسته شدی هیون...من میبرمش

اما هیون سریغ پیاده شد و بدون هیچ حرفی یوهی رو بغل کرد و در مقابل چشم بقیه برد داخل

هیونگ جون:اوه....این هیون چرا انقدر اخلاقش...عوض شده!!!

هیون یوهی رو بغل کرد و برد سمت اتاق خودش

در بین راه یوهی چشماشو باز کرد وخیلی اهسته گفت:هیون.......من شونم درد میکنه....ولی میتونم راه برم.......منو بزار پایین

هیون:تو حالت خوب نیست من خودم کمکت میکنم

یوهی:نیازی....

هیون:دیگه حرف نزن

و یوهی رو برد و رو تخت خودش گذاشت

یوهی نگاهی به هیون کرد

یوهی با نگرانی:تو......حالت خوبه؟

هیون نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگه که نگفت و با مهربانب به بوهب نگاه کرد

مبدونست یوهی به خاطر نجات اون صدمه دیده

برای همین دستشو برد سمت موهای یوهی و نازش کرد

هیون:لطفا.....دیگه.....هیچ وقت اینکارو نکن.....نه برای من و نه برای هیچ کس دیگه ای....شاید این درو من میتونستم تحمل کنم...ولی این برای تو.....خیلی زیاد بود

یوهی نگاهی به هیون کرد

یون سنگ لومد توی اتاق

 و....

یوهی:شام؟!جونگمین:اره.......زود حاظر شو دیگه
یوهی:منم میام؟
جونگمین:اره.....تورو هم به عنوان مهمون افتخاری میبریم....زووووووووووود
و پرید تو اتاقشو درم بست
هیونگ جون:یوهی بدو حاظر شو
یوهی:خب......باشه
 
بعد از یک ساعت دابل اس و یوهی حاظر بودن تا برن بیرون شام بخورن
یوهی جین هو رو خوابونده بود و قرار شد همشون با ماشین هیون برن
هیون نشست پشت فرمون که جونگمین داد زد:نه....من میشینم....هیون من میشینم..توروخدا مکن میخوام بشینم
هیون:برو بابا...همون دفعه اخری که نزدیک بود هممونو به کشتن بدی کافی بود
جونگمین:قول میدم درست رانندگی کنم...تورو خدا.....خواهش خواهش
کیوجونگ:بابا هیون سوییچو بده بهش بشینه دیگه.....تو که میدونی این جونگمین تا خودش پشت فرمون نشینه ول نمیکنه....الان میگه اگه نزاری من بشینم نمیام
جونگمین:اره....اصلا اگه نزاری نمیام
هیون:بیا بابا بچه ننر
و سوییچو پرت کرد سمت جونگمین
جونگمین خندید و سوار شد
یوهی هم در جلو رو باز کرد تا بشینه که هیون داد زد:نه نه نه نه.....جلو نشینیا....دختر مگه از جونت سیر شدی؟....حالا این جونگمین گفت اروم میره تو باور کردی؟....بیا پشت بشین
یوهی:بیام پشت؟
!
کیوجونگ با ترس:داداش هیون......اگه یوهی بیاد پشت اونوقت....کی....باید بره جلو؟
هیون اب دهنشو قورت دادو یهو با ترس گفت:من پشت میشیما
کیوجونگ:چرا؟
هیون:من.....اخه.....خوب.......اصلا من باید مواظب یوهی باشم
یوهی با تعجب:مگه قراره ادم بکشیم که اینجوری با ترس حرف میزنین؟من نیازی به مراقبت ندارم....خودم جلو میشینم
یون سنگ:تو....تا حالا رانندگی جونگمینو ندیدی؟ این دیوونگیه که بخوای جلو بشینی
هیون دویید و دست یوهی رو گرفت و نشوندش روی صندلیه پشت
و یون سنگ رو هل داد سمت صندلیه جلو
هیون:امروز نوبت یون سنگه
یون سنگ با گریه:نه...داداش...نه
جونگمین:بابا راه بیوفتین بریم دیگه
بالاخره یون سنگو به زور جلو نشوندن و هیونگ جون و هیون و کیوجونگ و یوهی هم پشت نشستن
هیون درست کنار یوهی نشسته بود و با غصه به ماشینش نگاه میکرد
یوهی:چرا انقدر ناراحتی؟
هیون:این ماشینم که تا دو دقیقه ی دیگه داغون میشه رو خیلی دوست داشتم
یوهی با تعجب به جونگمین نگاه کرد
جونگمین:خوب حالا راه میوفتیم
یون سنگ محکم چسبیده بود به صندلی و هیون چشماشو بسته بود کیوجونگ و هیونگ جون هم تند تند دعا میخوندن
یوهی تعجب کرده بود
اما بعد از گذشت چند ثانیه تازه متوجه ی حال بقیه شد
جونگمین با سرعت هر چه تمام تر رانندگی میکرد
اونا تو شهر بودن ولی جونگمین شاید بیشتر از 210 تا سرعت داشت
یوهی که دیگه ترسیده بود اهسته گفت:جونگمین....یه کم یواشتر
هیون:به کی داری میگی اون هدفون تو گوششه داره اهنگ گوش میده
یوهی:من دارم سکته میزنم
هیون:منم همینطور
یوهی که داشت از ترس میمرد دست هیونو گرفتو محکم فشار داد
جونگمین ویراژ میداد و خیلی سرعت داشت
یوهی جیغ زد:یواش ترررررررررر
یون سنگ با گریه:داداش هیون.....الان مارو میکشه
هیون داد زد:چیکار کنم من الان؟
کیوجونگ:خدایا مارو ببخش اگه گناه کردیم
یوهی سرشو تو بازوی هیون پنهون کرد
یوهی:هیون تورو خدا یه کاری بکن الان هممون میمیریم
جونگمین اصلا حواسش نبود داشت یه اهنگو با صدای بلند توی هدفون گوش میداد و با نهایت سرعت میرفت
سرعتش خیلی خیلی خیلی زیاد بود
هیون یوهی رو محکم بغل کرد
یهو یه کامیون از جلو اومد
 
همه شروع کردن به جیغ زدن
و
.....

 

قسمت سیزدهم

یوهی:خب......نه ولی......تو نمیخوای چیزی بگی؟؟

هیون:تو نه شما

یوهی:همون شما

هیون:نه......چیزی لازم ندارم....اگه حواستم صدات میکنم

یوهی نگاهی به هیون انداخت

هیون که دید یوهی هنوز جلوش ایستاده و کنار نمیره با دستش یوهی و رو کنار زد و خواست بره که یوهی بازوشو گرفت

هیون:دیگه چیه؟؟

یوهی:معذرت خواهی یادت رفت

هیون پوزخندی زد:معذرت خواهی؟!!!!!......بابت؟!

یوهی:درسته من اینجا کار میکنم ولی قبلانم بهت گفتم که من غرور دارم و اجازه نمیدم تو باهاش بازی کنی

هیون:منظور؟

یوهی:تو کار اشتباهی کردی که منو تو اون بازیه مسخره ی موش و گربه بازی از اون نامزدت یونا راه دادی و ازم استفاده کردی.......من یه دختری ام که اصلا حوصله ی این مسخره بازیا رو نداره.....اگرم اون کارو کردم...فقط به خاطر حس قدرشناسی بود که به تو داشتم چون منو تو خونت راه دادی و اجازه دادی اینجا بمونم و کمکم کردی که خونمو از عموم پس بگیرم

در همین موقع جونگمین وارد اشپزخونه شد

جونگمین:چه خبره بابا؟....یوهی چرا داد میزنی......هیون تو باز چیکار کردی با این دختر؟؟

یوهی که بغضش داشت میترکید بازوی هیونو ول کرد و رفت سمت اتاق جونگمین و درم بست

جونگمین:هیون......تو خیلی بیشعوری....فکر نمیکردم انقدر بیرحم باشی.......احمق.....یوهی پدر و مادر نداره.....تو این دنیا اون تنهای تنهاست......داداششم اونقدر کوچیکه که نمیتونه برای اون پناهی باشه....ما همه داریم با مهربونی باهاش برخورد میکنیم تا جای خالی پدرو مادرشو حس نکنه و هیچ فکر نکنه تنهاست.....سعی کردیم مثل یه برادر حفاظش باشیم تا اسیب نبینه.....فکر کردی واقعا چون به تو کمک کرده اوردیمش اینجا.....نخیر چون میدونستیم جاییو نداره که بره و تنهاست....تو همش اشکشو در میاری....یویه یتیمه.....کسیو نداره....تو اصلا دل داری که باهاش اینطوری رفتار میکنی؟

هیون صاف راه افتاد طرف اتاق جونگمین و درو باز کرد و رفت تو

یوهی رو تخت جونگمین نشسته بود و داشت گریه میکرد

به محض دیدن هیون یوهی اشکاشو پاک کرد

هیون رفت روی صندلیه جونگمین نشست و شروع کرد با موهاش بازی کردن

هیون:تو......خیلی زود ناراحت میشی

یوهی:شاید

هیون:من.......منظور بدی نداشتم

یوهی:از چی؟

هیون:از حرفام.......و......

یوهی:و؟

هیون:مجبور بودم اونکارو بکنم....یونا.....حالم ازش بهم میخوره و اون موقع فقط به فکر رهایی از دست اون بودم...ب....ب....ببخشید

یوهی:شاید منم.......تند رفتم........اخه خودم گفته بودم که کمکت میکنم ولی.......راستش.....انتظارشو نداشتم

هیون:خب؟

یوهی:و از اینکه توی اشپزخونه تند برخورد کردم هم.......معذرت میخوام

هیون:یوهی.......الان میتونی در اتاقو باز کنی و به جونگمین بگی نیازی نیست دیگه فالگوش وایسه....همه چی حل شد

یهو جونگمین از پشت در داد زد:تو از کجا فهمیدی من فالگوشم؟؟!

هیون پاشد و در اتاقو باز کرد

هیون:از اونجا که این عادت فضولیت دستمه

و رفت بیرون

جونگمین:اه.....یوهی نباید به این زودی میبخشیدیشا.......باید میزاشتی التماست کنه

یوهی:چی؟!داشتی......واقعا گوش میکردی؟

جونگمین سرشو خاروند:پس چی......معلومه که گوش میدادم.....فکر میکردم از اون مغرورایی که الان کاری میکنی هیون پاتو هم ببوسه راضی نمیشی....تا خواست بگه ببخشید نه تنها بخشیدی بلکه خودتم به غلط کردن افتادی!!!

یوهی:جونگمین!

جونگمین:باشه بابا.....حالا حاظر شو شام بیرون دعوتیم

یوهی:کجا؟

جونگمین:خونه ی اقا شجاع......شام نمیدونی چیه؟میخوایم بریم بیرون شام بخوریم

....

قسمت دوازدهم

ساعت حدود ده شب بود که یوهی برگشت خونه

وقتی اومد جونگمین و یون سنگ داشتن پلیستشن بازی میکردن و کیوجونگ هم روی پای جونگمین خوابیده بود

هیون و هیونگ جون هم خونه نبودن

یوهی کتشو اویزون کرد و رفت پیش بقیه

یوهی:سلام

جونگمین:سلام یوهی......اه یون سنگ داری جر میزنیا

یون سنگ:خودت بلد نیستی بازی کنی به من میگی

جونگمین:بابا قبول نیست.....این کیوجونگ روی پای من گرفته خوابیده من نمیتونم هیجاناتمو بروز بدم

یون سنگ:برو بابا....اهان....این دستو هم من بردم

جونگمین با ناراحتی دسته رو پرت کرد و کوبوند تو سر کیوجونگ

کیوجونگ با وحشت از جا پرید و گفت:ها ها؟...وای چیه؟ چی شده؟ کی مرده؟

جونگمین:کسی نمرده...ولی الان قراره یکی بمیره

و حمله کرد به کیوجونگ

یوهی بی حوصله:پس.......بقیه کجان؟

یون سنگ:بقیه کیه؟!!

