قسمت سیزدهم
هیون:تو نه شما
یوهی:همون شما
هیون:نه......چیزی لازم ندارم....اگه حواستم صدات میکنم
یوهی نگاهی به هیون انداخت
هیون که دید یوهی هنوز جلوش ایستاده و کنار نمیره با دستش یوهی و رو کنار زد و خواست بره که یوهی بازوشو گرفت
هیون:دیگه چیه؟؟
یوهی:معذرت خواهی یادت رفت
هیون پوزخندی زد:معذرت خواهی؟!!!!!......بابت؟!
یوهی:درسته من اینجا کار میکنم ولی قبلانم بهت گفتم که من غرور دارم و اجازه نمیدم تو باهاش بازی کنی
هیون:منظور؟
یوهی:تو کار اشتباهی کردی که منو تو اون بازیه مسخره ی موش و گربه بازی از اون نامزدت یونا راه دادی و ازم استفاده کردی.......من یه دختری ام که اصلا حوصله ی این مسخره بازیا رو نداره.....اگرم اون کارو کردم...فقط به خاطر حس قدرشناسی بود که به تو داشتم چون منو تو خونت راه دادی و اجازه دادی اینجا بمونم و کمکم کردی که خونمو از عموم پس بگیرم
در همین موقع جونگمین وارد اشپزخونه شد
جونگمین:چه خبره بابا؟....یوهی چرا داد میزنی......هیون تو باز چیکار کردی با این دختر؟؟
یوهی که بغضش داشت میترکید بازوی هیونو ول کرد و رفت سمت اتاق جونگمین و درم بست
جونگمین:هیون......تو خیلی بیشعوری....فکر نمیکردم انقدر بیرحم باشی.......احمق.....یوهی پدر و مادر نداره.....تو این دنیا اون تنهای تنهاست......داداششم اونقدر کوچیکه که نمیتونه برای اون پناهی باشه....ما همه داریم با مهربونی باهاش برخورد میکنیم تا جای خالی پدرو مادرشو حس نکنه و هیچ فکر نکنه تنهاست.....سعی کردیم مثل یه برادر حفاظش باشیم تا اسیب نبینه.....فکر کردی واقعا چون به تو کمک کرده اوردیمش اینجا.....نخیر چون میدونستیم جاییو نداره که بره و تنهاست....تو همش اشکشو در میاری....یویه یتیمه.....کسیو نداره....تو اصلا دل داری که باهاش اینطوری رفتار میکنی؟
هیون صاف راه افتاد طرف اتاق جونگمین و درو باز کرد و رفت تو
یوهی رو تخت جونگمین نشسته بود و داشت گریه میکرد
به محض دیدن هیون یوهی اشکاشو پاک کرد
هیون رفت روی صندلیه جونگمین نشست و شروع کرد با موهاش بازی کردن
هیون:تو......خیلی زود ناراحت میشی
یوهی:شاید
هیون:من.......منظور بدی نداشتم
یوهی:از چی؟
هیون:از حرفام.......و......
یوهی:و؟
هیون:مجبور بودم اونکارو بکنم....یونا.....حالم ازش بهم میخوره و اون موقع فقط به فکر رهایی از دست اون بودم...ب....ب....ببخشید
یوهی:شاید منم.......تند رفتم........اخه خودم گفته بودم که کمکت میکنم ولی.......راستش.....انتظارشو نداشتم
هیون:خب؟
یوهی:و از اینکه توی اشپزخونه تند برخورد کردم هم.......معذرت میخوام
هیون:یوهی.......الان میتونی در اتاقو باز کنی و به جونگمین بگی نیازی نیست دیگه فالگوش وایسه....همه چی حل شد
یهو جونگمین از پشت در داد زد:تو از کجا فهمیدی من فالگوشم؟؟!
هیون پاشد و در اتاقو باز کرد
هیون:از اونجا که این عادت فضولیت دستمه
و رفت بیرون
جونگمین:اه.....یوهی نباید به این زودی میبخشیدیشا.......باید میزاشتی التماست کنه
یوهی:چی؟!داشتی......واقعا گوش میکردی؟
جونگمین سرشو خاروند:پس چی......معلومه که گوش میدادم.....فکر میکردم از اون مغرورایی که الان کاری میکنی هیون پاتو هم ببوسه راضی نمیشی....تا خواست بگه ببخشید نه تنها بخشیدی بلکه خودتم به غلط کردن افتادی!!!
یوهی:جونگمین!
جونگمین:باشه بابا.....حالا حاظر شو شام بیرون دعوتیم
یوهی:کجا؟
جونگمین:خونه ی اقا شجاع......شام نمیدونی چیه؟میخوایم بریم بیرون شام بخوریم
....