یوهی لبخندی زد و سرشو انداخت پایین

هیون اهی کشید:یعنی قراره این با ما زندگی کنه؟؟

کیوجونگ:چه ایرادی داره؟

هیون اخم کرد:هیچییییییییی

یون سنگ:داداش هیون تو خیلی سختگیری

جونگمین:یوهی برای ما مثل همون خدمتکار قبلی کار میکنه فقط با یکم فرق اونم اینکه شبانه روزی استخدامش کردیم....همین

هیون:باشه باشه تسلیم

جونگمین تا این حرفو شنید از جاش بلند شد و گفت:خب دیگه همه چی حل شد....من میرم

هیون:کجا

یون سنگ:یه جوری میگی کجا که انگار نمیدونی میخواد بره کجا......میخواد بره....

جونگمین دستشو گرفت جلوی دهن یون سنگ و گفت:دیگه زیادی داره زر میزنه

یوهی خنده ای کرد و سرشو انداخت پایین

هیون:تو چرا میخندی......یادت نره فقط یه خدمتکاری....به جای خنده پاشو برو کاراتو بکن

یوهی سرشو تکون دادو رفت توی اشپزخونه

جونگمین:اقای کیوجونگ.....یادت نره امشب چه قراری داشتیم

کیوجونگ:چه قراری داشتیم؟

یون سنگ:اه کیو......به زودی یادت رفت؟

هیونگ جونگ:دقل باز

کیوجونگ:بابا اصلا یادم نیست چه قولی داده بودم من؟

جونگیمن سرشو تکون داد و با گلدون روی میز ور رفت

جونگمین همونطور که با گلدون بازی میکرد:اخی.....یادت نمیاد؟....اشکال نداره....میخوای یادت بیارم؟

کیوجونگ:نه نه نه......فهمیدم فهمیدم....هر چی تو بگی

جونگمین:افرین

هیون:بابا چه خبره؟....چی شده؟

جونگمین:هیچی فقط کسی که شرط میبنده....وقتی میبازه باید پاش وایسه

هیون:شرط؟!چه شرطی؟!

کیوجونگ:یه غلطی کردم با این جونگمین شرط بستم

جونگمین:تو که میدونی میبازی واسه چی بستی؟

هیون:حالا چی باخته؟

جونگمین:باید من و شاهدای شرطمونو ببره شام بیرون بعدشم ببره کلوپ

هیون:شاهد؟....شاهد چیه؟!

جونگمین:وقتی ما شرطو بستیم من میدونستم اگه ببازه جر میزنه نه شام میده نه میبره کلوپ واسه همین هیونگ جون و یون سنگ رو هم پیش خودم گذاشتم....حالا باید ما سه تا رو ببره شام بده

هیون:چی؟!پس من چی؟

کیو:ا.....برو بابا....جونگمین جرزنی نکن قرار ما فقط با شاهدا بود....هیون که جرو اونا نبو....من بهش شام نمیدم

جونگمین:خیلی خوب بابا خسیس

هیون:یعنی چی.....همتون میرین من بمونم؟

جونگمین:تو هم بمون دیگه بچه سوسول.....نمیمیری که

هیون:چرا میمیرم.....اخه دلتون میاد برین شام بخورین کیفتونو بکنین اون وقت من بمونم خونه؟

کیوجونگ:اگه من قراره پولشو بدم خیلی هم دلم میاد

هیون:خیلی خسیسی کیوجونگ

کیوجونگ:هیمین که هست

جونگمین:دسن کیو جونگ رو گرفت و همونطور که به زور میکشید گفت:هیون بیخیال الان بهش گیر میدی شام مجانیه مارو هم میپرونیا.....پاشو کیو........پاشو حاظر شو بریم.....پاشو.....د پاشو دیگه

یون سنگ  بلند (همونطور که هیون حساسیت داره)داد زد:ای ووووووووووووووووووووووول.....من الان حاظر میشممممممممممممم