جونگمین:اگه منظورت از اون بقیه هیونه باید بگم رفته بیرون

یوهی:من کی اسم اونو اوردم؟

و پاشد و رفت توی اشپزخونه

جونگمین:اوهو........چه اتیشی!!!

و مشغول به کشتی با کیوجونگ شد

یوهی:جونگمین......جین هو کجاست؟

جونگمین:هیون بردش

یوهی:بردش؟!.....کجا بردش؟

جونگمین:حوصلش سر رفته بود جین هو.....هیون و هیونگ جون هم بردنش بیرون

یوهی:اهان

در همین زمان در خونه باز شد و هیون و هیونگ جون و جین هو اومدن تو

جین هو پرید بقل یوهی

جین هو:خواهررررررررررررررر

یوهی:جین هو ارومتر

هیون بدون و سلام و هیچ حرفی صاف رفت تو اشپزخونه و یه بطری اب رو برداشت و تا ته سر کشید

جونگمین:به.....خوبه نمردی از تشنگی

هیون:حرف نزن جونگمین حال ندارم

جونگمین:باشه فقط.....سلام

هیون:سلام

یوهی هم رفت در اشپزخانه و با هیون چشم تو چشم شد

هیون طبق معمول خونسرد نگاش کرد و وقتی ذیذ یوهی کنار نمیره گفت:چیزی میخوای بگی؟

یوهی

....

قسمت یازدهم

هیون میره تو اتاقش و درشو هم میبنده

یوهی صاف سرجاش وایستاده بود و تکون نمیخورد

جونگمین به سختی اب دهنشو قورت داد و گفت:حالا گذشته از اینا......یونا هیولا.....انگاری بیخیال هیون شد

یون سنگ:من موندم این هیون عقب افتاده چی داره که این دختره عاشقشه!!!

کیوجونگ:میگم.......هیون.....از این ادما نبودا......یونا که هیچی....اگه قرار بود با جن هم دوست بشه حاظر نبود یه دختر دیگه رو فقط به خاطر یه بازی ببوسه

جونگمین:کدوم ادما؟

کیوجونگ:از این بازیگرا که....

جونگمین:اوکی ....حله..... گرفتم چی میخوای بگی بقیشو نگو

هیونگ جون:یوهی......تو خوبی؟

یوهی کپ کرده بود و تکون نمیخورد فقط جلوشو نگاه میکرد و دهانش هم نیمه باز بود

جونگمین:من اگه جاش بودم هیچ خوب نبودم......شرایط یوهی الان دو حالت داره.......یا داره از عصبانیت میترکه که این پسره به چه حقی اینکارو باهاش کرده و حالت دومشم اینه که داره از خوشحالی بال در میاره که یه پسر خوشتیپ و خوشگل و ناز و فوووووق العاده معروف و پولدار که همه دخترای کره ارزوی یه بار دیدنشو دارن بوسش کرده........از قیافه این که اصلا عصبانیت نمیباره.....فکر کنم دومی درست تره

یوهی اب دهنشو قورت داد و به سختی گفت:من......من.....

جونگمین:تو چی؟

یوهی:من چی؟

جونگمین:الان گفتی من من.......میگم تو چی ؟خب؟

یوهی:من کی گفتم........من نگفتم من من

هیونگ جون:همین الان گفتی من من

کیوجونگ:منم شنیدم

یوهی:اااصلا ولش کنین......من هیچی نمیخواستم بگم......میرم.......میرم بیرون

جونگمین:کجا؟!

یوهی:نمیدونم.......می....میرم....میرم بیرون دیگه

و هل و دستپاچه کتشو برداشت و از خونه خارج شد

جونگمین دستشو به سمت اسمون گرفت و گفت:خداجون شفا بده

و رفت تو اشپزخونه

کیو جونگ:یونسنگ.....نظرت راجبه یه ست بازی مشتی چیه؟

هیونگ:همراه با شرطبندی

یون سنگ:میبندم

هیونگ جون:ایول


هیون رو تختش نشسته بود و با استرس ناخوناشو میجوید

هیون با خودش:چرا اینکارو کردم؟؟!!!!.......من که همچین ادمی نبودم.......اگه در همچین شرایطی قرار میگرفتم هیچ وقت اینکارو نمیکردم..........اگه اون دختر.....اگه اون دختر...یوهی نبود بازم میبوسیدمش؟؟

و از جاش بلند شد و دوباره گفت:معلومه که اینکارو میکردم......من حاظرم برای خلاص شدن از دست یونا هرکاری بکنم

ولی بعد دوباره نشست و با ناامیدی گفت:ولی اگه کس دیگه ای جای یوهی بود اینکارو نمیکردم

و بعد سرشو کبوند به بالش

بعد از دودقیقه دوباره بلند شد و مصمم گفت:نه....اصلا یوهی یا هرکس دیگه....برام چه فرقی داره....من همین دیروز میخواستم اخراجش کنم و اصلا عین خیالمم نبود که هست یا نه

پس لبخندی پیروزمندانه زد و گفت:معلومه که برام فرقی نمیکنه

جونگمین:داداش خل شدی؟

هیون یهو ازجا پرید و دستشو گذاشت رو قلبشو داد زد:بمیری......کی اومدی تو اتاقم؟

جونگمین:زمانش از دستم در رفته.....همینکه اومدم دیدم یه دیونه که حتما تو نبودی داره خودشو میکوبه به بالش....بعدم هی میگه برام مهمه برام مهم نیست....برام فرق میکنه....برام فرق نمیکنه......داشتم اون دیونه رو نگاه میکردم که یهو دیوار شکافت و اون دیونه رفت و تو اومدی

هیون بالششو سمت جونگمین پرت کرد

هیون:بی ادب......به من میگی دیونه؟

جونگمین پرید رو تخت و گفت:ببین من نگفتم ولی خودت الان اعتراف کردی

هیون:اه....باز شروع کردی جونگمین.....نپر رو تختم....بابا مرد گنده خجالت نمیکشی داری رو تخت بپر بپر میکنی.....نپر میگم بیا پایین

جونگمین همونطور که بالا پایین میپرید:من کجام مرد گندس؟.....من یه پسره ناز و خوشگل و مامانیم هیچم گنده نیستم

هیونکگباشه بابا بیا پایین تختم شکست

جونگمین نشست رو تخت و با حرص گفتم:خیلی خب بابا خسیس

هیون:اصلا اومدی اینجا چیکار؟

جونگمین یهو انگار یه چیزی یادش اومده باشه پرید بالا و گفت:اهان داشت یادم میرفت واسه چی اومدم

و بعد با لحن شوخ همیشگیش داد زد:کیم هیون جونگ.......تو خجالت نمیکشی دختر مردم رو بوس میکنی.....تو حیا نمیکنی با روح دختر مردم بازی میکنی؟.....تو شرم نمیکنی از اینکه اون دختره ی معصوم رو دست میندازی.....تو خجالت نمیکشی اون دختره زیبا رو دست میندازی؟

هیون:تموم شد؟

جونگمین نگاهی به انگشتاش کرد و چندبار شمرد و بعد گفت:اره تموم شد...همه رو گفتم؟

هیون:فکر کنم

جونگمین:اون حیا نمیکنی رو گفتم؟

هیون:اره

جونگمین:پس ردیفه....همشو گفتم

هیون:پس حالا از اتاقم برو بیرون

جونگمین:باشه عزیزم

و رفت سمت در اتاق و درو باز کرد

میخواست خارج بشه که یهو دوباره از لای در داد زد:تو خجالت نمیکشی.....

که هیون نذاشت حرفشو ادامه بده از روی تختش یه بالش برداشت و به سمت در پرت کرد که جونگمین درو بست و در رفت

دو ثانیه بعدش دوباره درو باز کرد و گفت:ببخش داداش هیون این خجالت نمیکشی اخر تو دلم مونده بود گفتم بگم که دیگه دلم پاک بشه

هیون:بفرما

جونگمین:چیو بفرما دیگه یادم رفت

هیون نفس عمیقی کشید و گفت:خیلی مسخره ای جونگمین

جونگمین:قربونت

هیون رفت سمت در و درو باز کرد

جونگمین یه متر پرید عقب و گفت:هیون جانه مادرت رحم کن....غلط کردم

هیون پوزخندی زد و از در اتاق رفت بیرون و رفت تو حال

رفت رو کاناپه و تلوزیونو روشن کرد

جونگمین:بچه پرو.....یوهی اومد چی میخوای بهش بگی؟

هیون با خون سردی:چی بخوام بگم؟

کیوجونگ:روو رو برم

هیون:به چه حقی پست کاریشو ترک کرده؟

جونگمین:به همون حقی که جناب عالی واسه یه ثانیه لبشو کرایه کردی

هیون:اون فرق میکرد.....من از قبل بهش گفته بودم باید نقش بازی کنه

یون سنگ:ولی نه به این طبیعیی

هیون:میشه اون مسئله رو کلا فراموش کنین

جونگمین:نه

هیون:جونگمییییییییییین

جونگمین:چشم چشم


یوهی تو پارک نشسته بود و داشت فکر میکرد

یوهی:خداجون...چرا انقدر قلبم تند تند میزنه؟.......من از قبل دابل اس رو میشناختم و.....و......همیشه.....من همیشه......عاشق لیدرشون بودم.......وقتی رفتم خدمتکارشون شدم نظرم راجبه هیون عوض شد ولی.......چرا الان.......وای خدای من......من.....چم شده؟







(وقتی دابل اس باهم دعوا میکنن اینجوری میشنا)

قسمت دهم

هیون و یوهی با تعجب نگاه کردن به جونگمین

یوهی که اول ترسیده بود حالا داشت از تعجب شاخ در میاورد

یونا جیغ زد:جووووونگمین چی داری میگی؟.....اوپا جونگمین چی میگه؟

هیون با تعجب داشت به جونگمین نگاه میکرد

یونا:دیدی.....اوپا هیون خودشم تعجب کرد.....اونا نمیخوان ازدواج کنن......جونگمین دروغگو

هیون سعی کرد خودشو جمع و جور کنه اب دهنشو به سختی قورت داد و صداشو صاف کرد و به زحمت گفت:خب.......اره......جونگمین راست میگه.....منو یوهی......باهم.....چیزه......ازدواج میکنیم

یوهی:چی کار میکنیم؟!!!!!!!!

هیون که دید الانه که یوهی همه چیو لو بده سریع رفت طرفش و دستشو انداخت دور یوهی و گفت:خب....حالا دیگه واقعا برو بیرون خانوم یونا

یوهی با چشمای از حدقه در اومده یه هیون نگاه کرد

یونا موهاشو کشید و داد زد:نهههههههههههه.........نه تو دوسش نداری.....من مطمئنم......میدونم......اگه دوسش داری.......اگه......اگه دوسش داری.......بوسش کن.....اره میدونم دوسش نداری و نمیتونی اینکارو بکنی......بوش کن......مگه قرار نیست زنت بشه؟؟

هیون:چییییییییی؟!!!

