قسمت یازدهم
یوهی صاف سرجاش وایستاده بود و تکون نمیخورد
جونگمین به سختی اب دهنشو قورت داد و گفت:حالا گذشته از اینا......یونا هیولا.....انگاری بیخیال هیون شد
یون سنگ:من موندم این هیون عقب افتاده چی داره که این دختره عاشقشه!!!
کیوجونگ:میگم.......هیون.....از این ادما نبودا......یونا که هیچی....اگه قرار بود با جن هم دوست بشه حاظر نبود یه دختر دیگه رو فقط به خاطر یه بازی ببوسه
جونگمین:کدوم ادما؟
کیوجونگ:از این بازیگرا که....
جونگمین:اوکی ....حله..... گرفتم چی میخوای بگی بقیشو نگو
هیونگ جون:یوهی......تو خوبی؟
یوهی کپ کرده بود و تکون نمیخورد فقط جلوشو نگاه میکرد و دهانش هم نیمه باز بود
جونگمین:من اگه جاش بودم هیچ خوب نبودم......شرایط یوهی الان دو حالت داره.......یا داره از عصبانیت میترکه که این پسره به چه حقی اینکارو باهاش کرده و حالت دومشم اینه که داره از خوشحالی بال در میاره که یه پسر خوشتیپ و خوشگل و ناز و فوووووق العاده معروف و پولدار که همه دخترای کره ارزوی یه بار دیدنشو دارن بوسش کرده........از قیافه این که اصلا عصبانیت نمیباره.....فکر کنم دومی درست تره
یوهی اب دهنشو قورت داد و به سختی گفت:من......من.....
جونگمین:تو چی؟
یوهی:من چی؟
جونگمین:الان گفتی من من.......میگم تو چی ؟خب؟
یوهی:من کی گفتم........من نگفتم من من
هیونگ جون:همین الان گفتی من من
کیوجونگ:منم شنیدم
یوهی:اااصلا ولش کنین......من هیچی نمیخواستم بگم......میرم.......میرم بیرون
جونگمین:کجا؟!
یوهی:نمیدونم.......می....میرم....میرم بیرون دیگه
و هل و دستپاچه کتشو برداشت و از خونه خارج شد
جونگمین دستشو به سمت اسمون گرفت و گفت:خداجون شفا بده
و رفت تو اشپزخونه
کیو جونگ:یونسنگ.....نظرت راجبه یه ست بازی مشتی چیه؟
هیونگ:همراه با شرطبندی
یون سنگ:میبندم
هیونگ جون:ایول
هیون رو تختش نشسته بود و با استرس ناخوناشو میجوید
هیون با خودش:چرا اینکارو کردم؟؟!!!!.......من که همچین ادمی نبودم.......اگه در همچین شرایطی قرار میگرفتم هیچ وقت اینکارو نمیکردم..........اگه اون دختر.....اگه اون دختر...یوهی نبود بازم میبوسیدمش؟؟
و از جاش بلند شد و دوباره گفت:معلومه که اینکارو میکردم......من حاظرم برای خلاص شدن از دست یونا هرکاری بکنم
ولی بعد دوباره نشست و با ناامیدی گفت:ولی اگه کس دیگه ای جای یوهی بود اینکارو نمیکردم
و بعد سرشو کبوند به بالش
بعد از دودقیقه دوباره بلند شد و مصمم گفت:نه....اصلا یوهی یا هرکس دیگه....برام چه فرقی داره....من همین دیروز میخواستم اخراجش کنم و اصلا عین خیالمم نبود که هست یا نه
پس لبخندی پیروزمندانه زد و گفت:معلومه که برام فرقی نمیکنه
جونگمین:داداش خل شدی؟
هیون یهو ازجا پرید و دستشو گذاشت رو قلبشو داد زد:بمیری......کی اومدی تو اتاقم؟
جونگمین:زمانش از دستم در رفته.....همینکه اومدم دیدم یه دیونه که حتما تو نبودی داره خودشو میکوبه به بالش....بعدم هی میگه برام مهمه برام مهم نیست....برام فرق میکنه....برام فرق نمیکنه......داشتم اون دیونه رو نگاه میکردم که یهو دیوار شکافت و اون دیونه رفت و تو اومدی
