قسمت هشتم
هیون:اه.......حالا یه شب این بچه ها رفتن بیرونا
و رفت سمت اتاق جونگمین که جین هو هم توش بود
هیون:جین هو؟.....چی شده عزیزم؟....چرا گریه میکنی؟
جین هو با هق هق:اینجا تاریکه....من....میترسم
هیون:اها.....از تاریکی میترسی اره؟....خب....بیا برات چراغ خوابو روشن میکنم
و چراغ خوابو روشن کرد
بعد از چند دقیقه جین هو خوابش برد
هیون پاشد و از اونجا رفت پیش یوهی
نشست کتار یوهی و نگاش کرد
هیون:اه.....چرا این بیدار نمیشه؟
هیون اعصابش خیلی خورد بود و خیلی هم ناراحت بود بلند شد و رفت پشت پنجره
هیون:اووووف.......الان همه دارن حال میکنن.....من باید اینجا از دوتا بچه مراقبت کنم
در همین لحظه صدای ناله ای از یوهی بلند میشه
هیون با بیخیالی برمیگرده طرفش و میگه:توروخدا بیدار شو......من دارم از خستگی میمرم و به تختم احتیاج دارم.....در ضمن...الان حوصله ی مریض داری ندارم....پاشو دیگه
یوهی که نمیتونست دستشو تکون بده اهسته از جاش پا میشه
دستش هنوزم خیلی درد میکرد ولی لبشو گاز گرفت و سعی کرد چیزی نگه
یوهی:من.....من...
هخیون:چی؟! تو چی؟
یوهی:من.......واقعا متاسفم....فکر کنم به دردسر انداختمت
هیون:باعث ارامشه که اینو فهمیدی
یوهی سرشو انداخت پایین
هیون:حالا پاشو برو میخوام بخوابم
یوهی:از روی تخت هیون بلند شد و رفت سمت در
هیون دست به سینه ایستاد و رفتن یوهی رو نگاه کرد
یوهی تا دم در اتاق هیون رفت و خواست خارج بشه که یهو یه چیزی یادش اومد
برگشت سمت هیون و گفت:شام......خوردی؟
هیون:معلومه که نخوردم.....منه بدبخت فقط سه ساعت داشتم دستمال کشیدن جناب عالی رو تماشا میکردم....یه ساعت بالای سر برادرت بودم تا خوابش ببره و یه ساعت هم بالا سر خودت تا بفهمم چه مرگت شد یه دفعه ای
یوهی سرشو انداخت پایین و گفت:من....متاسفم هیون.....ممنونم
هیون:خب که چی؟
یوهی:الان برات یه شام میپزم......میشه یه تشکر بابت کاری که واسم کردی
هیون پوزخندی زد:یادت رفته این وظیفته؟
یوهی:اه.....خوب پس....بیا تا برات درست کنم دیگه
هیون سرشو تکون داد و نچ نچ کرد
یوهی رفت تو اشپزخونه و مشغول شد
هیون هم رفت بیرون و نشست روی مبل و مشغول نگاه کردن و گیر دادن به یوهی شد
یوهی:من....چی دوست داری....که من درست کنم؟
هیون:اسپاگتی
یوهی:چی؟!این......اسپاگتی؟!
هیون:خیلی خب بابا فهمیدم بلد نیستی
و خودش رفت داخل اشپزخونه
هیون:بهت یاد میدم.....چون این غذا رو خیلی دوست دارم وقتی اینجا کار میکنی باید زیاد درستش کنی
و رفت از کابینت یه لسته ماکارونی در اورد
یوهی با تعجب:مگه....اشپزی بلدی؟!
هیون:معلومه که بلدم.....من لیدر ss501 هستما.....دست کم گرفتی منو؟!
