یونا که از عصبانیت داشت میترکید نگاهی پر از نفزت به یوهی انداخت

هیون هم که از رفتار یوهی عجب کرده بود داشت با چمای از حدقه در اومده نگاش میکرد

یوهی هم متوجه ی نگاهای متعجب هیون شد

یوهی میدونست که اگه هیون تا 1 ثانیه دیگه اونجوزری نگاش کنه یونا شک میکنه برای همین زد تو پهلوی هیون

هیون تازه به خودش اومده بود گلوشو صاف کرد و نگاهی به یونا کرد و با خونسردی گفت:حالا گم شو برو بیرون

یونا پوزخندی زد و گفت:فکر کردین میزارم شما دوتا باهم خوش باشین؟!

یوهی:چی داری میگی؟......چقدر تو گستاخی دختر!

یونا:هه

و موهاشو مرتب کرد و از خونه رفت بیرون

یوهی نفس راحتی کشید و دستشو گذاشت روی قلبش

اما یادش رفته بود با اینکه یونا رفته هنوزم به بازوی هیون چسبیده

هیون نگاهی به یوهی کرد و دوباره نگاهی به بازوش انداخت

یوهی متوجه شد و سریع بازوی هیون رو ول کرد

هیون پوزخندی زد و از اتاق رفت بیرون

یوهی:ایش.....مثلا کمکش کردما

و از در اتاق خارج شد

هنوز یه قدمم از اتاق دور نشده بود که یهو در یکی از اتاقا باز شد

یوهی نگاهی انداخت

 جیغ کوتا هی زد نزدیک بود سکته کنه

دستشو رو قلبش گذاشت و چسبید به در اتاق هیون

هیونگ جون با موهایی اشفته و چشمانی پف کرده و ظاهری خواب الود دم در اتاقش ایستاده بود

یوهی:چرا اینجوری اومدی بیرون......سکته کردم

هیونگ جون خواب الود گفت:یونا اینجا بود؟......صدای دادش میومد

یوهی:اوهوم

هیونگ جون بیخیال راه افتاد سمت دستشویی و پاشو خاروند

یوهی خنده ای کرد:اگه اون دخترایی که واسه اینا میمیرن اینجوری میدیدن اینارو.....

و خندید و رفت توی اشپزخونه

از توی یخچال یه بطری اب برداشت و واسه خودش کمی اب ریخت در همین لحظه هیون وارد اشپزخونه شد

یوهی هل کرد و سریع لیوان ابو گذاشت روی میز

هیون اومد جلوی یوهی ایستادکخب....حالا وقت توضیح شد؟

یوهی:توضیح؟...چ....چه.....تو....توضیحی؟

هیون:اولا تو به چه حقی صبح اومدی تو اتاق من؟

یوهی:ا.....اون.....خب یونا پشت در بود و من هم هل شده بودم...اومدم در اتاقت ولی....

هیون:اتاقتون........تو خدمتکار اینجایی.....درت صحبت کن

یوهی:خب....

هیون:و به چه حقی اونجوری جلوی یونا حرف زدی؟

یوهی:خب خودت گفتی......

هیون:خودتون گفتین.......خودم چی گفتم؟

یوهی:گفتین فیلم بازی کنم

هیون:خب.....لابد انتظار داری ازم اسکار هم بگیری هان؟......باشه بهت یه جایزه میدم.....تو از همین الان اخراجی

یوهی:اخراجم؟!......باشه...چه بهتر

هیون که فکر میکرد یوهی الان به دست و پاش میوفته و ازش میخواد اخراجش نکنه با تعجب بهش نگاه کرد

یوهی:اتفاقا خودمم میخواستم به این بازی مسخره پایان بدم

هیون:تو.......مگه به این کار احتیاج نداشتی؟

یوهی:داشتم....هنوزم دارم....ولی من به غرورم بیشتر از این کار احتیاج دارم اقای کیم هیون جونگ

در همین حال هیونگ جون اومد تو اشپزخونه و نشست سر میز

هیونگ جونک:ابجی...صبحانه چی داریم؟

هیون:ابجی؟!!!

هیونگ جون:اره دیگه......ابجی یوهی انقده مهربونه....منم بهش میگم ابجی....مگه نه ابجی یوهی جونم؟

یوهی:الان صبحانتو میارم هیونگ جون

در همین حال جونگمین و کیوجونگ و یون سنگ وارد اشپزخونه شدن و نشستن پشت میز صبحانه

جونگمین:سلااااااااام

یون سنگ:صبح بخیر

کیوجونگ:چطوری یوهی؟

یوهی:سلام

هیون با تعجب:ا..........شماها......از کی تاحالا 8 صبح پامیشین؟

جونگمین:بده سحرخیز شدیم؟.....چیه؟....میخوای اغفالمون کنی بگیریم بخوابیم اره؟.....ای شیطان پلید ای ابلیس ای ظالم....ای ستمگر مکار....