جونگمین:بابا یونا بیخیال دیگه....بیا برو شر درست نکن

یونا:خفه شووووو جونگمین

یوهی به سختی اب دهنشو قورت داد

یونا:میدونستم.....میدونستم اینکارو نمیکنی

اما یهو هیون یوهی رو کشید جلوش و لبشو بوسید

یوهی چشماش داشت از حدقه در میومد 

 جونگمین و کیوجونگ و یون سنگ و هیونگ جون با تعجب داشتن به اونا نگاه میکردن

یونا با نفرت جیغی کشید و از خونه ی هیون اینا رفت بیرون

همین که صدای بسته شدن در اومد هیون لبشو از لب یوهی برداشت و با بی حوصلگیی رفت سمت اتاقش و درشم بست

یوهی با تعجب و چمای گرد شده داشت جلوشو نگاه میکرد

جونگمین با تعجب:این.......این هیون.......الان.....دقیقا........چیکار...کرد؟

یون سنگ با دهن باز:اون........همین الان......جلوی ما.....یوهی رو... چیز.........بوس کرد؟

هیونگ جون:بوسش...........کرد؟!!!!!!!

....

قسمت نهم

هیون رفت و درو باز کرد

جونگمین و هیونگ جون و یون سنگ و کیوجونگ اومدن تو

جونگمین:به....سلام ریئس خودمون هیون چطوره؟

هیون:بیا تو داد نزن صدا میپیچه تو راه پله

جونگمین و بقیه اومدن تو و وقتی دیدن یوهی سر میز شام نشسته و یه بشقابم روبروشه با تعجب بهش خیره شدن

یوهی از جاش پاشد:سلام

جونگمین:هیون خیلی نامردی

هیون:چرا؟!

جونگمین:ما رو فرستادی بیرون با یوهی تنها باشی....ای بیشعور.....ما رو باش همش دلمون پیش تو بود تازه عین این مونگولا ته مونده ی غذامونم برات اوردیم گشنه نمونی.....خیلی بدی

هیون:بروبابا....من کی شمارو فرستادم بیرون؟....تازه داشتم التماسم میکردم منو ببرین

جونگمین:خودتی....فیلمت بود

هیون:هه.....باور کن تو عمرم لحظلتی به این سختی نداشتم

کیوجونگ:اره اروا عمت....از این میز شامت معلومه

یوهی:بچه ها اروم باشین......شما شامتونو مگه بیرون نخوردین؟!....هیون هم شام نخورده بود...من درست کردم و چون خودمم گرسنه بودم هیون اجازه داد کنار اون شام بخورم

هیون:چقدرم یوهی برای درست کردن این شام زحمت کشید

یوهی:خب......من فقط.....شاید......خوب باشه همشو هیون درست کرد

یون سنگ رفت پشت میز نشست

یون سنگ:پس سهم ما کو؟

جونگمین هم رفت جای هیون نشست و بشقابه هیونو گذاشت جلوش و گفت:این که سهمه منه

و شروع کرد به خوردن

هیون داد زد:تا الان بیرون چه غلطی میکردی هان؟!...بابا اون شامه منه نخورش....مگه تو الان شام کوفت نکردی؟.....نخورش....اه

یوهی خندید و گفت:الان بازم غذا درست میکنم

هیون رفت بالای سر جونگمین و داد زد:نخورش دیگه.....بابا من گشنمه

جونگمین:فدای سرم

و مشغول خوردن شد

هیون:یوهییییییییییی.......توروخدا یه چیزی درست کن

یون سنگ  با خنده:میرم تو اتاقم لباسامو عوض کنم

و رفت به سمت اتاقش 

هیون و یوهی نگاهی مضطرب امیز به هم انداختن

اما یون سنگ رفت توی اتاقش و اومد بیرون و هیچی هم نفهمید

یوهی نفس عمیقی کشید و یه شام خوشمزه درست کرد و همه با هم خوردن

ساعت یازده شب بود همشون داشتن میگفتن و میخندیدن که یهو زنگ در. زدن

جونگمین پرید بقل هیون و با ترس گفت:وای مامان جون لولو......کیه این وقت شب؟

هبونگ جون:دیونه

یوهی:من برم باز کنم

جونگمین:نه نرو ابجی.....میخورتت

یون سنگ:چی؟!

هیون:جونگمین......الان مسخره بازی در نیار لطفا

کیوجونگ:ولی هیون....کیه این وقته....شب؟!

هیون:اه...جونگمین برو کنار میخوام برم درو باز کنم

جونگمین:نمیخوام

هیونگ جون:من میرم بابا

و رفت درو باز کرد

در همین لحظه کسی هیونگ جون رو پرت کرد کنار و وارد خونه شد

هیونگ جون:هییییییییییییی

یونا به سرعت وارد خونه شد و رفت توی سالن و با دیدن یوهی خشکش زد

با چشمای از حدقه دراومده یوهی رو نگاه کرد

هیون:هی.....بازم تو

هیونگ جون:یونا چه خبرته؟

یوهی با ترس به یونا نگاه کرد

یونا داد زد:بازم.....این دخترههههههههههههههه

هیون گوشاشو گرفت:هی دختره ی جیغ جیغو.....ساکت باش

یونا:تو به چه حقی....الان تو خونه ی اوپا هیونییییییییییییییی؟!

جونگمین:بابا یونا کر شدم....ارو تر

یونا جیغ زد:تو ساکت باش

یوهی:من.....من....

هیون:اصلا به تو چه که یوهی تو خونه ی منه یا نه.....یونا تمومش کن...برو بیرون

یونا:نه......بهم بگو اینجا چیکار میکردی

یون سنگ:یونا اون....

یونا:از تو نپرسیدم

یوهی:راستش....چیزه ....من.....

هیون بلند شد و رفت جلوی یونا ایستاد

هیون:چیه؟.....داری به چی فکر میکنی هان؟....یونا مسخره بازی در نیار و همین الان از اینجا برو

یونا:اوپااااااااا

هیون برگشت و به یوهی نگاه کرد

انتظار داشت یوهی چیزی بگه

یوهی هم ترسیده بود و چیزی نمیگفت

هیون دستشو گذاشت رو سرشو و گفت:برو بیرون

یونا:نمیرم.....من باید بدونم نسبت تو با این دختره چیه

جونگمین سریع گفت:قراره با هم ازدواج کنن

یوهی و هیون هر دو باهم:چییییییی؟!!!

.....

قسمت هشتم

هیون همونطور تو اشپزخونه بود و داشت فکر میکرد که یهو صدای گریه ی جین هو بلند شد

هیون:اه.......حالا یه شب این بچه ها رفتن بیرونا

و رفت سمت اتاق جونگمین که جین هو هم توش بود

هیون:جین هو؟.....چی شده عزیزم؟....چرا گریه میکنی؟

جین هو با هق هق:اینجا تاریکه....من....میترسم

هیون:اها.....از تاریکی میترسی اره؟....خب....بیا برات چراغ خوابو روشن میکنم

و چراغ خوابو روشن کرد

بعد از چند دقیقه جین هو خوابش برد

هیون پاشد و از اونجا رفت پیش یوهی

نشست کتار یوهی و نگاش کرد

هیون:اه.....چرا این بیدار نمیشه؟

هیون اعصابش خیلی خورد بود و خیلی هم ناراحت بود بلند شد و رفت پشت پنجره

هیون:اووووف.......الان همه دارن حال میکنن.....من باید اینجا از دوتا بچه مراقبت کنم

در همین لحظه صدای ناله ای از یوهی بلند میشه

هیون با بیخیالی برمیگرده طرفش و میگه:توروخدا بیدار شو......من دارم از خستگی میمرم و به تختم احتیاج دارم.....در ضمن...الان حوصله ی مریض داری ندارم....پاشو دیگه

یوهی که نمیتونست دستشو تکون بده اهسته از جاش پا میشه

دستش هنوزم خیلی درد میکرد ولی لبشو گاز گرفت و سعی کرد چیزی نگه

یوهی:من.....من...

هخیون:چی؟! تو چی؟

یوهی:من.......واقعا متاسفم....فکر کنم به دردسر انداختمت

هیون:باعث ارامشه که اینو فهمیدی

یوهی سرشو انداخت پایین

هیون:حالا پاشو برو میخوام بخوابم

یوهی:از روی تخت هیون بلند شد و رفت سمت در

هیون دست به سینه ایستاد و رفتن یوهی رو نگاه کرد

یوهی تا دم در اتاق هیون رفت و خواست خارج بشه که یهو یه چیزی یادش اومد

برگشت سمت هیون و گفت:شام......خوردی؟

هیون:معلومه که نخوردم.....منه بدبخت فقط سه ساعت داشتم دستمال کشیدن جناب عالی رو تماشا میکردم....یه ساعت بالای سر برادرت بودم تا خوابش ببره و یه ساعت هم بالا سر خودت تا بفهمم چه مرگت شد یه دفعه ای

یوهی سرشو انداخت پایین و گفت:من....متاسفم هیون.....ممنونم

هیون:خب که چی؟

یوهی:الان برات یه شام میپزم......میشه یه تشکر بابت کاری که واسم کردی

هیون پوزخندی زد:یادت رفته این وظیفته؟

یوهی:اه.....خوب پس....بیا تا برات درست کنم دیگه

هیون سرشو تکون داد و نچ نچ کرد

یوهی رفت تو اشپزخونه و مشغول شد

هیون هم رفت بیرون و نشست روی مبل و مشغول نگاه کردن و گیر دادن به یوهی شد

 یوهی:من....چی دوست داری....که من درست کنم؟

هیون:اسپاگتی

یوهی:چی؟!این......اسپاگتی؟!

هیون:خیلی خب بابا فهمیدم بلد نیستی

و خودش رفت داخل اشپزخونه

هیون:بهت یاد میدم.....چون این غذا رو خیلی دوست دارم وقتی اینجا کار میکنی باید زیاد درستش کنی

و رفت از کابینت یه لسته ماکارونی در اورد

یوهی با تعجب:مگه....اشپزی بلدی؟!

هیون:معلومه که بلدم.....من لیدر ss501 هستما.....دست کم گرفتی منو؟!

و یه دیگ را پر از اب کرد و گذاشت روی گاز . ر.شن کرد

هیون:حالا چون بلدم همونجا واینستا منو نگاه کن تو هم باید کمک کنی

یوهی:من؟!....چیکار کنم؟

هیون چند تا گوجه در اورد و به طرف یوهی چپرت کرد

هیون:خوردشون کن

یوهی لبخندی زد و مشغول خورد کردن گوجه ها شد

هیون هم بعد از یه مدت رفت کنارش و کمی سبزیجات برداشت و خورد کرد

یوهی:اصلا فکرشم نمیکردم بلد باشی اشپزی کنی

هیون:ما اینیم دیگه

و خندید

یوهی:به نظرم خیلی خوشمزه میشه ها نه؟

و به صورت هیون نگاه کرد

و با تعجب تقریبا داد زد:داری گریه میکنی؟

هیون:اره.....خب تاحالا...گریمو ندیدی؟

یوهی:هیون جونگ.....چی شده؟

هیون:ناراحتم کردی دیگه

یوهی:من؟!....اگه چیزیم گفتم....

هیون همونطور که از چشاش اشک میومد با خنده گفت:خنگول

یوهی:ها؟!

هیون اشاره کرد به پیازی که داشت خورد میکرد

هرون:فکر کردی منم مثل شما دخترام تا یکی میگه بالا چشمتون ابروء زود میزنین زیر گریه

یوهی:چون پیاز خورد میکردی داری گریه میکنی؟

هیون خندید و با خنده گفت:چی فکر کردی راجبه من؟!....یعنی بهم میاد که انقدر زود بزنم زیر گریه؟!!!

یوهی:نه....خوب راستش بهت نمیاد ولی.....

هیون:ولی چی؟!

