قسمت هجدهم
هیون دنبال یون اه دوید طبقه ی پایین
یون اه جیغ زد:پسرخاااااااااااله...اتاقتو نشونم بده
جونگمین:اه....داد نزن دیگه دختره ی دیوانه ی روانی زنجیری......گوشام از بین رفت
یون اه:حقته
جونگمین:اووووووووف
هیونگ جون:برو نشونش بده دیگه
جونگمین:بیا بریم بابا
وقتی اون دوتا رفتن یون سنگ پرسید:هیون.....یوهی رو که ندید؟
هیون:نه....ولی تزدیک بود
که یهو بهش اس ام اس اومد
هیون نگاهی به موبایلش کرد
یه اس ام اس از طرف یوهی بود که نوشته بود
:هیون.....لطفا بیا کمکم.....شونم خیلی درد میکنه..داره خونریزی میکنه و دارم میمیرم
هیون تا این اس ام ایو دید دوید سمت طبقه ی بالا
یوهی روی زمین نشسته بود و از درد به خودش میپیچید
هیون:یوهی......یوهی...چی شده؟چرا دوباره اینجوری شدی؟
یوهی که از درد نمیتونست حرف بزنه خودشو تو بغل هیون ول کرد
هیون:وای....فکر کنم زخمت باز شده......خیلی خونریزی داری!
و یوهی رو بغل کرد و برد توی اتاق
هیون رفت جعبه ی کمک های اولیه رو اورد و زخم یوهی رو ضد عفونی کرد و پانسمانشو عوض کرد
کمی هم مسکن به یوهی داد تا بخوره و بعد از حدود بیست دقیقه یوهی اروم شد
هیون:الان....بهتری؟
یوهی:من.....خیلی از تو ممنونم....همیشه داری کمکم میکنی
هیون:تو....خیلی ضعیف شدی یوهی
یوهی:نه....من خوبم
هیون:مطمئنی؟
یوهی:اره
هیون:یوهی......خواهش میکنم....تورو خدا...مواظب خودت باش
یوهی:اوهوم
هیون:بهتره من برم....تو همینجا بمون...گاری داشتی اس بده
یوهی سرشو به نشانه ی باشه تکون داد
هیون رفت بیرون
ساعت حدود دو شب شده بود
یوهی هنوز توی اتاق بود و حوصلش خیلی سر رفته بود و برای اینکه یون اه نبیندش حدود 10 ساعت بود که توی اون اتاق مونده بود و هیون هم بهش سر نزده بود

برای همین از جاش بلند شد
وقتی دید خونه ساکته ژاکتشو پوشید و اهسته راه افتاد طرف بالا پشت بوم که هم هوا بخوره و هم کمی خستگی در کنه
رسید اونجا و روی یه تاب که توی پشت بوم نصب شده بود نشست

و شروع کرد به تاب خوردن

کمی که گذشت یاد هیون افتاد

وقتی هیون بغلش کرد ووقتی که توی اتاق عمل هیون دستشو گرفته بود
لبخندی زد و سرشو انداخت پایین
یوهی:من......تورو خیلی دوست دارم هیون و سعی میکنم تا اونجایی که میتونم.....مواظبت باشم.....من تنهام...مادر و پدر ندارم و تا الان پناهی هم نداشتم...اما سعی میکنم که....یه پناهی برای تو باشم
یوهی اینارو بلند یلند گفت و هیچ حواسش به پشت سرش نبود
هیون اونجا ایستاده بود و همه ی حرفای یوهی رو شنید
هیون یه دفعه گفت:یوهی؟
یوهی برگشت و بادیدن هیون پشت سرش خشکش زد
هیون:من.......مگه...من بهت نگفتم که از اتاق بیرون نیای؟

یوهی:چرا..ولی....
هیون:ولی چی؟
یوهی:تو...اینجا چیکار میکنی؟
هیون:من؟!!.....من؟...خب من...اومدم تو اتاق دنبال تو و همه جا رو گشتم اما......این وقته شب...نمیدونی اینجا خطرناکه که این وقته شب اومدی اینجا؟
یوهی:من...نمیدونستم
هیون:ممکن بود دزد بیاد یا اینکه یکی بهت حمله کنه؟....شعاجت خوبه ولی تو دیگه داری دیوونه بازی در میاری....فکر کردی اگه یه بلایی سرت میاوردن ما باید چیکار میکردیم؟
یوهی:هیون...داد نزن
هیون داد زد:من دوست ندارم اتفاقی برات بیوفته برای همین میخوام مواظبت باشم
یوهی داد زد:اما چرا میخوای مواظبم باشی؟....به همون دلیلی که اونروز به جونگمین گفتی؟.....چون من یتیمم؟چون من تنهامو کسیو ندارم؟
و اشکاش ریخت روی گونهاش
یوهی داد کشید:ولی من بهت گفتم نمیخوام برام دل بسوزونی...من خوشم نمیاد سربار دیگران باشم....اگه تو تنها دلیلت اینه که دلت برام میسوزه و نمیخوای تو اون دنیا گناه کنی....نیازی نیست دیگه مزاحمی مثل منو تحمل کنی
در همین لحظه هیون رفت سمت یوهی و یوهی رو کشید سمت خودش و بوسید

...