هیون رفت و درو باز کرد

جونگمین و هیونگ جون و یون سنگ و کیوجونگ اومدن تو

جونگمین:به....سلام ریئس خودمون هیون چطوره؟

هیون:بیا تو داد نزن صدا میپیچه تو راه پله

جونگمین و بقیه اومدن تو و وقتی دیدن یوهی سر میز شام نشسته و یه بشقابم روبروشه با تعجب بهش خیره شدن

یوهی از جاش پاشد:سلام

جونگمین:هیون خیلی نامردی

هیون:چرا؟!

جونگمین:ما رو فرستادی بیرون با یوهی تنها باشی....ای بیشعور.....ما رو باش همش دلمون پیش تو بود تازه عین این مونگولا ته مونده ی غذامونم برات اوردیم گشنه نمونی.....خیلی بدی

هیون:بروبابا....من کی شمارو فرستادم بیرون؟....تازه داشتم التماسم میکردم منو ببرین

جونگمین:خودتی....فیلمت بود

هیون:هه.....باور کن تو عمرم لحظلتی به این سختی نداشتم

کیوجونگ:اره اروا عمت....از این میز شامت معلومه

یوهی:بچه ها اروم باشین......شما شامتونو مگه بیرون نخوردین؟!....هیون هم شام نخورده بود...من درست کردم و چون خودمم گرسنه بودم هیون اجازه داد کنار اون شام بخورم

هیون:چقدرم یوهی برای درست کردن این شام زحمت کشید

یوهی:خب......من فقط.....شاید......خوب باشه همشو هیون درست کرد

یون سنگ رفت پشت میز نشست

یون سنگ:پس سهم ما کو؟

جونگمین هم رفت جای هیون نشست و بشقابه هیونو گذاشت جلوش و گفت:این که سهمه منه

و شروع کرد به خوردن

هیون داد زد:تا الان بیرون چه غلطی میکردی هان؟!...بابا اون شامه منه نخورش....مگه تو الان شام کوفت نکردی؟.....نخورش....اه

یوهی خندید و گفت:الان بازم غذا درست میکنم

هیون رفت بالای سر جونگمین و داد زد:نخورش دیگه.....بابا من گشنمه

جونگمین:فدای سرم

و مشغول خوردن شد

هیون:یوهییییییییییی.......توروخدا یه چیزی درست کن

یون سنگ  با خنده:میرم تو اتاقم لباسامو عوض کنم

و رفت به سمت اتاقش 

هیون و یوهی نگاهی مضطرب امیز به هم انداختن

اما یون سنگ رفت توی اتاقش و اومد بیرون و هیچی هم نفهمید

یوهی نفس عمیقی کشید و یه شام خوشمزه درست کرد و همه با هم خوردن

ساعت یازده شب بود همشون داشتن میگفتن و میخندیدن که یهو زنگ در. زدن

جونگمین پرید بقل هیون و با ترس گفت:وای مامان جون لولو......کیه این وقت شب؟

هبونگ جون:دیونه

یوهی:من برم باز کنم

جونگمین:نه نرو ابجی.....میخورتت

یون سنگ:چی؟!

هیون:جونگمین......الان مسخره بازی در نیار لطفا

کیوجونگ:ولی هیون....کیه این وقته....شب؟!

هیون:اه...جونگمین برو کنار میخوام برم درو باز کنم

جونگمین:نمیخوام

هیونگ جون:من میرم بابا

و رفت درو باز کرد

در همین لحظه کسی هیونگ جون رو پرت کرد کنار و وارد خونه شد

هیونگ جون:هییییییییییییی

یونا به سرعت وارد خونه شد و رفت توی سالن و با دیدن یوهی خشکش زد

با چشمای از حدقه دراومده یوهی رو نگاه کرد

هیون:هی.....بازم تو

هیونگ جون:یونا چه خبرته؟

یوهی با ترس به یونا نگاه کرد

یونا داد زد:بازم.....این دخترههههههههههههههه

هیون گوشاشو گرفت:هی دختره ی جیغ جیغو.....ساکت باش

یونا:تو به چه حقی....الان تو خونه ی اوپا هیونییییییییییییییی؟!

جونگمین:بابا یونا کر شدم....ارو تر

یونا جیغ زد:تو ساکت باش

یوهی:من.....من....

هیون:اصلا به تو چه که یوهی تو خونه ی منه یا نه.....یونا تمومش کن...برو بیرون

یونا:نه......بهم بگو اینجا چیکار میکردی

یون سنگ:یونا اون....

یونا:از تو نپرسیدم

یوهی:راستش....چیزه ....من.....

هیون بلند شد و رفت جلوی یونا ایستاد

هیون:چیه؟.....داری به چی فکر میکنی هان؟....یونا مسخره بازی در نیار و همین الان از اینجا برو

یونا:اوپااااااااا

هیون برگشت و به یوهی نگاه کرد

انتظار داشت یوهی چیزی بگه

یوهی هم ترسیده بود و چیزی نمیگفت

هیون دستشو گذاشت رو سرشو و گفت:برو بیرون

یونا:نمیرم.....من باید بدونم نسبت تو با این دختره چیه

جونگمین سریع گفت:قراره با هم ازدواج کنن

یوهی و هیون هر دو باهم:چییییییی؟!!!

.....