نوزدهم

هیون:من نمیخوام بزارم بری چون.........چون.....من..خیلی دوستت دارم
یوهی سرشو به سینه ی هیون تکیه داد و سعی کرد که هیون اشکاشو نبینه
هیون:میدونم داری گریه میکنی

یوهی:حرفامو.......شنیدی نه؟
هیون:اگه نشنیده بودم...شاید خودمم باور نمیکردم که این حرفارو به تو بزنم
یوهی:تو......به من دروغ نمیگی نه؟دلت که برام نسوخته؟
هیون محکم تر یوهی رو بغل کرد
هیون:من دوست ندارم به تو دروغ بگم
یوهی سرشو از روی سینه ی هیون برداشت و تو چشماش نگاه کرد

هیون:شاید الان میفهمم......دلیل عصبانیت از اینکه....تو به جای من زخمی شدی چی بود
یوهی:چی بود؟
هیون:اینکه دوست نداشتم من اروم باشمو تو.....زجر ببینی.....یوهی....هیچ وقت نمیزارم بری
و کمی مکث کرد نگاهی به یوهی انداخت و دوباره گفت:و یه چیز دیگه......قهوه های تو...خیلی خوشمزن
یوهی:میخوای یکی برات درست کنم؟
هیون سرشو به نشانه ی تایید تکون داد
یوهی رفت توی اشپزخونه وشروع به درست کردن قهوه شد


همه از خواب پاشده بودن و یون اه هم داشت سر میز صبحانه عین بچه ها جیغ جیغ میکرد
و یوهی هم برای اینکه یون اه نبیندش توی اتاقش قایم شده بود
یون اه:امروز بریم خرید
جونگمین:بروبابا بچه...مگه ما بیکاریم؟
یون اه چسبید به بازوی جونگمین و با غصه گفت:پسرخاله...بریم..بریییییییییم
جونگمین:باز شروع کرد به داد زدن
هیون:خب جونگمین ما که بیکاریم بریم دیگه
جونگمین:بله بله؟تو که هیچ وقت حوصله ی اینکارارو نداشتی و همش به من میگفتی این برنامه هارو کنسل کنم؟...چته تو؟امروز شنگولی
هیون:مسخره
جونگمین:ای شیطون
هیون:جونگمین انقدر چرت و پرت نگو
یون سنگ:اره...منم حوصلم سر رفته
یوه اه:جونگمین..بریییییییییییم
کیوجونگ:یون اه جیغ نکش تورو خدا
هیونگ جون:جونگمین بمیری که هم تو و هم اون خوانوادت منگلین
جونگممین:هووووووووووو......توهین نکنا
یون سنگ:داداش بریم دیگه
جونگمین که کنار هیون نشسته بود ارو از زیر میز زد به پای هیون و در گوشش گفت
جونگمین:اخه اگه ما بریم بیرون....نمیتونیم که یوهی رو تنها بزاریم....یادت رفته؟تازه دوروز از جراحیش میگذره
هیون در گوش جونگمین:یعنی نمیتونیم اونو هم ببریم؟
جونگمین:چرا میشه...میزاریمش تو جیب من......حرفا میزنی هیون اخه چجوری ببریمش که یون اه نبینتش؟
هیون:خیلی خب...پس شماها برین من میمونم پیش یوهی
جونگمین:نه بابا؟از کی تا حالا تو شدی پرستار یوهی؟
هیون چشم غره ای به جونگمین رفت:جووونگمین...یه چیزی بهت میگما......اون دختر از دیشب تا الان به خاطر این یون اه خودشو تو اتاق زندانی کرده...شماها یون اه رو ببرید تا بتونه یه ذره از اتاق بیاد بیرون
جونگمین:لازم نکرده تو از این فداکاریا بکنی......با خودمون میبریمش...میگیم دوست خانوادگی توئه..یا اصلا میکیم دختر داییته
هیون:اوووووف
یون اه محکم جونگیمنو ویشگون گرفت
یون اه:چی دارین در گوش هم پچ پچ میکنین شما دوتا؟هان؟
جونگمین:ای....اخ...درد گرفت...دیوونه
یون اه:بالاخره چی شد؟...میریم یانه؟
جونگمین:باشه بابا کچلم کردی..میریم....دختر دایی هیون رو هم میبریم
یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون باهم:دختر دایی هیون؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
جونگمین محکم کوبید روی پای یون سنگ
یون سنگ:اخ.....یعنی اخ که چه دختر دایی خوبی داره این هیون
جونگمین:اره دیگه...همون دختر داییش که اسمش یوهیه
کیوجونگ:یوهی؟!!!!!!
جونگمین با حرص:اره دیگه کیوجونگ
یون اه:چه خوب چه خوب.....منم دیگه تنها نیستم
هیون لبخند زورکی زد و زیر لب گفت:بیچاره یوهی چی باید بکشه از دست تو
یون اه:چیزی گفتی؟؟
هیون:نه.....چیزی نگفتم
و در حالیکه زیر لبی با خودش حرف میزد اب پرتقتلشو خورد
و بعد موبایلشو در اورد و به یوهی اس ام ای داد و جریانو گفت
...