هیون همونطور تو اشپزخونه بود و داشت فکر میکرد که یهو صدای گریه ی جین هو بلند شد

هیون:اه.......حالا یه شب این بچه ها رفتن بیرونا

و رفت سمت اتاق جونگمین که جین هو هم توش بود

هیون:جین هو؟.....چی شده عزیزم؟....چرا گریه میکنی؟

جین هو با هق هق:اینجا تاریکه....من....میترسم

هیون:اها.....از تاریکی میترسی اره؟....خب....بیا برات چراغ خوابو روشن میکنم

و چراغ خوابو روشن کرد

بعد از چند دقیقه جین هو خوابش برد

هیون پاشد و از اونجا رفت پیش یوهی

نشست کتار یوهی و نگاش کرد

هیون:اه.....چرا این بیدار نمیشه؟

هیون اعصابش خیلی خورد بود و خیلی هم ناراحت بود بلند شد و رفت پشت پنجره

هیون:اووووف.......الان همه دارن حال میکنن.....من باید اینجا از دوتا بچه مراقبت کنم

در همین لحظه صدای ناله ای از یوهی بلند میشه

هیون با بیخیالی برمیگرده طرفش و میگه:توروخدا بیدار شو......من دارم از خستگی میمرم و به تختم احتیاج دارم.....در ضمن...الان حوصله ی مریض داری ندارم....پاشو دیگه

یوهی که نمیتونست دستشو تکون بده اهسته از جاش پا میشه

دستش هنوزم خیلی درد میکرد ولی لبشو گاز گرفت و سعی کرد چیزی نگه

یوهی:من.....من...

هخیون:چی؟! تو چی؟

یوهی:من.......واقعا متاسفم....فکر کنم به دردسر انداختمت

هیون:باعث ارامشه که اینو فهمیدی

یوهی سرشو انداخت پایین

هیون:حالا پاشو برو میخوام بخوابم

یوهی:از روی تخت هیون بلند شد و رفت سمت در

هیون دست به سینه ایستاد و رفتن یوهی رو نگاه کرد

یوهی تا دم در اتاق هیون رفت و خواست خارج بشه که یهو یه چیزی یادش اومد

برگشت سمت هیون و گفت:شام......خوردی؟

هیون:معلومه که نخوردم.....منه بدبخت فقط سه ساعت داشتم دستمال کشیدن جناب عالی رو تماشا میکردم....یه ساعت بالای سر برادرت بودم تا خوابش ببره و یه ساعت هم بالا سر خودت تا بفهمم چه مرگت شد یه دفعه ای

یوهی سرشو انداخت پایین و گفت:من....متاسفم هیون.....ممنونم

هیون:خب که چی؟

یوهی:الان برات یه شام میپزم......میشه یه تشکر بابت کاری که واسم کردی

هیون پوزخندی زد:یادت رفته این وظیفته؟

یوهی:اه.....خوب پس....بیا تا برات درست کنم دیگه

هیون سرشو تکون داد و نچ نچ کرد

یوهی رفت تو اشپزخونه و مشغول شد

هیون هم رفت بیرون و نشست روی مبل و مشغول نگاه کردن و گیر دادن به یوهی شد

 یوهی:من....چی دوست داری....که من درست کنم؟

هیون:اسپاگتی

یوهی:چی؟!این......اسپاگتی؟!

هیون:خیلی خب بابا فهمیدم بلد نیستی

و خودش رفت داخل اشپزخونه

هیون:بهت یاد میدم.....چون این غذا رو خیلی دوست دارم وقتی اینجا کار میکنی باید زیاد درستش کنی

و رفت از کابینت یه لسته ماکارونی در اورد

یوهی با تعجب:مگه....اشپزی بلدی؟!

هیون:معلومه که بلدم.....من لیدر ss501 هستما.....دست کم گرفتی منو؟!