هیون گوشاشو گرفت و داد زد:یووووووووووووون سنگگگگگگگگگ به خدا این دفعه میکشمت

و دوید دنبال یون سنگ و یون سنگ هم پا به فرار گذاشت

وقتی جونگمین و کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ داشتن میرفتن بیرون هیون باغصه رفت تا دم در

جونگمین:نگاش کنا....انگار داریم میریم هاوایی اینو نمیبریم.......بابا چشم نداری یه شام خشک و خالی از گلوی ماها بره پایین؟

هیون:اره جونه خودت تو و خوردن شام خشک و خالی؟......محاله

جونگمین:پس چی؟....شام با اقیانوس ارام میخورم من؟

هیون:اقیانوس ارام واسه اندازه ی حالی که قراره امشب بکنی کمه

جونگمین:من؟!نه به جان این کیوجونگ

کیوجونگ:جان خودت

جونگمین:من و حال؟...محاله

هیون:امشب انقدر شوخی میکنین و میخندین........من میدونم چه حالی میکنین

جونگمینکنگو...نگو...دلم برات کباب خواست......الهی من بمیرم...ای جانه دلم

هیون در حالیکه درو میبست گفت:برو دیگه زر نزن

و درو بست و رفت روی کاناپه ولو شد و تلوزیون روشن کرد

یوهی اومد تو هال و با تعجب گفت:پس بقیه کوشن؟

هیون:رفتن شام بخورن

یوهی:پس تو چرا نرفتی؟

هیون همونطور که کانال تلوزیون عوض میکرد:بار هزارمه که میگم تو نه شما

یوهی:شما چرا نرفتی؟

هیون:بیخیال حوصله ی توضیح دادنشو ندارم.....جین هو کجاست؟

یوهی:نمیدونم...فکر کنم داره بازی میکنه

هیون:بازه؟!کجا؟

یوهی:من نمیدونم......این خونه خیلی بزرگه واسه همین.... نمیدونم دیگه

هیون:یوهی......تو اتاق یون سنگ که نرفته؟

یوهی:نمیدونم.....چطور؟

هیون:اون.......یون سنگ.....امروز واسه خودش یه بسته گواش خریدو......میدونی که فرش اتاقشم تازه گرفته و حساسیت خیییییییلی زیادی روی فرشش داره.....چون هم گرون قیمته....هم از کسی که براش عزیز بوده هدیه گرفته و.......اونجوری که داری نگام میکنی  معلومه که بدبخت شدیم

و خودش و یوهی با سرعت دویدن سمت اتاق یون سنگ

جین هو وسط اتاق نشسته بود و یه دستشو با گواش کاملا زردکرده بود و یه دست دیگشو قرمز

و ار اونجا که فرش اتاقه یون سنگ هم سفید بود داشت روش با دستاش یه گلو نقاشی میکرد

هیون و یوهی هردو با دهان باز به اتاق نگاه کردن

بقیه رنگا رو هم ریخته بود به صورت کامل روی فرش

هیون:وای......ن...نه

یوهی دوید سمت جین هو و بغلش کرد و از اونجا بردش بیرون

جین هو جیغ زد:نکن.....خواهر  ارم نقاشی میکشم....ولم کن

یوهی جین هو رو برد توی دستشویی و رنگای دستشو پاک کرد و لباسای تمیز بهش پوشوند

وقتی رفت توی اتاق 

پیش هیون دید که همونطور ی زل زده به اتاق و نمیدونه باید چیکار کنه

یوهی:حالا.....چی.....کار کنیم؟

هیون:یوهی......بدبخت شدیم رفت.....یون سنگ....مارو.....مارو که نه....خودشو میکشه

یوهی:یعنی انقدر این فرشو دوست داره

هیون:بابا چه میدونم.....فقط میدونم اگه بدون رو فرشی روش راه میرفتیم دو ساعت سرمون غر میزد حتی اگه یه تاره مو رو این فرش میدید.....

یوهی:این یعنی.....