یوهی:میدونی.....من احساس میکنم خوب شناختمت....تو...خیلی خیلی....دل رحم و مهربونی...ولی میخوای در ظاهر خیلی سرد رفتار کنی و نسبت به همه چی بیخیال باشی....ولی......قلبت مثل شیشه نازکه.....میدونم که احساسات پاکه و تو دلت هیچی نیست....واسه همینه که همه ی اعضای گروهت دوستت دارن و تورو به عنوان رهبر گروه انتخاب کردن....تو ارومی و ارامشو دوست داری و در باتن هم ارامش خاصی همراه با مهربونب داری.......درست میگم؟

هیون خنده از روی لباش محو شد و بدون اینکه چیزی بگه پیازا رو ریخت توی ماهیتابه

یوهی:هیون؟

هیون:هان؟

یوهی:اگه چیزی گفتم که ناراحتت کرد باید بگم که.....

هیون:نمک کجاست؟

یوهی دیگه چیزی نگفت و اون دوتا اسپاگتی رو حاظر کردن

هیون تو یه بشقاب چیدش و اوردش سر میز و یوهی با ذوق میزو تزیین کرد و نشست پشت میز

و با هیون با خنده و شوخی شروع کردن به غذا خوردن

یوهی:میشه یه سوال بپرسم

هیون:خیلی خصوصی نباشه

یوهی:نه.....به نظرت اگه میرفتی بیشتر خوش میگذشت یا اگه میموندی و باهم شام میخوردیم

هیون:معلومه اگه میرفتم نیازی به مریض داری نبود

یوهی با دلخوری:من مریض نبودم....فقط....

هیون:داشتی میمردی

یوهی شکلکی در اورد و کمی از غذاش خورد

هیون:امشب فقط چون حالت خیلی خوش نبود مثل یه دوست باهات رفتار کردم....وگرنه....

یوهی:من همون خدمتکارم

هیون:اره دقیقا

یوهی لبخندی زد و از غذاش خورد

هیون:ولی....تو....چرا اون چیزا رو راجبه من گفتی؟

یوهی:خب....چون....نمیدونم.....شاید تو این مدت کمی ازت شناخت پیدا کردم

هیون:و چطور به این نتیجه رسیدی که من مهربونم

یوهی:راستش.....از اینکه اون روز...جلوی عموم....ازم دفاع کردی

هیون نوشابشو خورد و گفت:حالا این دفعه که با اردنگی از خونه پرتت کردم بیرون مهربونبمو میفهمی

یوهی زذ زیر خنده

در همین بین زنگ خونه رو زدن

هیون رفت درو باز کنه

...

قسمت هفتم

یوهی لبخندی زد و سرشو انداخت پایین

هیون اهی کشید:یعنی قراره این با ما زندگی کنه؟؟

کیوجونگ:چه ایرادی داره؟

هیون اخم کرد:هیچییییییییی

یون سنگ:داداش هیون تو خیلی سختگیری

جونگمین:یوهی برای ما مثل همون خدمتکار قبلی کار میکنه فقط با یکم فرق اونم اینکه شبانه روزی استخدامش کردیم....همین

هیون:باشه باشه تسلیم

جونگمین تا این حرفو شنید از جاش بلند شد و گفت:خب دیگه همه چی حل شد....من میرم

هیون:کجا

یون سنگ:یه جوری میگی کجا که انگار نمیدونی میخواد بره کجا......میخواد بره....

جونگمین دستشو گرفت جلوی دهن یون سنگ و گفت:دیگه زیادی داره زر میزنه

یوهی خنده ای کرد و سرشو انداخت پایین

هیون:تو چرا میخندی......یادت نره فقط یه خدمتکاری....به جای خنده پاشو برو کاراتو بکن

یوهی سرشو تکون دادو رفت توی اشپزخونه

جونگمین:اقای کیوجونگ.....یادت نره امشب چه قراری داشتیم

کیوجونگ:چه قراری داشتیم؟

یون سنگ:اه کیو......به زودی یادت رفت؟

هیونگ جونگ:دقل باز

کیوجونگ:بابا اصلا یادم نیست چه قولی داده بودم من؟

جونگیمن سرشو تکون داد و با گلدون روی میز ور رفت

جونگمین همونطور که با گلدون بازی میکرد:اخی.....یادت نمیاد؟....اشکال نداره....میخوای یادت بیارم؟

کیوجونگ:نه نه نه......فهمیدم فهمیدم....هر چی تو بگی

جونگمین:افرین

هیون:بابا چه خبره؟....چی شده؟

جونگمین:هیچی فقط کسی که شرط میبنده....وقتی میبازه باید پاش وایسه

هیون:شرط؟!چه شرطی؟!

کیوجونگ:یه غلطی کردم با این جونگمین شرط بستم

جونگمین:تو که میدونی میبازی واسه چی بستی؟

هیون:حالا چی باخته؟

جونگمین:باید من و شاهدای شرطمونو ببره شام بیرون بعدشم ببره کلوپ

هیون:شاهد؟....شاهد چیه؟!

جونگمین:وقتی ما شرطو بستیم من میدونستم اگه ببازه جر میزنه نه شام میده نه میبره کلوپ واسه همین هیونگ جون و یون سنگ رو هم پیش خودم گذاشتم....حالا باید ما سه تا رو ببره شام بده

هیون:چی؟!پس من چی؟

کیو:ا.....برو بابا....جونگمین جرزنی نکن قرار ما فقط با شاهدا بود....هیون که جرو اونا نبو....من بهش شام نمیدم

جونگمین:خیلی خوب بابا خسیس

هیون:یعنی چی.....همتون میرین من بمونم؟

جونگمین:تو هم بمون دیگه بچه سوسول.....نمیمیری که

هیون:چرا میمیرم.....اخه دلتون میاد برین شام بخورین کیفتونو بکنین اون وقت من بمونم خونه؟

کیوجونگ:اگه من قراره پولشو بدم خیلی هم دلم میاد

هیون:خیلی خسیسی کیوجونگ

کیوجونگ:هیمین که هست

جونگمین:دسن کیو جونگ رو گرفت و همونطور که به زور میکشید گفت:هیون بیخیال الان بهش گیر میدی شام مجانیه مارو هم میپرونیا.....پاشو کیو........پاشو حاظر شو بریم.....پاشو.....د پاشو دیگه

یون سنگ  بلند (همونطور که هیون حساسیت داره)داد زد:ای ووووووووووووووووووووووول.....من الان حاظر میشممممممممممممم

هیون گوشاشو گرفت و داد زد:یووووووووووووون سنگگگگگگگگگ به خدا این دفعه میکشمت

و دوید دنبال یون سنگ و یون سنگ هم پا به فرار گذاشت

وقتی جونگمین و کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ داشتن میرفتن بیرون هیون باغصه رفت تا دم در

جونگمین:نگاش کنا....انگار داریم میریم هاوایی اینو نمیبریم.......بابا چشم نداری یه شام خشک و خالی از گلوی ماها بره پایین؟

هیون:اره جونه خودت تو و خوردن شام خشک و خالی؟......محاله

جونگمین:پس چی؟....شام با اقیانوس ارام میخورم من؟

هیون:اقیانوس ارام واسه اندازه ی حالی که قراره امشب بکنی کمه

جونگمین:من؟!نه به جان این کیوجونگ

کیوجونگ:جان خودت

جونگمین:من و حال؟...محاله

هیون:امشب انقدر شوخی میکنین و میخندین........من میدونم چه حالی میکنین

جونگمینکنگو...نگو...دلم برات کباب خواست......الهی من بمیرم...ای جانه دلم

هیون در حالیکه درو میبست گفت:برو دیگه زر نزن

و درو بست و رفت روی کاناپه ولو شد و تلوزیون روشن کرد

یوهی اومد تو هال و با تعجب گفت:پس بقیه کوشن؟

هیون:رفتن شام بخورن

یوهی:پس تو چرا نرفتی؟

هیون همونطور که کانال تلوزیون عوض میکرد:بار هزارمه که میگم تو نه شما

یوهی:شما چرا نرفتی؟

هیون:بیخیال حوصله ی توضیح دادنشو ندارم.....جین هو کجاست؟

یوهی:نمیدونم...فکر کنم داره بازی میکنه

هیون:بازه؟!کجا؟

یوهی:من نمیدونم......این خونه خیلی بزرگه واسه همین.... نمیدونم دیگه

هیون:یوهی......تو اتاق یون سنگ که نرفته؟

یوهی:نمیدونم.....چطور؟

هیون:اون.......یون سنگ.....امروز واسه خودش یه بسته گواش خریدو......میدونی که فرش اتاقشم تازه گرفته و حساسیت خیییییییلی زیادی روی فرشش داره.....چون هم گرون قیمته....هم از کسی که براش عزیز بوده هدیه گرفته و.......اونجوری که داری نگام میکنی  معلومه که بدبخت شدیم

و خودش و یوهی با سرعت دویدن سمت اتاق یون سنگ

جین هو وسط اتاق نشسته بود و یه دستشو با گواش کاملا زردکرده بود و یه دست دیگشو قرمز

و ار اونجا که فرش اتاقه یون سنگ هم سفید بود داشت روش با دستاش یه گلو نقاشی میکرد

هیون و یوهی هردو با دهان باز به اتاق نگاه کردن

بقیه رنگا رو هم ریخته بود به صورت کامل روی فرش

هیون:وای......ن...نه

یوهی دوید سمت جین هو و بغلش کرد و از اونجا بردش بیرون

جین هو جیغ زد:نکن.....خواهر  ارم نقاشی میکشم....ولم کن

یوهی جین هو رو برد توی دستشویی و رنگای دستشو پاک کرد و لباسای تمیز بهش پوشوند

وقتی رفت توی اتاق 

پیش هیون دید که همونطور ی زل زده به اتاق و نمیدونه باید چیکار کنه

یوهی:حالا.....چی.....کار کنیم؟

هیون:یوهی......بدبخت شدیم رفت.....یون سنگ....مارو.....مارو که نه....خودشو میکشه

یوهی:یعنی انقدر این فرشو دوست داره

هیون:بابا چه میدونم.....فقط میدونم اگه بدون رو فرشی روش راه میرفتیم دو ساعت سرمون غر میزد حتی اگه یه تاره مو رو این فرش میدید.....

یوهی:این یعنی.....