و یه دیگ را پر از اب کرد و گذاشت روی گاز . ر.شن کرد
هیون:حالا چون بلدم همونجا واینستا منو نگاه کن تو هم باید کمک کنی
یوهی:من؟!....چیکار کنم؟
هیون چند تا گوجه در اورد و به طرف یوهی چپرت کرد
هیون:خوردشون کن
یوهی لبخندی زد و مشغول خورد کردن گوجه ها شد
هیون هم بعد از یه مدت رفت کنارش و کمی سبزیجات برداشت و خورد کرد
یوهی:اصلا فکرشم نمیکردم بلد باشی اشپزی کنی
هیون:ما اینیم دیگه
و خندید
یوهی:به نظرم خیلی خوشمزه میشه ها نه؟
و به صورت هیون نگاه کرد
و با تعجب تقریبا داد زد:داری گریه میکنی؟
هیون:اره.....خب تاحالا...گریمو ندیدی؟
یوهی:هیون جونگ.....چی شده؟
هیون:ناراحتم کردی دیگه
یوهی:من؟!....اگه چیزیم گفتم....
هیون همونطور که از چشاش اشک میومد با خنده گفت:خنگول
یوهی:ها؟!
هیون اشاره کرد به پیازی که داشت خورد میکرد
هرون:فکر کردی منم مثل شما دخترام تا یکی میگه بالا چشمتون ابروء زود میزنین زیر گریه
یوهی:چون پیاز خورد میکردی داری گریه میکنی؟
هیون خندید و با خنده گفت:چی فکر کردی راجبه من؟!....یعنی بهم میاد که انقدر زود بزنم زیر گریه؟!!!
یوهی:نه....خوب راستش بهت نمیاد ولی.....
هیون:ولی چی؟!
یوهی:میدونی.....من احساس میکنم خوب شناختمت....تو...خیلی خیلی....دل رحم و مهربونی...ولی میخوای در ظاهر خیلی سرد رفتار کنی و نسبت به همه چی بیخیال باشی....ولی......قلبت مثل شیشه نازکه.....میدونم که احساسات پاکه و تو دلت هیچی نیست....واسه همینه که همه ی اعضای گروهت دوستت دارن و تورو به عنوان رهبر گروه انتخاب کردن....تو ارومی و ارامشو دوست داری و در باتن هم ارامش خاصی همراه با مهربونب داری.......درست میگم؟
هیون خنده از روی لباش محو شد و بدون اینکه چیزی بگه پیازا رو ریخت توی ماهیتابه
یوهی:هیون؟
هیون:هان؟
یوهی:اگه چیزی گفتم که ناراحتت کرد باید بگم که.....
هیون:نمک کجاست؟
یوهی دیگه چیزی نگفت و اون دوتا اسپاگتی رو حاظر کردن
هیون تو یه بشقاب چیدش و اوردش سر میز و یوهی با ذوق میزو تزیین کرد و نشست پشت میز
و با هیون با خنده و شوخی شروع کردن به غذا خوردن
یوهی:میشه یه سوال بپرسم
هیون:خیلی خصوصی نباشه
یوهی:نه.....به نظرت اگه میرفتی بیشتر خوش میگذشت یا اگه میموندی و باهم شام میخوردیم
هیون:معلومه اگه میرفتم نیازی به مریض داری نبود
یوهی با دلخوری:من مریض نبودم....فقط....
هیون:داشتی میمردی
یوهی شکلکی در اورد و کمی از غذاش خورد
هیون:امشب فقط چون حالت خیلی خوش نبود مثل یه دوست باهات رفتار کردم....وگرنه....
یوهی:من همون خدمتکارم
هیون:اره دقیقا
یوهی لبخندی زد و از غذاش خورد
هیون:ولی....تو....چرا اون چیزا رو راجبه من گفتی؟
یوهی:خب....چون....نمیدونم.....شاید تو این مدت کمی ازت شناخت پیدا کردم
هیون:و چطور به این نتیجه رسیدی که من مهربونم
یوهی:راستش.....از اینکه اون روز...جلوی عموم....ازم دفاع کردی
هیون نوشابشو خورد و گفت:حالا این دفعه که با اردنگی از خونه پرتت کردم بیرون مهربونبمو میفهمی
یوهی زذ زیر خنده
در همین بین زنگ خونه رو زدن
هیون رفت درو باز کنه
...