هیون:یعنی...من بهتر میبینم همین الان از این خونه فرار کنم

یوهی بی توجه به هیون دوید سمت اشپزخونه و کمی ماست اورد

بدون اینکه چیزی به هیون بگه همشو ریخت روی فرش

هیون داد زد:هییییییییییییی.....چیکار کردی.....گند زدی دختر

یوهی:نه.....از مامانم یاد گرفتم......ماست لکه ها رو از بین میبره

و دوباره رفت سمت اشپزخونه و یه پارچه ی تمیز اورد

نشست روی فرشو دستمالو روی فرش کشید

مدت خیلی خیلی زیادی این کارو کرد ولی بعد از حدود دو ساعت که مداوم این کارو کرد دید لکه ها خیلی خیلی کم دارن از بین میرن

هیون هم همونطور داشت نگاش میکرد

یوهی که اینو دید خوشحال شد و با اینکه دستش خیلی خیلی خیلی درد میکرد بازم به کارش ادامه داد

نه به این خاطر که میترسید یون سنگ دعواش کنه

بلکه به این خاطر که دوست نداشت ناراحتی یون سنگ رو ببینه

یوهی سه ساعت کامل بدون اینکه حتی یه لحظه به خودش استراحت بده داشت با پارچه روی فرشو میکشید که بالاخره تونست لکه هارو از بین ببره

و هیون هم دم در ایستاده بود و همونجوری یوهی رو نگاه میکرد

یوهی که روی زمین خشک شده بود به زور بلند شد دستاش داشت میشکست

رفت توی اشپزخونه و یه پودر مخصوص که باعث میشد بوی ماست از بین بره رو برداشت و اورد و ریخت روی فرش

دستاش و شونه هاش خیلی درد میکردن

نشست روی زمین و ذوباره خواست فرشو دستمال بکشه که از شدت دست درد داش رفت هوا

هیون همونطور خونسرد رفت کنارش

هیون:اه....چرا داد میزنی.....میدونی من روی صدای بلند حساسما.....ولی هی داد میزنی

یوهی شونشو گرفت و در حالیکه خیلی سعی میکرد گریش در نیاد به هیون گفت:من.........شونم خیلی درد میکنه....ای...دارم میمیرم.....اخ

و زد زیر گریه

هیون که تعجب کرده بود گفت:هی....چرا.....گریه میکنی؟

یوهی:اخ

هیون کمک کرد یوهی از جاش بلند شه

یوهی خیلی خسته بود و خیلی هم درد داشت

همین که بلند شد غش کرد و افتاد تو بغل هیون

هیون:هی.....چی شده؟....یوهی....چرا اینجوری شدی؟...یوهی؟...یوهی؟

و وقتی دید یوهی جواب نمیده یوهی رو بغل کرد و برد توی اتاق خودش و گذاشت روی تختش

هیون:یوهی...بیدار شو......چت شد یهو

هیون دوید سمت اشپزخانه و یه کمی پماد زد درد برداشت و رفت توی اتاقش

استین های یوهی رو بالا زد و نگاهی به شونش انداخت

باورش نمیشد

استخون ها ی یوهی حسابی باد کرده بودن و روی شونش کبود بود

هیون:وای.....من......چرا گذاشتم تو اون همه کار رو تنهایی بکنی....وای خدای من....چرا انقدر....وای

و براش اروم اروم پماد زد

و بعدش بلند شد و رفت توی اشپزخونه

هیون:خیلی عذاب وجدان دارم.............وای خدا جون......من چرا گذاشتم سه ساعت تمام دستشو روی زمین بکشه.....خوب منم بودم دردم میومد

هیون سرشو زد به دیوار

هیون با خودش:ولی.......دلم خیلی براش سوخت....تا حالا همچین حسی نداشتم......چرا.....انقدر ناراحتم........خوب....چون شاید خودم مقصرش بودم.......ولی من که مقصر نبودم خودش داشت کار میکرد......پس چرا انقدر....ناراحتم؟!!!

...