هیون:یعنی...من بهتر میبینم همین الان از این خونه فرار کنم

یوهی بی توجه به هیون دوید سمت اشپزخونه و کمی ماست اورد

بدون اینکه چیزی به هیون بگه همشو ریخت روی فرش

هیون داد زد:هییییییییییییی.....چیکار کردی.....گند زدی دختر

یوهی:نه.....از مامانم یاد گرفتم......ماست لکه ها رو از بین میبره

و دوباره رفت سمت اشپزخونه و یه پارچه ی تمیز اورد

نشست روی فرشو دستمالو روی فرش کشید

مدت خیلی خیلی زیادی این کارو کرد ولی بعد از حدود دو ساعت که مداوم این کارو کرد دید لکه ها خیلی خیلی کم دارن از بین میرن

هیون هم همونطور داشت نگاش میکرد

یوهی که اینو دید خوشحال شد و با اینکه دستش خیلی خیلی خیلی درد میکرد بازم به کارش ادامه داد

نه به این خاطر که میترسید یون سنگ دعواش کنه

بلکه به این خاطر که دوست نداشت ناراحتی یون سنگ رو ببینه

یوهی سه ساعت کامل بدون اینکه حتی یه لحظه به خودش استراحت بده داشت با پارچه روی فرشو میکشید که بالاخره تونست لکه هارو از بین ببره

و هیون هم دم در ایستاده بود و همونجوری یوهی رو نگاه میکرد

یوهی که روی زمین خشک شده بود به زور بلند شد دستاش داشت میشکست

رفت توی اشپزخونه و یه پودر مخصوص که باعث میشد بوی ماست از بین بره رو برداشت و اورد و ریخت روی فرش

دستاش و شونه هاش خیلی درد میکردن

نشست روی زمین و ذوباره خواست فرشو دستمال بکشه که از شدت دست درد داش رفت هوا

هیون همونطور خونسرد رفت کنارش

هیون:اه....چرا داد میزنی.....میدونی من روی صدای بلند حساسما.....ولی هی داد میزنی

یوهی شونشو گرفت و در حالیکه خیلی سعی میکرد گریش در نیاد به هیون گفت:من.........شونم خیلی درد میکنه....ای...دارم میمیرم.....اخ

و زد زیر گریه

هیون که تعجب کرده بود گفت:هی....چرا.....گریه میکنی؟

یوهی:اخ

هیون کمک کرد یوهی از جاش بلند شه

یوهی خیلی خسته بود و خیلی هم درد داشت

همین که بلند شد غش کرد و افتاد تو بغل هیون

هیون:هی.....چی شده؟....یوهی....چرا اینجوری شدی؟...یوهی؟...یوهی؟

و وقتی دید یوهی جواب نمیده یوهی رو بغل کرد و برد توی اتاق خودش و گذاشت روی تختش

هیون:یوهی...بیدار شو......چت شد یهو

هیون دوید سمت اشپزخانه و یه کمی پماد زد درد برداشت و رفت توی اتاقش

استین های یوهی رو بالا زد و نگاهی به شونش انداخت

باورش نمیشد

استخون ها ی یوهی حسابی باد کرده بودن و روی شونش کبود بود

هیون:وای.....من......چرا گذاشتم تو اون همه کار رو تنهایی بکنی....وای خدای من....چرا انقدر....وای

و براش اروم اروم پماد زد

و بعدش بلند شد و رفت توی اشپزخونه

هیون:خیلی عذاب وجدان دارم.............وای خدا جون......من چرا گذاشتم سه ساعت تمام دستشو روی زمین بکشه.....خوب منم بودم دردم میومد

هیون سرشو زد به دیوار

هیون با خودش:ولی.......دلم خیلی براش سوخت....تا حالا همچین حسی نداشتم......چرا.....انقدر ناراحتم........خوب....چون شاید خودم مقصرش بودم.......ولی من که مقصر نبودم خودش داشت کار میکرد......پس چرا انقدر....ناراحتم؟!!!

...

قسمت ششم

جونگمین سریع ماشینش رو روشن کرد

یوهی پشت نشست

هیون هم اول میخواست جلو بشینه اما وقتی دید یوهی اونقدر ترسیده که کم مونده سکته کنه اونم رفت پشت پیش یوهی نشست

جونگمین:یوهی....حالا توضیح بده ببینم چی شده

یوهی یخ کرده بود و فقط میلرزید

جونگمین:من کجا برم اخه؟

هیون نگاهی به یوهی کرد:نترس یوهی....به ما توضیح بده بگو چی شده

یوهی در حالیکه میلرزید بریده بریده گفت:داداشم......برا.....برادرم

هیون:خب چه اتفاقی برای اون افتاده؟

یوهی انگار تازه از شک در اومده بود یهو زد زیر گریه

جونگمین:بابا یوهی بگو چی شده....من الان کجا برم؟

یوهی خیلی اروم گریه میکرد و میلرزید

یوهی:عموم......اومده......خونه ای که با داداشم داشتمو.......داره......از بین میبره......چیکار کنم؟......چجوری پیدامون کرده؟

هیون ارون سر یئهی رو گذاشت رو شونش و نازش کرد

هیون:باشه باشه.....ما کمکت میکنیم... گریه نکن

یوهی اهسته ادرس خونه رو به جونگمین گفت و جونگمین با بیشترین سرعت به سمت اون خونه راه افتاد

تا رسیدن اونجا مردی رو دیدن که سعی میکرد به زور پسری شش ساله رو سوار ماشین کنه

یوهی به سرعت از ماشین پیاده شد و داد زد:ولش کن.....جین هو رو ول کن

اون مرد(عموی یوهی لی گونگ وو):هه.....خانوم بالاخره پیداش شد

یوهی رفت سمت جین هو که داشت گریه میکرد و دست اونواز دست عموش کشید بیرون

یوهی:گفتم ولش کن

گونگ وو:حالا برای من گستاخی میکنی و از خونه ی من فرار میکنی؟

و دستش رو بلند کرد تا بزنه تو صورت یوهی که هیون دستشو توی هوا گرفت

هیون پوزخندی زد:زورت همینقدره؟

جونگمین هم رفت سمت جین هو که داشت گریه میکرد و بغلش کرد و بردش توی ماشینش

گونگ وو:جنابعالی کی باشی؟

هیون:کسی که حالیت میکنه وحشی بودن چقدر بده

و دست گونگ وو رو گرفت و پیچوند و پرتش کرد روی زمین

یوهی داشت گریه میکرد

هیون نگاهی به یوهی کرد و دستشو گرفت و خواست ببرتش تو ماشین که یوهی دستشو از دست هیون در اورد و ایستاد

هیون برگشت و نگاهش کرد

یوهی زل زده بود به خونه ی کوچشکشون که توسط یه بولدوزر کاملا ریخته بود انداخت و قطره ی اشکی از چشماش ریخت

هیون هم متوجه شد که یوهی واسه چی ایستاده

یوهی:حالا.......حالا من....کجا زندگی کنم؟

هیون رو کرد به گونگ وو که از درد به خودش میپیچید و داد زد:میدونی این کارت جرمه؟......به چه حقی خونه ی دیگران رو میریزی هان؟!

گونگ وو:هه.....کدوم خونه؟......این خونه ای که تو داری میگی اجاره ای دست یوهی بود......که من خریدمش....پس ماله خودمه

هیون با نفرت به گونگ وو نگاه کرد و دست یوهی رو گرفت و کشید و برد و نشوند توی ماشین

جونگمین جین هو رو روی صندلی جلو نشونده بود و بهش شکلات داده بود تا بخوره

گوگ وو انگار که جین هو رو زده بود چون گوشه ی لبش خونه میومد

جونگمین:شماها خوبید؟

هسون:اره راه بیوفت

جین هو هم سرش با شکلات گرم بود تا اینکه بالاخره رسیدن خونه ی دابل اس

تا درو باز کردن کیوجونگ و یون سنگ و هیونگ جون پریدن جلو

یون سنگ:یوهی حالت خوبه؟

هیونگ جون:این داداش کوچولوته

و جین هو رو که توی بغل جونگمین بود رو بغل کرد و برد توی اشپزخونه تا بهش خوراکی بده

کیو جونگ:چی شده بود؟....بابا ما مردیم از نگرانی

هیون مختصر جریانو تعریف میکنه و میگه که یوهی دیگه الان جایی برای زندگی نداره

یوهی تا این حرفو از دهن هیون میشنوه میزنه زیر گریه

جونگمین میره پیش یوهی میشینه

جونگمین:یوهی گریه نکن....درسته تو بعنوان خدمتکار اینجایی ولی.....ماها یه جورایی دوستت حساب میشیم دیگه......پس میتونیم کمکت کنیم....تو هم یه بار به ما کمک کردی پس......شاید ماهم احتیاج به یه خدمتکاره شبانه روزی داشته باشیم

هیون:چیییییییییی؟!منظورت از این حرف اونی نبود که من فکر میکنم دیگه نه؟

جونگمین:داداش درست زدی تو خال.....همون بود

هیون:نه نه نه نه نه.......ابدا.........اصلا و عمرا

هیونگ:هیچم بد نیست.....اتفاقا ماهم خوشحال میشیم یوهی پیش ما بمونه

هیون:برو بابا.....رسانه ها بفهمن برامون حرف در میارن.....همینمون مونده بود تو همه جا جار بزنن ss501 با یه دختر زندگی میکنن

کیوجونگ:هیون جان این نظریت غلطه.....چون ما با یه دختر زندگی نمیکنیم......ما فقط یه خدمتکار شبانه روزی داریم همین

یوهی:نه....من بیشتر از این مزاحمتون نمیشم

جونگمین:مگه دست خودته....وقتی من میگم باید بمونی باید بمونی

هیون:اوووووف

در همین حال جین هو رفت تو بغل یوهی

جین هو:خواهر......نمیشه اینجا بمونیم؟....من....من داداش هیونگ جو و جونگمینو خیلی دوست دارم....میخوام بمونم....میخوام.....تو برو....بزار من بمونم اینجا

هیون:فقط جونگمین و هیونگ جو رو دوست داری؟.....پس من چی؟

کیوجونگ:من چی؟

جین با گیجی نگاهی به اونا انداخت و دوباره با التماس به خواهرش نگاه کرد

یوهی:خب....اگه اینطوره....

یون سنگ داد زد:میمونییییییییییییییییییییییییییین.......هورااااااااااا

هیون گوشاشو گرفت:یون سنگ ببند اون فکتو کرم کردی

......

قسمت پنجم

یونا که از عصبانیت داشت میترکید نگاهی پر از نفزت به یوهی انداخت

هیون هم که از رفتار یوهی عجب کرده بود داشت با چمای از حدقه در اومده نگاش میکرد

یوهی هم متوجه ی نگاهای متعجب هیون شد

یوهی میدونست که اگه هیون تا 1 ثانیه دیگه اونجوزری نگاش کنه یونا شک میکنه برای همین زد تو پهلوی هیون

هیون تازه به خودش اومده بود گلوشو صاف کرد و نگاهی به یونا کرد و با خونسردی گفت:حالا گم شو برو بیرون

یونا پوزخندی زد و گفت:فکر کردین میزارم شما دوتا باهم خوش باشین؟!

یوهی:چی داری میگی؟......چقدر تو گستاخی دختر!

یونا:هه

و موهاشو مرتب کرد و از خونه رفت بیرون

یوهی نفس راحتی کشید و دستشو گذاشت روی قلبش

اما یادش رفته بود با اینکه یونا رفته هنوزم به بازوی هیون چسبیده

هیون نگاهی به یوهی کرد و دوباره نگاهی به بازوش انداخت

یوهی متوجه شد و سریع بازوی هیون رو ول کرد

هیون پوزخندی زد و از اتاق رفت بیرون

یوهی:ایش.....مثلا کمکش کردما

و از در اتاق خارج شد

هنوز یه قدمم از اتاق دور نشده بود که یهو در یکی از اتاقا باز شد

یوهی نگاهی انداخت

 جیغ کوتا هی زد نزدیک بود سکته کنه

دستشو رو قلبش گذاشت و چسبید به در اتاق هیون

هیونگ جون با موهایی اشفته و چشمانی پف کرده و ظاهری خواب الود دم در اتاقش ایستاده بود

یوهی:چرا اینجوری اومدی بیرون......سکته کردم

هیونگ جون خواب الود گفت:یونا اینجا بود؟......صدای دادش میومد

یوهی:اوهوم

هیونگ جون بیخیال راه افتاد سمت دستشویی و پاشو خاروند

یوهی خنده ای کرد:اگه اون دخترایی که واسه اینا میمیرن اینجوری میدیدن اینارو.....

و خندید و رفت توی اشپزخونه

از توی یخچال یه بطری اب برداشت و واسه خودش کمی اب ریخت در همین لحظه هیون وارد اشپزخونه شد

یوهی هل کرد و سریع لیوان ابو گذاشت روی میز

هیون اومد جلوی یوهی ایستادکخب....حالا وقت توضیح شد؟

یوهی:توضیح؟...چ....چه.....تو....توضیحی؟

هیون:اولا تو به چه حقی صبح اومدی تو اتاق من؟

یوهی:ا.....اون.....خب یونا پشت در بود و من هم هل شده بودم...اومدم در اتاقت ولی....

