قسمت هفدهم
بعد از یه مدت یوهی که شونش درد گرفته بود و دیگه نمیتونست تایپ کنه از شدت درد لبشو گاز گرفت
هیون برگشت و نگاهی به یوهی کرد
هیون:نمیخوای بخوابی؟....ساعت حدود 2 شبه
یوهی:خب.....خوابم نمیبره
هیون:از کجا میدونی خوابت نمیبره....برو رو تختت بگیر بخوا اونوقت اگه خوابت نبرد این حرفو بزن
یوهی سرشو انداخت پایین:اخه.....اون....اتاقه توئه و تختم....ماله توئه....و من ناراحتم از اینکه...تو مجبوری به خاطر من تو این اتاق و روی....مبل بخوابی
هیون:واسه همین خوابت نمیبره؟
یوهی سرشو به نشانه ی تایید تکون داد
هیون:نیازی نیست که عذاب وجدان داشته باشی....خودم خواستم که اتاقمو بدم به تو...الانم برو بخواب...اگرم نمیخوای بخوابی پس برو تو اتاقت....چون من خستم و خوابم میاد
یوهی:اوه....ببخشید...تو خسته ای؟الان میرم بخوابم
هیون:اره برو
یوهی از اتاق خارج شد و رفت سمت اتاقه خودش
نشست روی تختی که ماله هیون بود و گفت:میترسم....خیلی...میترسم...اگه نتونم احساساتمو نسبت به تو کنترل کنم؟...اگه همه چی رو بروز بدم؟.....میترسم که من نخوای...خودم دیدم که میلیون ها ادم تو دنیا هستن که عاشقتن...بین این همه دختر....تو چرا باید منو بخوای؟
و با ناراحتی روی بالش دراز کشید
یوهی:نه....من نباید خودمو ببازم...من خودمو میشناسم....نمیتونم کنترلش کنم...این عشق لعنتی رو....نمیتونم جلوشو بگیرم.....میرم.....بهتره که برم....از اینجا میرم و....
و سرشو کرد زیر بالش
یوهی:وای...این کارو هم نمیتونم بکنم
صبح جونگمین زودتر از همه از خواب پاشد و رفت توی سالن و نشست روی مبل مشغول فکر کردن شد
در همین لحظه هیون در اتاقشو باز کرد و اومد بیرون
جونگمین وقتی هیونو دید اهسته گفت:هیون...تا وقتی همه خوابن بیا اینجا...میخوام باهات حرف بزنم
هیون رفت و نشست کنار جونگمین
جونگمین:یه سوالی هست که.....که....ذهنمو بینهات مشغول کرده...این سوال منو درگیر کرده و...میخوام ازت بپرسمش
هیون:چی هست حالا این سوالت؟
جونگمین:تو........تو......تو یوهی رو دوست داری؟
هیون با تعجب:چییی؟!!!این حرفو از کجا در اوردی؟
و بعد پوزخندی زد
هیون:مسخرس
جونگمین:هیچم مسخره نیست...وقتی یوهی زخمی شده بود داشتی خودتو میکشتی...تمام وقت کنارش بودی
هیون هول شد:من....خوب.....چون...دلیلش تاثیر حرفای تو.....روی من بود
جونگمین:حرفای من؟
هیون سریع گفت:اره...من دلم برای اون دختر سوخت....تا الان در حقش خیلی بدی کرده بودم و....خواستم جبران کنم...اخه..نمیخوام تو اون دنیا ازار یه دختر یتیم بیوفته گردنم
جونگمین:یعنی تو فقط چون یوهی یتیمه و کسی رو نداره و دلت برات سوخته اونجور نگرانش بودی؟
هیون اب دهنشو قورت داد:البته
جونگمین:اخی....خیالم راحت شد.....فکر کردم عاشقش شدی...پس اون بیچاره هنوز برات یه سرباره؟
هیون:اره....میشه گفت از دستش کلافه شدم
(یوهی که قبل از اونا بیدار شده بود تا اب بخوره با دیدن جونگمین و هیون پشت دیوار ایستاده بود و همه ی حرفاشونو گوش کرده بود)
یوهی سرشو انداخت پایین و اشک از چشماش ریخت
یوهی رفت توی اتاق و شروع کرد به گریه کردن
هیون هم برای فرار از دست جونگمین رفت توی اتاق اهنگ سازی و درم بست
هیون نشست پشت در و با خودش گفت:خدایا...من دارم چیکار میکنم؟...جونگمین....نکنه راست بگه.....من چرا اونقدر نگران یوهی بودم؟....نکنه.....نکنه واقعا....عاشقش شده باشم؟
و سرشو تکیه داد به در

