قسمت نهم
جونگمین و هیونگ جون و یون سنگ و کیوجونگ اومدن تو
جونگمین:به....سلام ریئس خودمون هیون چطوره؟
هیون:بیا تو داد نزن صدا میپیچه تو راه پله
جونگمین و بقیه اومدن تو و وقتی دیدن یوهی سر میز شام نشسته و یه بشقابم روبروشه با تعجب بهش خیره شدن
یوهی از جاش پاشد:سلام
جونگمین:هیون خیلی نامردی
هیون:چرا؟!
جونگمین:ما رو فرستادی بیرون با یوهی تنها باشی....ای بیشعور.....ما رو باش همش دلمون پیش تو بود تازه عین این مونگولا ته مونده ی غذامونم برات اوردیم گشنه نمونی.....خیلی بدی
هیون:بروبابا....من کی شمارو فرستادم بیرون؟....تازه داشتم التماسم میکردم منو ببرین
جونگمین:خودتی....فیلمت بود
هیون:هه.....باور کن تو عمرم لحظلتی به این سختی نداشتم
کیوجونگ:اره اروا عمت....از این میز شامت معلومه
یوهی:بچه ها اروم باشین......شما شامتونو مگه بیرون نخوردین؟!....هیون هم شام نخورده بود...من درست کردم و چون خودمم گرسنه بودم هیون اجازه داد کنار اون شام بخورم
هیون:چقدرم یوهی برای درست کردن این شام زحمت کشید
یوهی:خب......من فقط.....شاید......خوب باشه همشو هیون درست کرد
یون سنگ رفت پشت میز نشست
یون سنگ:پس سهم ما کو؟
جونگمین هم رفت جای هیون نشست و بشقابه هیونو گذاشت جلوش و گفت:این که سهمه منه
و شروع کرد به خوردن
هیون داد زد:تا الان بیرون چه غلطی میکردی هان؟!...بابا اون شامه منه نخورش....مگه تو الان شام کوفت نکردی؟.....نخورش....اه
یوهی خندید و گفت:الان بازم غذا درست میکنم
هیون رفت بالای سر جونگمین و داد زد:نخورش دیگه.....بابا من گشنمه
جونگمین:فدای سرم
و مشغول خوردن شد
هیون:یوهییییییییییی.......توروخدا یه چیزی درست کن
یون سنگ با خنده:میرم تو اتاقم لباسامو عوض کنم
و رفت به سمت اتاقش
هیون و یوهی نگاهی مضطرب امیز به هم انداختن
اما یون سنگ رفت توی اتاقش و اومد بیرون و هیچی هم نفهمید
یوهی نفس عمیقی کشید و یه شام خوشمزه درست کرد و همه با هم خوردن
ساعت یازده شب بود همشون داشتن میگفتن و میخندیدن که یهو زنگ در. زدن
جونگمین پرید بقل هیون و با ترس گفت:وای مامان جون لولو......کیه این وقت شب؟
هبونگ جون:دیونه
یوهی:من برم باز کنم
جونگمین:نه نرو ابجی.....میخورتت
یون سنگ:چی؟!
هیون:جونگمین......الان مسخره بازی در نیار لطفا
کیوجونگ:ولی هیون....کیه این وقته....شب؟!
هیون:اه...جونگمین برو کنار میخوام برم درو باز کنم
جونگمین:نمیخوام
هیونگ جون:من میرم بابا
و رفت درو باز کرد
در همین لحظه کسی هیونگ جون رو پرت کرد کنار و وارد خونه شد
هیونگ جون:هییییییییییییی
یونا به سرعت وارد خونه شد و رفت توی سالن و با دیدن یوهی خشکش زد
با چشمای از حدقه دراومده یوهی رو نگاه کرد
هیون:هی.....بازم تو
هیونگ جون:یونا چه خبرته؟
یوهی با ترس به یونا نگاه کرد

یونا داد زد:بازم.....این دخترههههههههههههههه
هیون گوشاشو گرفت:هی دختره ی جیغ جیغو.....ساکت باش
یونا:تو به چه حقی....الان تو خونه ی اوپا هیونییییییییییییییی؟!
جونگمین:بابا یونا کر شدم....ارو تر
یونا جیغ زد:تو ساکت باش
یوهی:من.....من....
هیون:اصلا به تو چه که یوهی تو خونه ی منه یا نه.....یونا تمومش کن...برو بیرون
یونا:نه......بهم بگو اینجا چیکار میکردی
یون سنگ:یونا اون....
یونا:از تو نپرسیدم
یوهی:راستش....چیزه ....من.....
هیون بلند شد و رفت جلوی یونا ایستاد
هیون:چیه؟.....داری به چی فکر میکنی هان؟....یونا مسخره بازی در نیار و همین الان از اینجا برو
یونا:اوپااااااااا
هیون برگشت و به یوهی نگاه کرد
انتظار داشت یوهی چیزی بگه
یوهی هم ترسیده بود و چیزی نمیگفت
هیون دستشو گذاشت رو سرشو و گفت:برو بیرون
یونا:نمیرم.....من باید بدونم نسبت تو با این دختره چیه
جونگمین سریع گفت:قراره با هم ازدواج کنن
یوهی و هیون هر دو باهم:چییییییی؟!!!
.....