هیون:اتاقتون........تو خدمتکار اینجایی.....درت صحبت کن

یوهی:خب....

هیون:و به چه حقی اونجوری جلوی یونا حرف زدی؟

یوهی:خب خودت گفتی......

هیون:خودتون گفتین.......خودم چی گفتم؟

یوهی:گفتین فیلم بازی کنم

هیون:خب.....لابد انتظار داری ازم اسکار هم بگیری هان؟......باشه بهت یه جایزه میدم.....تو از همین الان اخراجی

یوهی:اخراجم؟!......باشه...چه بهتر

هیون که فکر میکرد یوهی الان به دست و پاش میوفته و ازش میخواد اخراجش نکنه با تعجب بهش نگاه کرد

یوهی:اتفاقا خودمم میخواستم به این بازی مسخره پایان بدم

هیون:تو.......مگه به این کار احتیاج نداشتی؟

یوهی:داشتم....هنوزم دارم....ولی من به غرورم بیشتر از این کار احتیاج دارم اقای کیم هیون جونگ

در همین حال هیونگ جون اومد تو اشپزخونه و نشست سر میز

هیونگ جونک:ابجی...صبحانه چی داریم؟

هیون:ابجی؟!!!

هیونگ جون:اره دیگه......ابجی یوهی انقده مهربونه....منم بهش میگم ابجی....مگه نه ابجی یوهی جونم؟

یوهی:الان صبحانتو میارم هیونگ جون

در همین حال جونگمین و کیوجونگ و یون سنگ وارد اشپزخونه شدن و نشستن پشت میز صبحانه

جونگمین:سلااااااااام

یون سنگ:صبح بخیر

کیوجونگ:چطوری یوهی؟

یوهی:سلام

هیون با تعجب:ا..........شماها......از کی تاحالا 8 صبح پامیشین؟

جونگمین:بده سحرخیز شدیم؟.....چیه؟....میخوای اغفالمون کنی بگیریم بخوابیم اره؟.....ای شیطان پلید ای ابلیس ای ظالم....ای ستمگر مکار....

هیون:خیلی خب دیگه

یون سنگ:اونی(یعنی ابجی)صبحانه چی داریم؟

یوهی لبخند زیبایی زد:الان میارم

و رفت سمت یخچال

یوهی:بچه ها......چیزه....راستش....من....باید یه چیزی بگم

کیوجونگ:چیزی شده؟

یوهی:خب....من میخوام از اینجا برم

جونگمین و یونسنگ و کیو جونگ با هم:چیییییییی؟!کجا؟

یوهی:من....دیگه نمیخوام اینجا کار کنم

جونگمین:ولی چرا؟

هیون:کافیه دیگه یونسنگ میخواد بره دیگه.......اون فقط یه خدمتکاره یه روزی اومده الانم باید بره...... یکی دیگه رو استخدام میکنیم.......ما مشکلی نداریم یوهی میتونی بری

جونگمین:میشه جمع نبندی؟......از اون مایی که گفتی فقط خودت توش بودی ماها مشکل داریم...هممون مشکل داریم جز تو

هیون:جونگمین

هیونگ جون:یوهی چرا میخوای بری اخه؟

یوهی سرشو انداخت پایین:متاسفم

هیون:خیلی خب اظهار تاسف هم کردی...حالا میتونی بری

یوهی با عصبانیت نگاهی به هیون کرد و کیفشو برداشت

جونگمین:یه لحظه وایسا یوهی

یوهی ایستاد ولی پشتش به بچه ها بود

جونگمین:هیون......تو مدیون یوهی هستی.....خجالت نمیکشی؟....اون بهت کمک کرد

یون سنگ:اون به خاطر تو فیلم بازی کرد تازه کتکم خورد

کیوجونگ:باید ازش ممنون باشی....اونوقت داری بیرونش میکنی؟

هیون:من بیرونش نکردم....خودش داره میره

یوهی برگشت سمت هیون و با صدایی که سعی میکرد بغض توش نباشه گفت:نخیر تو کردی.....تو منو مجبور کردی کاری کنم که دوست ندارم و بعدشم مجبورم کردی غرورمو بشکونم..... که برای دختری مثل من غیر ممکنه

هیون:چند دفعه بگم تو نه شما.....تو خدمتکار این خونه ای...داری اینجا کار میکنی....باید احترام بزاری.....هزار دفعه گفتما

و بلند شد و رفت توی اتاقش

جونگمین لبخندی به یوهی زد:اینو به زبون هیونی گفت.....ترجمش یعنی غلط کردم بمون

یوهی زد زیر خنده

یون سنگ با خوشحالی پرید هوا و داد زد:هوراااااااااااا ابجی میمونه...اخ جووووون ابجی میمونه...اخ جوننننننننننننننننننننن......ایوللللللل

هیون در اتاقشو باز کرد و از همونجا داد زد:یون سنگ داد نزننننننننننننن

یون سنگ با خوشحالی رفت دم در اتاق هیون و با کمک کیوجونگ هیون رو بغل کرد و اوردبیرون

جونگمین اهنگ گذاشت و شروع کرد به مسخره بازی دراوردن و خندوندن هیون

یون سنگ:بچه ها نظرتون چیه پانتومیم بازی کنیم؟

هیون:اره....منم دلم میخواد باز کنیم

جونگمین:اول مننننننن

و رفت جلوی همه وایستاد

وشروع کرد به ادا در اوردن

هیون:خونه؟

هیونگ جون:نه نه.....بلنده؟....چیزه.....قایق نیست؟

یون سنگ:فکر کنم پاروئه؟

کیوجونگ:نه.....اتوبانه؟....تو اتوبانه؟

هیون:فهمیدم فهمیدم ماشینه

جونگمین:اره افرین به هیون

هیون:حالا منم

و رفت و شروع کرد به ادا در اوردن

کیوجونگ:اسبه؟

یون سنگ:ماهی قرمزه؟

جونگمین:اخه خره ماهی به این گندگیه؟

هیونگ جون:نه نه....انگار پسره؟

یون سنگ:قدبلنده؟

هیونگ جون:نهنگه؟

کیوجونگ:زیاد میخوره؟

هیونگ جون:اها فهمیدم جونگمینه

هیون:افرین

جونگمین:من بودم؟....این همه اسبو نهنگ و ماهی قرمزو گفتین واسه من؟

و پرید سر هیون و شروع کرد به زدنش

همه میخندیدن

هیون با خنده:نکن....نزن....جونگی......نکن دیگه

و همه خندیدن

که یهو موبایل یوهی زنگ خورد

یوهی:الو؟......سلام داداشم......جین هو؟...چی شده؟....گریه نکن......چی شده بگو؟......چیییییی؟!....باشه باشه الان میام....گریه نکن عزیزم......باشه جین هو.....الان میام

جونگمین و هیون و کیوجونگ و یوسنگ و هیونگ جون دست از خندیدن برداشتن و با نگرانی به یوهی که از ترس رنگش پریده بود نگاه کردن

یوهی:جین هو اروم باش.....الان خودمو میرسونم...گریه نکن...خدافظ

و سریع از جاش بلند شد

هیون:چی شده؟

جونگمین:داداشت؟خوبه؟

کیوجونگ:اتفاق بدی افتاده؟

یوهی:الان باید برم....ببخشید

و در حالیکه از ترس میلرزید دوید به سمت در

هیون داد زد:تو که ماشین نداری

جونگمین:وایسا منو هیون میرسونیمت

یوهی با سرعت در حالیکه رنگش عین دیوار سفید بود و میلرزید دم در ایستاد

هیون و جونگمین کتاشونو پوشیدن و راه افتادن سمت ماشین

...

قسمت چهارم

یالاخره همشون رسیدن به مهمونی وقتی پیاده شدن از ماشین یوهی با دهان باز داشت به اون سالن مهمونی که از قصر هم زیباتر بود نگاه میرد

یوهی:واااااو

هیون نگاهی به یوهی کرد

پوزخندی زد و گفت:هی داهاتی....توی سالن از این مارا نکن.....آبروم میره

یوهی:چی؟!داهاتی؟؟

هیون:هی......با من درست صحبت کن.....یادت باشه تو برای من همون خدمتکاری

جونگمین:برو بینیم بابا.....این خانوم خیلی خیلی زیبا از الان یا لاقل همین امشب دوست دخترته نه خدمتکارت....نمبخوایش خودم ازت میخرم...چند؟

هیون با کلافگی نگاهی به جونگمین کرد و دستاشو کرد تو جیب کت شلوار شیری رنگش و رفت سمت در ورودی

یوهی دوید دنبالش و دستشو دور بازوی هیون حلقه کرد

هیون ایستاد و نگاهی به بازوش کرد و بعد نگهی به یوهی انداخت

یوهی:اگه میخای فیلم بازی کینیم......بهتره درست بازی کنیم

هیون نفس عمیقی کشید تا عصبانیتشو قورت بده و با یوهی وارد سالن شد

وقتی وارد سالن شدن همهی حواسا پیش اونا بود همه به اون دوتا چشم دوخته بودن

چون یوهی بی تهایت زیبا شده بود و زیباییش جلب توجه میکرد و هیون هم علاوه بر زیبایی بیش از حدش یه خواننده ی معروف بود

هنوز چند دقیقه از ورود اونا نگذشته بود که از دور دختری به اونا نزدیک میشد

جونگمین اهسته زیر گوش یوهی:بدبخت شدیم رفت......یونا هیولا اومد

یوهی از استرس لبشو گاز گرفت و دستای هیون که تو دستاش بود رو محکم فشار داد

هیون:هی.....مگه دستگیره ی درو گرفتی محکم فشار میدی

یوهی نگاهی پر از خواهش به هیون کرد

هیون:ا....چرا یهو یخ کردی؟....داهاتی؟

یوهی خشمگین به هیون نگاه کرد

هیون با خنده:خیلی خب.....الان وقتش نیست

یونا اومد جلوی هیون ایستاد و با عصبانیت به یوهی نگاه کرد

یونا:اوپا.....چه خوب که اومدی.....این.....این دختره؟

هیون:اه.....یادم رفت معرفی کنم.....یونا.....این یوهیه دوس دخترمه

یونا با تعجب جیغ زد:چییییییییی؟

و با نفرت یه یوهی نگاه کرد

یونا داد زد:اوپا.....معلومه داری چی میگی؟.....داری شوخی میکنی دیگه نه؟.....اوپا تو دوس پسر منی......چی داری میگی؟....این کیه؟

هیون پوزخندی زد:اینو از کجا در اوردی؟.....10 دفعه گفتم من با تو هیچ نسبتی ندارم

یوهی سرشو انداخته بود پایین و از ترس داشت میمرد

همه ی مهمونا متوجه ی اونا شده بودن و داشتن به یونا که داشت داد و میزد و جیغ میکشید نگاه میکردن

هیون دست یوهی رو کشید و خواست با اون از اونجا دور بشه که یهو یونا با عصبانیت دست یوهی رو از دست هیون کشید و چک محکمی زیر گوش یوهی زد 

به طوری که اون کمی اونطرف تر پرت شد و خون از بینیش اومد

جونگمین و یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون دوییدن طرفش

جونگمین:یوهی خوبی؟

یوسنگ:اسیب دیدی؟.....حالت خوبه؟

یونا با گریه داد زد:اوپا.....تو اونو نمیخوای.....میدونم.....تو فقط منو دوس داری مگه نه.....اوپا

هیون نگاهی بی روح به یونا کرد و رفت سمت یوهی

جونگمین رو کنار زد و دست یوهی رو گرفت و کمکش کرد بلند شه و باهاش از سالن خارج شد

همونجوری که از سالن دور میشدن هیون یهو برگشت سمت یوهی و گفت:چرا تو هیچی نگفتی؟

یوهی:هیچی نگفتم زد اینجوریم کرد اگه میگفتم چیکارم میکرد

هیون از تو جیبش دستمالی در اورد و خونه بینیه یوهی رو پاک کرد

هیون:من.....نمیفهمم چرا انقدر به کارت نیاز داری که یه خاطرش هر کاری حاظری بکنی

یوهی:به خاطر برادرم

هیون:برادرت؟!!