تا شب یوهی تو اتاقش مونده بود و هیون هم از ترس بقیه به یوهی سر نزده بود
حتی یوهی وقتی یون سنگ رفت واسه شام صداش کنه نیومد
بعد از شام همه رفتن خوابیدن و هیون هم که بینهایت منتظر این لحظه بود رفت توی اتاق یوهی
هیون:چرا....برای شام نیومدی؟
یوهی با قیافه ای غمگین گفت:من......سعی میکنم دیگه به شما زحمت ندم
هیون:چی؟!منظوزت چیه؟
یوهی:میخوام برم......بهتره بیشتر از این سربارت نباشم
هیون:سربار؟!داری از چی حرف میزنی؟
یوهی اشکش روی گونش چکید:من به شما گفته بودم که سعی میکنم غرورمو حفظ کنم ولی....انگار که.....انگارکه.....شکست
هیون:یوهی؟.....تو حالت خوبه؟
یوهی:نه......اصلا خوب نیستم......ولی با رفتنم.....احساس میکنم با رفتنم بهتر میشم
هیون:چی داری میگی؟....میخوای کجا بری؟چرا؟
یوهی هیچی نگفت و از کنار هیون رد شد هیون واسه یه ثانیه فقط رفتنشو نگاه کرد
ولی یوهی چند قدم ازش دور شد که یهو هیون رفت سمت یوهی و از پشت بغلش کرد




هیون:من......هیچ وقت....دیگه هیچ وقت نمیزارم که تو بری
یوهی که هم تعجب کرده بود و هم خوشحال بود دستشو برد و گذاشت روی دست هیون