و یه دیگ را پر از اب کرد و گذاشت روی گاز . ر.شن کرد

هیون:حالا چون بلدم همونجا واینستا منو نگاه کن تو هم باید کمک کنی

یوهی:من؟!....چیکار کنم؟

هیون چند تا گوجه در اورد و به طرف یوهی چپرت کرد

هیون:خوردشون کن

یوهی لبخندی زد و مشغول خورد کردن گوجه ها شد

هیون هم بعد از یه مدت رفت کنارش و کمی سبزیجات برداشت و خورد کرد

یوهی:اصلا فکرشم نمیکردم بلد باشی اشپزی کنی

هیون:ما اینیم دیگه

و خندید

یوهی:به نظرم خیلی خوشمزه میشه ها نه؟

و به صورت هیون نگاه کرد

و با تعجب تقریبا داد زد:داری گریه میکنی؟

هیون:اره.....خب تاحالا...گریمو ندیدی؟

یوهی:هیون جونگ.....چی شده؟

هیون:ناراحتم کردی دیگه

یوهی:من؟!....اگه چیزیم گفتم....

هیون همونطور که از چشاش اشک میومد با خنده گفت:خنگول

یوهی:ها؟!

هیون اشاره کرد به پیازی که داشت خورد میکرد

هرون:فکر کردی منم مثل شما دخترام تا یکی میگه بالا چشمتون ابروء زود میزنین زیر گریه

یوهی:چون پیاز خورد میکردی داری گریه میکنی؟

هیون خندید و با خنده گفت:چی فکر کردی راجبه من؟!....یعنی بهم میاد که انقدر زود بزنم زیر گریه؟!!!

یوهی:نه....خوب راستش بهت نمیاد ولی.....

هیون:ولی چی؟!

یوهی:میدونی.....من احساس میکنم خوب شناختمت....تو...خیلی خیلی....دل رحم و مهربونی...ولی میخوای در ظاهر خیلی سرد رفتار کنی و نسبت به همه چی بیخیال باشی....ولی......قلبت مثل شیشه نازکه.....میدونم که احساسات پاکه و تو دلت هیچی نیست....واسه همینه که همه ی اعضای گروهت دوستت دارن و تورو به عنوان رهبر گروه انتخاب کردن....تو ارومی و ارامشو دوست داری و در باتن هم ارامش خاصی همراه با مهربونب داری.......درست میگم؟

هیون خنده از روی لباش محو شد و بدون اینکه چیزی بگه پیازا رو ریخت توی ماهیتابه

یوهی:هیون؟

هیون:هان؟

یوهی:اگه چیزی گفتم که ناراحتت کرد باید بگم که.....

هیون:نمک کجاست؟

یوهی دیگه چیزی نگفت و اون دوتا اسپاگتی رو حاظر کردن

هیون تو یه بشقاب چیدش و اوردش سر میز و یوهی با ذوق میزو تزیین کرد و نشست پشت میز

و با هیون با خنده و شوخی شروع کردن به غذا خوردن

یوهی:میشه یه سوال بپرسم

هیون:خیلی خصوصی نباشه

یوهی:نه.....به نظرت اگه میرفتی بیشتر خوش میگذشت یا اگه میموندی و باهم شام میخوردیم

هیون:معلومه اگه میرفتم نیازی به مریض داری نبود

یوهی با دلخوری:من مریض نبودم....فقط....

هیون:داشتی میمردی

یوهی شکلکی در اورد و کمی از غذاش خورد

هیون:امشب فقط چون حالت خیلی خوش نبود مثل یه دوست باهات رفتار کردم....وگرنه....

یوهی:من همون خدمتکارم

هیون:اره دقیقا

یوهی لبخندی زد و از غذاش خورد

هیون:ولی....تو....چرا اون چیزا رو راجبه من گفتی؟

یوهی:خب....چون....نمیدونم.....شاید تو این مدت کمی ازت شناخت پیدا کردم

هیون:و چطور به این نتیجه رسیدی که من مهربونم

یوهی:راستش.....از اینکه اون روز...جلوی عموم....ازم دفاع کردی

هیون نوشابشو خورد و گفت:حالا این دفعه که با اردنگی از خونه پرتت کردم بیرون مهربونبمو میفهمی

یوهی زذ زیر خنده

در همین بین زنگ خونه رو زدن

هیون رفت درو باز کنه

...