یوهی:چند سال پیش پدر و مادرم فوت کردن و من با برادر کوچیکم که اون موقعه 4 سالش بود رفتیم پیش عموم برای زندگی.....اون.....با ما خوب نبود...و اذیتمون میکرد....برای همین ما.....مجبور شدیم......از اونجا به اینجا فرار کنیم.....خب منم.....برای در اوردن خرج برادر کوچیکم......که 6 سالش بیشتر نیست باید کار میکردم

و سرشو انداخت پایین تا هیون اشکاشو نبینه

هیون که فکرشو نمیکرد یوهی همچین زندگیی داشته باشه گفت:خب......بیا برگردیم خونه

یوهی:میشه....منو ببری خونه ی خودم...داداشم...کوچیکه و تا الان تنها بوده......حتما ترسیده

هیون:باشه...میبرمت خونه

یوهی رفت خونه و فردا صبح طبق معمول ساعت 7 رفت خونه ی دابل اس

همشون خواب بودن و یوهی با کلیدی که از یون سنگ گرفته بود درو باز کرد

تا کتشو در اورد یهو زنگ درو زدن

یوهی با تعجب:یعنی......کیه این وقته صبح؟.....حتما پستچیه

و رفت از چشمی در بیرون رو نگاه کرد

یهو خشکش زد

یونا بود

دوید سمت اتاق هیون

یونا دستشو گذاشته بود رو زنگ و بر نمیداشت

یوهی در اتاق هیون رو زد ولی هیون خواب بود و اصلا جواب نداد

یوهی دوباره ولی اینبار محکم تر زد بازم کسی جواب نداد

واسه همین در و باز کرد و رفت تو اتاق هیون

هیون رو تختش خوابیده بود اصلا تو باغ نبود

یوهی هیون رو تکون داد

یوهی:پاشو.....لطفا....هیون.....هیون

اما هیون هیچ کاری نکرد

یوهی دوباره هیونو تکون داد

یوهی:کیم هیون جونگ....پاشو.....با تو ام

هیو غلطی زد و از اونجا که خواب بود و نمیدونست اونی که داره صداش میکنه یوهیه نه یونسنگ

دست یوهی رو گرفت و کشید و انداخت روی تخت پیش خودش

یوهی از این حرکت هیون شوکه شد و با چشمای از حدقه در اومده به هیون که کنارش خوابیده بود نگاه کرد

هیون نفس عمیقی کشید و چشماشو نیمه باز کرد

وقتی یوهی رو کنار خودش دید عین برق از جا پرید

هیون:هی....تو....تو.....

یوی:الان وقت این حرفا نیست.......هیون....یونا اومده پشت دره...چیکار کنیم؟

هیون:چیییییی؟!!!

یوهی:وای اگه منو تو خونه ی شما ببینه........ابروم میره...وااااای

هیون:اون اینجا چیکار میکنه؟

و از روی تختش بلند شد و رفت سمت در

درو که باز کرد یونا اومد تو و یه راست بی اینه حرفی بزنه با عصبانیت رفت سمت اتاق هیون

هیون:نه.....اونجا نرو

ولی دیر شده بود

یونا وارد اتاق هیون شد و یوهی رو دید

هیون دوید تو اتاقش

یونا:اوپا......این......این......شبو اینجا بوده؟

یوهی:نه...نه اشتباه نکن

یونا جیغ کشید:تو به حقی رو تخت اوپا هیونه من نشستی

هیون پشت یونا بود و داشت یه جوری به یوهی اشاره میکرد که نقش بازی کنه

یوهی هم یه نفس عمیق کشید و سعی کرد واقعا بازی کنه

بلند شد و رفت روی میز هیون نشست

یوهی:خب.....اگه هم بودم....به تو چه؟و با خونسردی گفت:کارای من و هیون به تو....مربوط نمیشه

یونا جیغ زد:خفه شو

هیون:از خونهی من برو بیرون یونا زود باش برو

یونا:اوپااااااااااااااااا

یوهی از جاش بلند شد و رفت سمت هیون

بازوی هیون و گرفت و گفت:در ضمن...... دیگه نمیخوام بشنوم به هیونه من میگی اوپا

یونا

....

قسمت سوم

هیون لیخندی پیروز مندانه زد

جونگمین:حالا که همه چی حله......اجازس مشکل اصلی رو بگم؟

کیوجونگ:چه مشکلی؟

جونگمین برگشت و به سرتاپای یوهی نگاه کرد

یه بلوز و شلوار ساده پوشیده بود که بهش خیلی میومد و نازش کرده بود

هیون:ای بابا......خوب خودتون برین براش لباس بخرین دیگه

جونگمین پوزخندی زد:هه....اقا رو باش......این دخترGFتوئه ما بریم براش لباس بخریم؟

هیون:هه هه هه......بیمزه....انقدر بدم میاد از این شوخیای مسخرت

کیوجونگ:راس میگه دیگه دوس دختره توئه....ما نمیتونیم براش لباس بگیریم که

هیون با عصبانیت بلند شد و بالشه تو بقلشو پرت کرد سمت کیوجونگ و رفت تو اتاقشو درشم بست

هیونگ جون:اوهو.....بابا اینو ببین

جونگمین:حالا راستس راستی دیگه باید خودمون واسش لباس بخریم دیگه نه؟


یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون و جونگمین یوهی رو بردن برای خریدن لباس

اونا از گرونترین و بهترین مغازه ها خرید میکردن برای همین یوهی رو هم بردن یکی از بهترین مغازه های کره

بعد از یه عالمه پرو لباس توسط یوهی بالاخره جونگمین یه لباس فوق العاده خوشگل برای یوهی انتخاب کرد و بعدشم اون برد پیش گریمور معروف خودشون که خیلی خوشگل ارایشش کنه

بعد از چند ساعت یوهی با ارایشی مایح و لباسی خوشگل خارق العاده زیبا شده بود زیبایی اون در حدی بود که از خوشگلی نمیشد تو صورتش نگاه کرد

وقتی رسیدن خونه ساعت 7 شب بود

هیون تو اتاقش بود

هیون تا شنیدن صدای بسته شدن در خونه رو شنید داد زد:یون سنگ....یون سنگ.....بیا این کراواتم رو برام ببند.....اه....چقدر سخته

یون سنگ زیر لب:نیومده باید نوکریشو بکنم

هیونگ جون:تو نرو یون سنگ....بهتره یوهی بره

یوهی:من؟!.......چرا من؟!

جونگمین:برو دیگه.....بهش بگو که حاظری همین

و یوهی رو به سمت اتاق هیون هل داد

یوهی رفت داخل اتاق

هیون پشتش به یوهی بود و داشت با کراواتش ور میرفت

هیون:یون سنگ.....بیا اینو برام ببند

یوهی سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت

هیون:باتواما....... میگم بیا اینو برام ببند یونگی

یوهی چیزی نگفت

هیون:کری؟

و برگشت سمت یوهی

وقتی دید یوهی تو اتاقشه نه یون سنگ تعجب کرد و به یوهی با تعجب نگاه کرد

ولی بعدش متوجه ظاهر فوق العده زیبای یوهی شد و با چشمای از حدقه در اومده نگاش کرد

یوهی یهو سرشو گرفت بالا و به هیون خیره شد

هیون هل شد:آ......تو.....چیزه....یعنی......تو.....تو اتاق من چیکار میکنی

یوهی با مهربونی لبخند زیبایی رفت و رفت جلوی هیون ایستاد

هیون کمی سرشو برد عقب

هیون:هی....داری چیکار میکنی؟

یوهی دست برد سمت کراوات هیون و کمتر از یه دقیقه براش بستش

یوهی:حالا درست شد

هیون اب دهانشو قورت داد

یوهی چندقدم رفت عقب و دوباره سرشو انداخت پایین

هیون تند رفت جلوی اینه و شروع کرد موهاشو درست کردن

و بعد گفت:دیر شد بریم

و رفت سمت در

تا در اتاقشو باز کرد جونگمین و هیونگ جون و یون سنگ و کیوجونگ افتادن زمین سراشون خورد به هم

هیون با تعجب به اونا نگاه کرد

یوهی اهسته خندید

جونگمین همونطور که سرشو میمالوند تا دردش کمتر شه داد زد:هیون الهی بمیری با اون در باز کردنت........وقتی درو باز میکنی یه اهمی اوهومی تقی توقی چیزی....ما بفهمین داری میای درو باز کنی که نه تو اینجوری زایه مون کنی نه ما مرگ مغزی بشیم

هیون:من چه میدونستم شماها پشت در فالگوشین

جونگمین:بریم....بریم که خبر مرگمون خیلی دیر کردیم......همینجوری هم من هفت هشت بار دعای قبل مرگمو خوندم.....خدا از سر تقصیرات یونا بگذره که تا یه ساعت دیگه مرتکب بزرگترین جنایت ممکن میشه

هیون:باز زر زدی؟

یون سنگ:اه.....بریم دیگه

جونگمین:کجا؟.....سرم خورد به سر این کیوجونگ موهام خراب شد.....صبر کنین یه ساعت دیگه....حالا چه عجله ایه برای مردن؟

یوهی بلند بلند میخندید

هیون:جونگمیییییییییییین

جونگمین:باشه باشه غلط کردم ببخشید....بریم

...

قسمت دوم

یوهی در حالیکه زیر لب غرغر میکرد رفت توی اشپزخونه

در همین لحظه موبایل هیون هم زنگ زد

هیون:بله؟.....اوه....سلام....نه...نمیتونم....منظورت چیه؟..... من کار دارم.....گفتم نمیتونم......با یکی دیگه برو.....خوب من چیکار کنم؟......یعنی چی؟.....انقدر از این حرفا نزن...من نسبتی با تو ندارم.......گفتم نمیتونم بیام.....من که دوست پسر تو نیستم....ببین...

و تلفن قطع شد

هیون:قطع کرد

کیوجونگ با خنده:یونا بود؟

هیون با عصبانیت:میگه امشب یه مهمونی داریم تو باید به عنوان همراه بیای با من....تازه بچه های گروه هم بیار

جونگمین با پوزخند:اگه نری مردی نه؟

یون سنگ:داداش من لباس برای مهمونی ندارم

هیون یه کوسن رو به سمت یون سنگ پرت کرد:برو بابا کی میخواد بره مهمونی که تو لباس میخوای

هیونگ جون:نمیخوای بری درسته؟

هیون:امکان نداره برم

جونگمین:هیون....رو من حساب نکن نقشه هام برای در رفتن تو از دست یونا ته کشیده

یوهی که داشت اینارو میشنید اروم تو اشپزخونه خندید

هیون که صدای یوهی رو شنیده بود با حرص گفت:هی......تو به چه حقی داری به من میخندی؟

یوهی سعی کرد جلوی خندشو بگیره و گفت:م...معذرت میخوام....اخه خیلی بامزه بود

جونگمین:بخند عزیزم....حالا این اولشه...موش و گربه بازیای هیون و یونا رو هنوز ندیدی به این میخندی

هیون کوسن دیگه ای به سمت جونگمین پرت کرد:ساکت شو

یوهی دیگه نمیتونست جلوی خودشو بگیره بلند بلند زد زیر خنده

هیون با عصبانیت:بهت گفتم تو فقط یه خدمتکاری......از همین الان تو اخراجی

هیونگ جون:یوهی بیخیال ما 5تامون باید موافق اخراجت باشیم که من مخالفم

جونگمین:منم همینطور

یون سنگ:منم مخالف

کیوجونگ:میترسم بگم مخالف هیون کلمو بکنه ولی........منم مخالفم

هیون:جدا؟.....حالا که اینطوره این دختره ی لوس و از خود راضی که یه ساعته جای منو واسه شماها گرفته باید یه راه حلی بگه که از شر این کار خلاص شم.....وگرنه چون من لیدر گروهم هر جور شده اخراجش میکنم

جونگمین خندید:یوهی بدبخت شدی....رگ جدیه هیون زد بیرون

یوهی:اخه من چیکار کنم؟

هیون تا 3 میشمرم باید بگی

یوهی:خب بزار فکر کنم اخه

هیون:1

یوهی:یه دقیقه صبر کنید

هیون:2

یوهی با ترس اطرافشو نگاه کرد میخواست فکرشو متمرکز کنه اما نمیتونست

هیون تا گفت 3 یوهی گفت:بهتره بگی دوس دختر دارم

هیون:چی؟!

