ساعت حدود ده شب بود که یوهی برگشت خونه

وقتی اومد جونگمین و یون سنگ داشتن پلیستشن بازی میکردن و کیوجونگ هم روی پای جونگمین خوابیده بود

هیون و هیونگ جون هم خونه نبودن

یوهی کتشو اویزون کرد و رفت پیش بقیه

یوهی:سلام

جونگمین:سلام یوهی......اه یون سنگ داری جر میزنیا

یون سنگ:خودت بلد نیستی بازی کنی به من میگی

جونگمین:بابا قبول نیست.....این کیوجونگ روی پای من گرفته خوابیده من نمیتونم هیجاناتمو بروز بدم

یون سنگ:برو بابا....اهان....این دستو هم من بردم

جونگمین با ناراحتی دسته رو پرت کرد و کوبوند تو سر کیوجونگ

کیوجونگ با وحشت از جا پرید و گفت:ها ها؟...وای چیه؟ چی شده؟ کی مرده؟

جونگمین:کسی نمرده...ولی الان قراره یکی بمیره

و حمله کرد به کیوجونگ

یوهی بی حوصله:پس.......بقیه کجان؟

یون سنگ:بقیه کیه؟!!

جونگمین:اگه منظورت از اون بقیه هیونه باید بگم رفته بیرون

یوهی:من کی اسم اونو اوردم؟

و پاشد و رفت توی اشپزخونه

جونگمین:اوهو........چه اتیشی!!!

و مشغول به کشتی با کیوجونگ شد

یوهی:جونگمین......جین هو کجاست؟

جونگمین:هیون بردش

یوهی:بردش؟!.....کجا بردش؟

جونگمین:حوصلش سر رفته بود جین هو.....هیون و هیونگ جون هم بردنش بیرون

یوهی:اهان

در همین زمان در خونه باز شد و هیون و هیونگ جون و جین هو اومدن تو

جین هو پرید بقل یوهی

جین هو:خواهررررررررررررررر

یوهی:جین هو ارومتر

هیون بدون و سلام و هیچ حرفی صاف رفت تو اشپزخونه و یه بطری اب رو برداشت و تا ته سر کشید

جونگمین:به.....خوبه نمردی از تشنگی

هیون:حرف نزن جونگمین حال ندارم

جونگمین:باشه فقط.....سلام

هیون:سلام

یوهی هم رفت در اشپزخانه و با هیون چشم تو چشم شد

هیون طبق معمول خونسرد نگاش کرد و وقتی ذیذ یوهی کنار نمیره گفت:چیزی میخوای بگی؟

یوهی

....