هیون دنبال یون اه دوید طبقه ی پایین

یون اه جیغ زد:پسرخاااااااااااله...اتاقتو نشونم بده

جونگمین:اه....داد نزن دیگه دختره ی دیوانه ی روانی زنجیری......گوشام از بین رفت

یون اه:حقته

جونگمین:اووووووووف

هیونگ جون:برو نشونش بده دیگه

جونگمین:بیا بریم بابا

وقتی اون دوتا رفتن یون سنگ پرسید:هیون.....یوهی رو که ندید؟

هیون:نه....ولی تزدیک بود

که یهو بهش اس ام اس اومد

هیون نگاهی به موبایلش کرد

یه اس ام اس از طرف یوهی بود که نوشته بود

:هیون.....لطفا بیا کمکم.....شونم خیلی درد میکنه..داره خونریزی میکنه و دارم میمیرم

هیون تا این اس ام ایو دید دوید سمت طبقه ی بالا

یوهی روی زمین نشسته بود و از درد به خودش میپیچید

هیون:یوهی......یوهی...چی شده؟چرا دوباره اینجوری شدی؟

یوهی که از درد نمیتونست حرف بزنه خودشو تو بغل هیون ول کرد

هیون:وای....فکر کنم زخمت باز شده......خیلی خونریزی داری!

و یوهی رو بغل کرد و برد توی اتاق

هیون رفت جعبه ی کمک های اولیه رو اورد و زخم یوهی رو ضد عفونی کرد و پانسمانشو عوض کرد

کمی هم مسکن به یوهی داد تا بخوره و بعد از حدود بیست دقیقه یوهی اروم شد

هیون:الان....بهتری؟

یوهی:من.....خیلی از تو ممنونم....همیشه داری کمکم میکنی

هیون:تو....خیلی ضعیف شدی یوهی

یوهی:نه....من خوبم

هیون:مطمئنی؟

یوهی:اره

هیون:یوهی......خواهش میکنم....تورو خدا...مواظب خودت باش

یوهی:اوهوم

هیون:بهتره من برم....تو همینجا بمون...گاری داشتی اس بده

یوهی سرشو به نشانه ی باشه تکون داد

هیون رفت بیرون


ساعت حدود دو شب شده بود

یوهی هنوز توی اتاق بود و حوصلش خیلی سر رفته بود و برای اینکه یون اه نبیندش حدود 10 ساعت بود که توی اون اتاق مونده بود و هیون هم بهش سر نزده بود



برای همین از جاش بلند شد

وقتی دید خونه ساکته ژاکتشو پوشید و اهسته راه افتاد طرف بالا پشت بوم که هم هوا بخوره و هم کمی خستگی در کنه

رسید اونجا و روی یه تاب که توی پشت بوم نصب شده بود نشست

و شروع کرد به تاب خوردن

کمی که گذشت یاد هیون افتاد

وقتی هیون بغلش کرد ووقتی که توی اتاق عمل هیون دستشو گرفته بود

لبخندی زد و سرشو انداخت پایین

یوهی:من......تورو خیلی دوست دارم هیون و سعی میکنم تا اونجایی که میتونم.....مواظبت باشم.....من تنهام...مادر و پدر ندارم و تا الان پناهی هم نداشتم...اما سعی میکنم که....یه پناهی برای تو باشم

یوهی اینارو بلند یلند گفت و هیچ حواسش به پشت سرش نبود

هیون اونجا ایستاده بود و همه ی حرفای یوهی رو شنید

هیون یه دفعه گفت:یوهی؟

یوهی برگشت و بادیدن هیون پشت سرش خشکش زد

هیون:من.......مگه...من بهت نگفتم که از اتاق بیرون نیای؟

یوهی:چرا..ولی....

هیون:ولی چی؟

یوهی:تو...اینجا چیکار میکنی؟

هیون:من؟!!.....من؟...خب من...اومدم تو اتاق دنبال تو و همه جا رو گشتم اما......این وقته شب...نمیدونی اینجا خطرناکه که این وقته شب اومدی اینجا؟

یوهی:من...نمیدونستم

هیون:ممکن بود دزد بیاد یا اینکه یکی بهت حمله کنه؟....شعاجت خوبه ولی تو دیگه داری دیوونه بازی در میاری....فکر کردی اگه یه بلایی سرت میاوردن ما باید چیکار میکردیم؟

یوهی:هیون...داد نزن

هیون داد زد:من دوست ندارم اتفاقی برات بیوفته برای همین میخوام مواظبت باشم

یوهی داد زد:اما چرا میخوای مواظبم باشی؟....به همون دلیلی که اونروز به جونگمین گفتی؟.....چون من یتیمم؟چون من تنهامو کسیو ندارم؟

و اشکاش ریخت روی گونهاش

یوهی داد کشید:ولی من بهت گفتم نمیخوام برام دل بسوزونی...من خوشم نمیاد سربار دیگران باشم....اگه تو تنها دلیلت اینه که دلت برام میسوزه و نمیخوای تو اون دنیا گناه کنی....نیازی نیست دیگه مزاحمی مثل منو تحمل کنی

در همین لحظه هیون رفت سمت یوهی و یوهی رو کشید سمت خودش و بوسید

...