قسمت دهم
هیون و یوهی با تعجب نگاه کردن به جونگمین
یوهی که اول ترسیده بود حالا داشت از تعجب شاخ در میاورد
یونا جیغ زد:جووووونگمین چی داری میگی؟.....اوپا جونگمین چی میگه؟
هیون با تعجب داشت به جونگمین نگاه میکرد
یونا:دیدی.....اوپا هیون خودشم تعجب کرد.....اونا نمیخوان ازدواج کنن......جونگمین دروغگو
هیون سعی کرد خودشو جمع و جور کنه اب دهنشو به سختی قورت داد و صداشو صاف کرد و به زحمت گفت:خب.......اره......جونگمین راست میگه.....منو یوهی......باهم.....چیزه......ازدواج میکنیم
یوهی:چی کار میکنیم؟!!!!!!!!
هیون که دید الانه که یوهی همه چیو لو بده سریع رفت طرفش و دستشو انداخت دور یوهی و گفت:خب....حالا دیگه واقعا برو بیرون خانوم یونا
یوهی با چشمای از حدقه در اومده یه هیون نگاه کرد
یونا موهاشو کشید و داد زد:نهههههههههههه.........نه تو دوسش نداری.....من مطمئنم......میدونم......اگه دوسش داری.......اگه......اگه دوسش داری.......بوسش کن.....اره میدونم دوسش نداری و نمیتونی اینکارو بکنی......بوش کن......مگه قرار نیست زنت بشه؟؟
هیون:چییییییییی؟!!!
جونگمین:بابا یونا بیخیال دیگه....بیا برو شر درست نکن
یونا:خفه شووووو جونگمین
یوهی به سختی اب دهنشو قورت داد
یونا:میدونستم.....میدونستم اینکارو نمیکنی
اما یهو هیون یوهی رو کشید جلوش و لبشو بوسید
یوهی چشماش داشت از حدقه در میومد
جونگمین و کیوجونگ و یون سنگ و هیونگ جون با تعجب داشتن به اونا نگاه میکردن
یونا با نفرت جیغی کشید و از خونه ی هیون اینا رفت بیرون
همین که صدای بسته شدن در اومد هیون لبشو از لب یوهی برداشت و با بی حوصلگیی رفت سمت اتاقش و درشم بست
یوهی با تعجب و چمای گرد شده داشت جلوشو نگاه میکرد
جونگمین با تعجب:این.......این هیون.......الان.....دقیقا........چیکار...کرد؟
یون سنگ با دهن باز:اون........همین الان......جلوی ما.....یوهی رو... چیز.........بوس کرد؟
هیونگ جون:بوسش...........کرد؟!!!!!!!
....