هیون بالششو سمت جونگمین پرت کرد
هیون:بی ادب......به من میگی دیونه؟
جونگمین پرید رو تخت و گفت:ببین من نگفتم ولی خودت الان اعتراف کردی
هیون:اه....باز شروع کردی جونگمین.....نپر رو تختم....بابا مرد گنده خجالت نمیکشی داری رو تخت بپر بپر میکنی.....نپر میگم بیا پایین
جونگمین همونطور که بالا پایین میپرید:من کجام مرد گندس؟.....من یه پسره ناز و خوشگل و مامانیم هیچم گنده نیستم
هیونکگباشه بابا بیا پایین تختم شکست
جونگمین نشست رو تخت و با حرص گفتم:خیلی خب بابا خسیس
هیون:اصلا اومدی اینجا چیکار؟
جونگمین یهو انگار یه چیزی یادش اومده باشه پرید بالا و گفت:اهان داشت یادم میرفت واسه چی اومدم
و بعد با لحن شوخ همیشگیش داد زد:کیم هیون جونگ.......تو خجالت نمیکشی دختر مردم رو بوس میکنی.....تو حیا نمیکنی با روح دختر مردم بازی میکنی؟.....تو شرم نمیکنی از اینکه اون دختره ی معصوم رو دست میندازی.....تو خجالت نمیکشی اون دختره زیبا رو دست میندازی؟
هیون:تموم شد؟
جونگمین نگاهی به انگشتاش کرد و چندبار شمرد و بعد گفت:اره تموم شد...همه رو گفتم؟
هیون:فکر کنم
جونگمین:اون حیا نمیکنی رو گفتم؟
هیون:اره
جونگمین:پس ردیفه....همشو گفتم
هیون:پس حالا از اتاقم برو بیرون
جونگمین:باشه عزیزم
و رفت سمت در اتاق و درو باز کرد
میخواست خارج بشه که یهو دوباره از لای در داد زد:تو خجالت نمیکشی.....
که هیون نذاشت حرفشو ادامه بده از روی تختش یه بالش برداشت و به سمت در پرت کرد که جونگمین درو بست و در رفت
دو ثانیه بعدش دوباره درو باز کرد و گفت:ببخش داداش هیون این خجالت نمیکشی اخر تو دلم مونده بود گفتم بگم که دیگه دلم پاک بشه
هیون:بفرما
جونگمین:چیو بفرما دیگه یادم رفت
هیون نفس عمیقی کشید و گفت:خیلی مسخره ای جونگمین
جونگمین:قربونت
هیون رفت سمت در و درو باز کرد
جونگمین یه متر پرید عقب و گفت:هیون جانه مادرت رحم کن....غلط کردم
هیون پوزخندی زد و از در اتاق رفت بیرون و رفت تو حال
رفت رو کاناپه و تلوزیونو روشن کرد
جونگمین:بچه پرو.....یوهی اومد چی میخوای بهش بگی؟
هیون با خون سردی:چی بخوام بگم؟
کیوجونگ:روو رو برم
هیون:به چه حقی پست کاریشو ترک کرده؟
جونگمین:به همون حقی که جناب عالی واسه یه ثانیه لبشو کرایه کردی
هیون:اون فرق میکرد.....من از قبل بهش گفته بودم باید نقش بازی کنه
یون سنگ:ولی نه به این طبیعیی
هیون:میشه اون مسئله رو کلا فراموش کنین
جونگمین:نه
هیون:جونگمییییییییییین
جونگمین:چشم چشم
یوهی تو پارک نشسته بود و داشت فکر میکرد
یوهی:خداجون...چرا انقدر قلبم تند تند میزنه؟.......من از قبل دابل اس رو میشناختم و.....و......همیشه.....من همیشه......عاشق لیدرشون بودم.......وقتی رفتم خدمتکارشون شدم نظرم راجبه هیون عوض شد ولی.......چرا الان.......وای خدای من......من.....چم شده؟
(وقتی دابل اس باهم دعوا میکنن اینجوری میشنا)