یوهی:اینجوری حسادتش تحریک میشه و شاید ولت کنه

کیوجونگ:فکر خوبیه...مهشره

هیون:اخه من دختر از کجا گیر بیارم واسه امشب که دوست دخترم شه؟

جونگمین:به من نگاه نکن.......چرا تنا اسم دختر میاد منو نگاه میکنی؟....مگه من تو جیبم دختر دارم؟

یون سنگ:نه دلیلش اینه که تو.....

جونگمین نذاشت حرف یون سنگ تموم شه و دستشو گذاشت جلو دهن یونسنگ

جونگمین:هی...داداش کوچولو....یه کاری نکن مهمونی امشب رو از اسمون نگاه کنی

هیون:چرت نگو جونگمین....دختر از کجا بیارم؟

هیونگ جون:به نظر من.......هرکی پیشنهاد میده....خودشم باید حلش کنه

یوهی:کی؟...من؟!......اخه منم دختری رو نمیشناسم که.......(متوجه نگاه های بقیه شد)چرا اینطوری نگام میکنین؟

جونگمین:هیچی فقط اینکه.....

یوهی:اصلا فکرشم نکنین

یون سنگ:فقط همین یه بار

یوهی امکان نداره

هیونگ جون:ولی تو اینکارو میکنی

یوهی:اگه نکنم

همه ی با هم داد زدن:اخراج

یوهی که از فکر اخراج هم سرگیجه میگرفت گفت:فقط....فقط و فقط و فقط......همین یه بار

...

قسمت اول

یوهی دختر فوق العاده زیبایی بود که چند سال پیش پدر و مادرش رو از دست داده بود اون با برادرکوچش جین هو وقتی پدرمادرش فوت کردن همراه عموش کشورش کره رو ترک کرد تا با عموش زندگی کنه

اما عموش  مرد خبیصی بود و خیلی با یوهی و برادرش جین هو که 10 سال داشت بدرفتاری میکرد

یوهی که خیلی از رفتار عموش رنج میکشید بالاخره تصمیم گرفت که با برادرش یواشکی فرار کنه و به یه کشور دیگه بره تاذ بتونه اسوده زندگی کنه

و همین کار رو هم کرد

اون بعد از کشیدن چندسال عذاب از سوی عموش بالاخره به کشور مادریش یعنی کره برگشت

با پول کمی که داشت یه خونه ی فوق العاده کوچک خرید و برای اینکه خرج خودش و برادر کوچکش رو در بیاره تصمیم گرفت که یه خدمتکار بشه و به یکی سپرد تا براش یه خونه ی خوب برای کار کردن گیر بیارن

اتفاقا توی خونه های زیادی کار کرد اما از اونجا که خیلی خیلی خوشگل بود همه ی مردا یا پسرای خونه ای کار میکرد عاشقش میشدن و اون مجبور بود که اونجارو ترک کنه

که بالاخره اون کسی که بهش سپرده بود براش توی یه خونه کار پیدا کنه بهش یه جای عالی رو پیشنهاد کرد

خدمتکاری برای گروه ss501

(ss501رو که حتما میشناسین معروفترین گروه خواننده ی کره س دیگه بهشون دابل اس هم میگن)

یوهی که میدونست اون گروه چقدر مشهورن اولش واقعا تعجب کرد

اما بعدش قبول کرد چون اونا واقعا مشهور بودن و با وجود اون همه دختر خوشگل که کنارشون بود امکان نداشت عاشق کسی مثل یوهی بشن که جز خوشگلی هیچی نداشت

قرار بود که از فردا صبح کارشو توی خونه ی ss501 شروع کنه

صبح فردا ساعت 7:

یوهی رفت به خونه ی دابل اس

زنگ در رو زد

کمی منتظر موند اما کسی درو باز نکرد

تعجب کرد و دوباره زنگ زد

بازم جواب ندادن

می هی این دفعه به جای زنگ اپارتمان درشو زد

اما هیچ صدایی نمیومد و کسی درو باز نکرد

یوهی دستشو گذاشت رو زنگ

بعد از چند دقیقه جونگمین خواب الود با موهایی اشفته در حالیکه خمیازه میکشید درو باز کرد

جونگمین:چیه؟

یوهی:...اوه.......س...سلام

جونگمین که به زور چشماشو باز نگه داشته بود:چی میخوای این وقت صبح؟

یوهی:آ.....من خدمتکار خونتونم.......تازه توسط مدیر برنامه هاتون استخدام شدن

جونگنیم خمیازه ای کشید و بی حوصله گفت:اها.....اهان اره....خدمتکار.....بیا....بیا تو

یوهی لبخندی زد و وارد خونه شد

ولی ناگهان از تعجب خشکش زد

خونه ی دابل اس پر بود از خورده های چیپس خورده های کاغذ پیتزاهای مونده یه عالمه ظرف نشسته لباسایی که همه جا پخش و پلا بود لیوان های نشسته شلوارایی که هر کدوم یه جا بود کتاب ها همهشون یه جا ریخته شده بود و دسته ی پلیستیشین یه جا افتاده بود

جونگمین در حالیکه کشان کشان میرفت سمت اتاقش خواب الود گفت:خونه رو تمیز کن......فقط کاری به کار ماها نداشته باش....بیدارمون نکن....ناهار درست کن یا......نمیدونم هرکاری رو که باید بکنی رو الان انجام بده...فقط سروصدا نکن

و در اتاقشو بست

یوهی:وای خدای من.....اینجا....اگه یک سال هم وقتمو برای تمیز کردن بزارم....

و شروع کرد به تمیز کردن

ظرفا روشست خونه رو جارو برقی کشید لباسا رو شست و اتو کرد چیپسا رو جمع کرد اشغالارو ریخت دور میزهارو پاک کرد کتابارو گذاشت سرجاش سیدی هارو جمع و جور کرد ناهار درست کرد و....

خلاصه همه ی اینا تا ساعت 1 ظهر طول کشید

اما هنوز اونا خواب بودن

یوهی:اه....اینا چقدر میخوابن....اخ شونم خیلی درد میکنه

هنوز این حرفش تموم نشده بود که در یکی از اتاقا باز شد و یون سنگ اومد بیرون

یون سنگ خواب الود اومد و نگاهی سرسری به خونه انداخت خمیازه ای کشید و سرشو خاروند بعد یوهی رو نگاه کرد

لبخندی زد و گفت:وای خدا جون.....چه رویای شیرینی....چقدر خوابی که دارم میبینم خوبه......خونه ی تمیز و دختر زیبا.....چه عالیه

یوهی اب دهنشو قورت داد:س......س...سلام

یون سنگ نگاهی به یوهی انداخت و دوباره خونه رو دید زد:کاش هیج وقت از این رویا بیدار نشم......چه قدر واضحه.....چقدر رویام شیرینه

یوهی:س....سلام

یون سنگ که کم کم داشت میترسید گفت:چرا انقدر خوابم روشنه.......وای....دارم میترسم.....تو ....تو کی هستی...اینجا چی میخوای؟من دارم خواب نمیبینم....تو کی هستی؟!

یوهی:م.....من..

یون سنگ:کی هستی هان؟!نکنه اومدی دزدی؟....اره اومدی دزدی؟!...چجوری اومدی تو خونه ی ما؟

یو هی:نه...نه...من....

یهو در یکی از اتاقا باز شد و هیون اومد بیرون

در حالیکه خواب الود خمیازه میکشید گفت:چه خبرته یون سنگ؟......حونه رو گذاشتی رو سرت

یون سنگ:داداش.....این کیه؟

هیون نگاهی به یوهی کرد و با تعجب گفت:این کیه دیگه؟

یون سنگ:فکر کنم اومده دزدی.....خوب مچشو گرفتم

یوهی:نه....من دزد نیستم .....من...

هیون:چجوری وارد اینجا شدی.....اصلا به چه حقی اومدی تو خونه ی ما؟

که یهو در یه اتاق دیگه باز شد و جونگمین اومد بیرون

هیون نگاهی به جونگمین کرد

هیون:هی.....نکنه این دوست دختره توئه که اوردیش اینجا......اره جونگمین؟!

جونگمین:کی؟!

و رفت جلو و یوهی رو دید

پوزخندی زد:کی؟ این؟!

یون سنگ:جونگمین.....این کیه؟.....تو میدونی؟

جونگمین:بابا این خدمتکاره.....قبلیرو هیون دیروز اخراج کرد....مدیر برناممون اینو اورده جاش

هیون:خدمتکار؟!

یون سنگ:ا؟......جدی؟

هیون:خب......اسمت چیه؟

یوهی:من....یوهی.......لی یوهی

یهو دو تا اتاق دیگه هم باز شد و کیو جونگ و هیونگ جون اومدن بیرون

کیو جونگ:واو.......خونه چجوری انقدر تموم شده

هیونگ جون:نگاهی به یوهی کرد:این کیه؟

هیون:کس خاصی نیس خدمتکاره

یون سنگ:حالا چی شده بین این همه خونه اومدی یه راست اینجا کار کنی؟

یوهی:راستش.......مجبور شدم....خب من......قبل از این تو هر خونه ای که میرفتم....پسرا عاشقم میشدن و نمیتونستم اونجا بمونم...

هیونگ جون پوزخندی زد:چه از خود راضی

یون سنگ:از کجا معلوم ما عاشقت نشیم مثلا؟

هیون:ذیگه کافیه......ببین دختر اینجا موندن و کار کردن شرایط داره....اگه درست انجامشون ندی و یا ازشون نافرمانی کنی....اخراجی

یوهی:من به این کار احتیاج دارم.....هر چی باشه....قبول دارم

هیون:اولا...زیاد با ما حرف نمیزنی.....دوما تو کار ما دخالت نمیکنی سوما با اعضای گروهمون نمیپلکی حالا هرکی میخواد باشه....چهارما سعی نکن خودو به ما نزدیک کنی چون فایده ای جز اخراج شدنت نداره

یوهی:ببخشید؟

هیون:خودت فهمیدی چی گفتم

و رفت و خودشو روی کاناپه انداخت و تلوزیون رو روشن کرد

جونگمین و هیونگ جون و کیو جونگ هم دنبالش رفتن و کنارش نشستن

یون سنگ نگاهی به یوهی کرد:هه......هیونه دیگه....اخلاقشه

و رفت توی اتاقش

یوهی اهسته:خدا به داد من برسه با این خل و چلا

.....