فردا صبح جونگمین ساعت 8 از خواب پاشد و همه خوابیده بودن
جونگمین داد زد:بیدار شین...بیدار شییییییییییییییییین
جونگمین که دی کسی جواب نمیده رفت رو مبل و شروع کرد بالا پایین پریدن و مثل بچه ها داد زدن
جونگمین:بیدار شیییییییییییین.....بیدار شییییین...زووووود بیدار شیییییییییین
هیون با عصبانیت از اتاق اهنگ سازی اومد بیرون و خواب الود داد زد:دیوونه سر صبحی چه غلطی داری میکنی؟
جونگمین دوباره داد زد:همه بیدار شییییییین....بیدار شییییییییییین
هیون:خفه شو جونگمین...بزار یخوابیم....اه دیونه..انقدر روی مبل بالا پایین نپر...مبل شکست....جونگمیییییین
جونگمین فریاد کشید:بیدار شیییییییییییییییییییییییین
هیونگ جون و کیو جونگ با عصبانیت از اتاقاشون اومدن بیرون و داد زدن:چه مرگته تو؟
جونگمین دوباره داد زد:هنوز همه بیدار نشدن....بیدار شییییییییییییییین...بیدار شییییین
کیوجونگ:مگه مرض داری...جونگمین داد نزن...کر شدیم...اه
هیونگ جون:حتما باید خل بازیای تو سر صبح بزنه بیرون؟
یون سنگ از اتاقش اومد بیرون و خواب الود پرسید:چه خبره؟
یوهی هم در حالیکه خمیازه میکشید از اتاق اومد بیرون
جونگمین:تازه میگین چه خبره؟..بدبخت شدیم...بدبخت
هیون:چی شده مگه؟
یوهی:جونگمین چرا داد میزنی؟
جونگمین:الان که دلیلشو بگم خودتون هم داد میزنین که هیچی سکته هم میزنین
کیوجونگ:حالا انگار چی شده
جونگمین:احمق یون اه داره میاد پیشم
هیون:خب بیاد....اون هر سال همین موقع میاد اینجا....خوب دختر خالته
هیونگ ون:واسه همین عین خلا میپری بالا پایین داد میزنی بدبخت شدیم؟
جونگمین:واقعا همتون بینهایت احمقید....بیچاره ها یون اه خیلی دهن لقه میدونین که
هیون:خب که چی
جونگمین:هییییییییییووووووووووون....اون مختو به کار بنداز...اگه بیاد اینجا و یوهی رو ببینه که با زندگی میکنه....فردا همی روزنامه ها و اینترنت و اخبار و همه جا پخش میشه از این خبر....حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
هیون:چییییییی؟...وای...حالا چیکار کنیم؟
یوهی:اما.....یون اه کیه؟
جونگمین:عمه منه....یعنی دخترخالمه
یون سنگ:وای...اگه یوهی رو ببینه
هیون»هروقت که میومد اینجا......بعد از اینکه میرفت...هزار تا عکس مسخره از ما توی اینترنت مزحکه مردم بود
کیوجونگ:وای اون موقع یادته...وقتی خواب بودیم ازمون عکس گرفته بود؟
هیون:نمیخوام اسم اون هیولا رو هم بیاری
در همین وقت زنگ درو زدن
جونگمین:بدبخت شدیم....خودشه
هیون سریع دست یوهی رو گرفت و کشید و برد طبقه ی بالا
یوهی:حالا من کجا قایم شم؟
هیون با استرس اطراف رو نگاه کرد
صدای جیغ یون اه از پاینن میومد
یون اه:اووووووه...پسرخاله جونگمین...چه طوری؟....اه پس هیون کجاست؟حتما طبقه ی بالاست....خوابیده اره؟...پش من برم یواشکی ازش عکس بگیرم؟؟نه نه برم بترسونمش
و دوید از پله ها بالا
جونگمین داد زد:نه نرو....وایسا یون اه
هیون سریع دوید سمت پله ها
یون اه با دین هیون با خوشحالی داد زد:هیووووون...تو بیداری؟..اه میخواستم بترسونمتا....اوه....دکراسیون این طبقه رو عوض کردی؟...برم ببینم
هیون:نه نه...وایسا
یون اه دوید

و رفت کنار یه کمد
یون اه سریع رفت اطراف رو نگاه کرد
پشتش به یوهی بود اگه برمیگشت اونو میدی
هیون دوید و تا یون اه خواست برگرده نشست روی مبل جلوی کمد تا یوهی دیده نشه

یون اه:وایییییییی.....هیون چقدر اینجا قشنگ شده
هیون:اره اره....حالا دکراسیون اتاق جونگمینو ندیدی.....میخوای ببینی؟

یون اه:مگه تغییر کرده؟
هیون:البته....خیلی قشنگ شده.....یه اکواریوم هم گزاشته تو اتاقش

یون اه:اوووووووووووه....میخوام ببینم....بدو تو هم بیا هیون

هیون:اره اره...برو

یون اه دوید سمت طبقه ی پایین
هیون هم برگشت سمت یوهی
هیون به یوهی یه چشمک خوشگل زد و پاشد رفت دنبال یون اه

وقتی هیون رفت یوهی از جاش پاشد و لبخندب زد
یوهی:دختره چقدر فضوله!!!!
و دستشو برد سمت شونش
یوهی:اخ....خیلی درد میکنه
....