هیون:خیلی خب دیگه

یون سنگ:اونی(یعنی ابجی)صبحانه چی داریم؟

یوهی لبخند زیبایی زد:الان میارم

و رفت سمت یخچال

یوهی:بچه ها......چیزه....راستش....من....باید یه چیزی بگم

کیوجونگ:چیزی شده؟

یوهی:خب....من میخوام از اینجا برم

جونگمین و یونسنگ و کیو جونگ با هم:چیییییییی؟!کجا؟

یوهی:من....دیگه نمیخوام اینجا کار کنم

جونگمین:ولی چرا؟

هیون:کافیه دیگه یونسنگ میخواد بره دیگه.......اون فقط یه خدمتکاره یه روزی اومده الانم باید بره...... یکی دیگه رو استخدام میکنیم.......ما مشکلی نداریم یوهی میتونی بری

جونگمین:میشه جمع نبندی؟......از اون مایی که گفتی فقط خودت توش بودی ماها مشکل داریم...هممون مشکل داریم جز تو

هیون:جونگمین

هیونگ جون:یوهی چرا میخوای بری اخه؟

یوهی سرشو انداخت پایین:متاسفم

هیون:خیلی خب اظهار تاسف هم کردی...حالا میتونی بری

یوهی با عصبانیت نگاهی به هیون کرد و کیفشو برداشت

جونگمین:یه لحظه وایسا یوهی

یوهی ایستاد ولی پشتش به بچه ها بود

جونگمین:هیون......تو مدیون یوهی هستی.....خجالت نمیکشی؟....اون بهت کمک کرد

یون سنگ:اون به خاطر تو فیلم بازی کرد تازه کتکم خورد

کیوجونگ:باید ازش ممنون باشی....اونوقت داری بیرونش میکنی؟

هیون:من بیرونش نکردم....خودش داره میره

یوهی برگشت سمت هیون و با صدایی که سعی میکرد بغض توش نباشه گفت:نخیر تو کردی.....تو منو مجبور کردی کاری کنم که دوست ندارم و بعدشم مجبورم کردی غرورمو بشکونم..... که برای دختری مثل من غیر ممکنه

هیون:چند دفعه بگم تو نه شما.....تو خدمتکار این خونه ای...داری اینجا کار میکنی....باید احترام بزاری.....هزار دفعه گفتما

و بلند شد و رفت توی اتاقش

جونگمین لبخندی به یوهی زد:اینو به زبون هیونی گفت.....ترجمش یعنی غلط کردم بمون

یوهی زد زیر خنده

یون سنگ با خوشحالی پرید هوا و داد زد:هوراااااااااااا ابجی میمونه...اخ جووووون ابجی میمونه...اخ جوننننننننننننننننننننن......ایوللللللل

هیون در اتاقشو باز کرد و از همونجا داد زد:یون سنگ داد نزننننننننننننن

یون سنگ با خوشحالی رفت دم در اتاق هیون و با کمک کیوجونگ هیون رو بغل کرد و اوردبیرون

جونگمین اهنگ گذاشت و شروع کرد به مسخره بازی دراوردن و خندوندن هیون

یون سنگ:بچه ها نظرتون چیه پانتومیم بازی کنیم؟

هیون:اره....منم دلم میخواد باز کنیم

جونگمین:اول مننننننن

و رفت جلوی همه وایستاد

وشروع کرد به ادا در اوردن

هیون:خونه؟

هیونگ جون:نه نه.....بلنده؟....چیزه.....قایق نیست؟

یون سنگ:فکر کنم پاروئه؟

کیوجونگ:نه.....اتوبانه؟....تو اتوبانه؟

هیون:فهمیدم فهمیدم ماشینه

جونگمین:اره افرین به هیون

هیون:حالا منم

و رفت و شروع کرد به ادا در اوردن

کیوجونگ:اسبه؟

یون سنگ:ماهی قرمزه؟

جونگمین:اخه خره ماهی به این گندگیه؟

هیونگ جون:نه نه....انگار پسره؟

یون سنگ:قدبلنده؟

هیونگ جون:نهنگه؟

کیوجونگ:زیاد میخوره؟

هیونگ جون:اها فهمیدم جونگمینه

هیون:افرین

جونگمین:من بودم؟....این همه اسبو نهنگ و ماهی قرمزو گفتین واسه من؟

و پرید سر هیون و شروع کرد به زدنش

همه میخندیدن

هیون با خنده:نکن....نزن....جونگی......نکن دیگه

و همه خندیدن

که یهو موبایل یوهی زنگ خورد

یوهی:الو؟......سلام داداشم......جین هو؟...چی شده؟....گریه نکن......چی شده بگو؟......چیییییی؟!....باشه باشه الان میام....گریه نکن عزیزم......باشه جین هو.....الان میام

جونگمین و هیون و کیوجونگ و یوسنگ و هیونگ جون دست از خندیدن برداشتن و با نگرانی به یوهی که از ترس رنگش پریده بود نگاه کردن

یوهی:جین هو اروم باش.....الان خودمو میرسونم...گریه نکن...خدافظ

و سریع از جاش بلند شد

هیون:چی شده؟

جونگمین:داداشت؟خوبه؟

کیوجونگ:اتفاق بدی افتاده؟

یوهی:الان باید برم....ببخشید

و در حالیکه از ترس میلرزید دوید به سمت در

هیون داد زد:تو که ماشین نداری

جونگمین:وایسا منو هیون میرسونیمت

یوهی با سرعت در حالیکه رنگش عین دیوار سفید بود و میلرزید دم در ایستاد

هیون و جونگمین کتاشونو پوشیدن و راه افتادن سمت ماشین

...