جونگمین سریع ماشینش رو روشن کرد

یوهی پشت نشست

هیون هم اول میخواست جلو بشینه اما وقتی دید یوهی اونقدر ترسیده که کم مونده سکته کنه اونم رفت پشت پیش یوهی نشست

جونگمین:یوهی....حالا توضیح بده ببینم چی شده

یوهی یخ کرده بود و فقط میلرزید

جونگمین:من کجا برم اخه؟

هیون نگاهی به یوهی کرد:نترس یوهی....به ما توضیح بده بگو چی شده

یوهی در حالیکه میلرزید بریده بریده گفت:داداشم......برا.....برادرم

هیون:خب چه اتفاقی برای اون افتاده؟

یوهی انگار تازه از شک در اومده بود یهو زد زیر گریه

جونگمین:بابا یوهی بگو چی شده....من الان کجا برم؟

یوهی خیلی اروم گریه میکرد و میلرزید

یوهی:عموم......اومده......خونه ای که با داداشم داشتمو.......داره......از بین میبره......چیکار کنم؟......چجوری پیدامون کرده؟

هیون ارون سر یئهی رو گذاشت رو شونش و نازش کرد

هیون:باشه باشه.....ما کمکت میکنیم... گریه نکن

یوهی اهسته ادرس خونه رو به جونگمین گفت و جونگمین با بیشترین سرعت به سمت اون خونه راه افتاد

تا رسیدن اونجا مردی رو دیدن که سعی میکرد به زور پسری شش ساله رو سوار ماشین کنه

یوهی به سرعت از ماشین پیاده شد و داد زد:ولش کن.....جین هو رو ول کن

اون مرد(عموی یوهی لی گونگ وو):هه.....خانوم بالاخره پیداش شد

یوهی رفت سمت جین هو که داشت گریه میکرد و دست اونواز دست عموش کشید بیرون

یوهی:گفتم ولش کن

گونگ وو:حالا برای من گستاخی میکنی و از خونه ی من فرار میکنی؟

و دستش رو بلند کرد تا بزنه تو صورت یوهی که هیون دستشو توی هوا گرفت

هیون پوزخندی زد:زورت همینقدره؟

جونگمین هم رفت سمت جین هو که داشت گریه میکرد و بغلش کرد و بردش توی ماشینش

گونگ وو:جنابعالی کی باشی؟

هیون:کسی که حالیت میکنه وحشی بودن چقدر بده

و دست گونگ وو رو گرفت و پیچوند و پرتش کرد روی زمین

یوهی داشت گریه میکرد

هیون نگاهی به یوهی کرد و دستشو گرفت و خواست ببرتش تو ماشین که یوهی دستشو از دست هیون در اورد و ایستاد

هیون برگشت و نگاهش کرد

یوهی زل زده بود به خونه ی کوچشکشون که توسط یه بولدوزر کاملا ریخته بود انداخت و قطره ی اشکی از چشماش ریخت

هیون هم متوجه شد که یوهی واسه چی ایستاده

یوهی:حالا.......حالا من....کجا زندگی کنم؟

هیون رو کرد به گونگ وو که از درد به خودش میپیچید و داد زد:میدونی این کارت جرمه؟......به چه حقی خونه ی دیگران رو میریزی هان؟!

گونگ وو:هه.....کدوم خونه؟......این خونه ای که تو داری میگی اجاره ای دست یوهی بود......که من خریدمش....پس ماله خودمه

هیون با نفرت به گونگ وو نگاه کرد و دست یوهی رو گرفت و کشید و برد و نشوند توی ماشین

جونگمین جین هو رو روی صندلی جلو نشونده بود و بهش شکلات داده بود تا بخوره

گوگ وو انگار که جین هو رو زده بود چون گوشه ی لبش خونه میومد

جونگمین:شماها خوبید؟

هسون:اره راه بیوفت

جین هو هم سرش با شکلات گرم بود تا اینکه بالاخره رسیدن خونه ی دابل اس

تا درو باز کردن کیوجونگ و یون سنگ و هیونگ جون پریدن جلو

یون سنگ:یوهی حالت خوبه؟

هیونگ جون:این داداش کوچولوته

و جین هو رو که توی بغل جونگمین بود رو بغل کرد و برد توی اشپزخونه تا بهش خوراکی بده

کیو جونگ:چی شده بود؟....بابا ما مردیم از نگرانی

هیون مختصر جریانو تعریف میکنه و میگه که یوهی دیگه الان جایی برای زندگی نداره

یوهی تا این حرفو از دهن هیون میشنوه میزنه زیر گریه

جونگمین میره پیش یوهی میشینه

جونگمین:یوهی گریه نکن....درسته تو بعنوان خدمتکار اینجایی ولی.....ماها یه جورایی دوستت حساب میشیم دیگه......پس میتونیم کمکت کنیم....تو هم یه بار به ما کمک کردی پس......شاید ماهم احتیاج به یه خدمتکاره شبانه روزی داشته باشیم

هیون:چیییییییییی؟!منظورت از این حرف اونی نبود که من فکر میکنم دیگه نه؟

جونگمین:داداش درست زدی تو خال.....همون بود

هیون:نه نه نه نه نه.......ابدا.........اصلا و عمرا

هیونگ:هیچم بد نیست.....اتفاقا ماهم خوشحال میشیم یوهی پیش ما بمونه

هیون:برو بابا.....رسانه ها بفهمن برامون حرف در میارن.....همینمون مونده بود تو همه جا جار بزنن ss501 با یه دختر زندگی میکنن

کیوجونگ:هیون جان این نظریت غلطه.....چون ما با یه دختر زندگی نمیکنیم......ما فقط یه خدمتکار شبانه روزی داریم همین

یوهی:نه....من بیشتر از این مزاحمتون نمیشم

جونگمین:مگه دست خودته....وقتی من میگم باید بمونی باید بمونی

هیون:اوووووف

در همین حال جین هو رفت تو بغل یوهی

جین هو:خواهر......نمیشه اینجا بمونیم؟....من....من داداش هیونگ جو و جونگمینو خیلی دوست دارم....میخوام بمونم....میخوام.....تو برو....بزار من بمونم اینجا

هیون:فقط جونگمین و هیونگ جو رو دوست داری؟.....پس من چی؟

کیوجونگ:من چی؟

جین با گیجی نگاهی به اونا انداخت و دوباره با التماس به خواهرش نگاه کرد

یوهی:خب....اگه اینطوره....

یون سنگ داد زد:میمونییییییییییییییییییییییییییین.......هورااااااااااا

هیون گوشاشو گرفت:یون سنگ ببند اون فکتو کرم کردی

......