قسمت پانزدهم
ماشین به شدت کشیده شد کنار و صدای وحشتناکی از ترمز شدیدی که جونگمین گرفته بود شنیده شد
یون سنگ محکم پرت شد توی شیشه ی جلوی ماشین و سرش محکم خورد به شیشه
جونگمین هم که سرش افتاده بود روی فرمون
هیون محکم یوهی رو بغل کرده بود و چشماشو بسته بود کیوجونگ هم سرش به شیشه ی بغل خورده بود و درد میکرد
هیونگ جون بینهایت شوکه شده بود و سرشو تو بازوی کیوجونگ قایم کرده بود
ماشین از شدت چرخش زیاد و ترمز شدید به گوشه ی خیابون کشید شده بود و خیلی کم مونده بود با اون سرعتی که جونگمین داشت یا چپ کنن یا برن تو دل کامیون
هیون که از ترس نفس نفس میزد یوهی رو از روی شونش جدا کرد و نگاهی به اون انداخت
روی صورت یوهی مقداری خون ریخته بود

هیون:یوهی.....یوهی
کیوجونگ با ناله:اخ سرم......ای
هیون:یوهی بیهوش شده
جونگمین:بازم......تقصیر من بود
هیون داد زد:از این لج و لج بازیایه تو متنفرم جونگمین.....ببین چی به سر دختر بیچاره اوردی.....تو مگه دیوونه ای....احمق میدونی ممکن بود هممون بمیریم...اگه الان خبرنگارا بیان چی؟...جونگمین اگه یوهی بمیره چی؟...تو میدونی چیکار کردی؟
و سریع یوهی رو بغل کرد و از ماشین خارج شد
جونگمین:صبر کن......چه جوری میخوای ببریش بیمارستان اخه؟....ماشین کار نمیکنه....وایسا زنگ بزنم یکی بیاد
هیو داد زد:سریع.......ممکنه بمیره....داره از سرش خون میره
جونگمین هول شد و موبایلشو در اورد و یه شماره گرفت
یون سنگ از ماشین پیاده شد
یون سنگ:وعضعش وخیمه؟
هیون:فکر کنم
یون سنگ:کمرت درد میکیره هیون....بزارش تو ماشین.....بغلش نکن
هیون:نمیخوام....که...اون بمیره
وبا استرس به یوهی که صورت و کمرش غرق در خون بود نگاه کرد
یون سنگ:جونگمین زود باش دیگه
کیو جونگ از ماشین پیاده شد
کیو:وای....بچه ها سرم....دارم میمیرم
یون سنگ:کیوجونگ ما الان همه فکر یوهی هستیم اونوقت تو هی خودتو لوس کن
کیوجونگ:مگه یوهی چی شده؟
و تا یوهی رو دید یهو رنگش پرید
کیوجونگ:وای...خدای من
یهو یه ماشین اومد و جلو پای هیون ترمز کرد
رانندش پیاده شد و رفت سمت جونگمین
راننده:جونگمین....دیوونه؟...باز چیکار کردی
جونگمین:الان وقت توضیح ندارم
هیون داد زد:سوییچ این ماشین لعنتی رو بده به من...داره میمیره
جونگمین با استرس:مین هو(همون راننده)....سویچو بده به هیون
هیون همونطور که یوهی تو بغلش بود سوییچو گرفت و در ماشینو باز کرد یوهی رو نشوند جلو و سریع نشست پشت فرمون
جونگمین:ماهم خودمونو میرسونیم....تا اون موقع بیخبرمون نزار هیون
هیون:اگه این طوریش بشه.....من تورو میکشم
و راه افتاد و با سرعت دور شد
بالاخره هیون رسید به بیمارستان
دوباره یوهی رو بلند کرد و با کمک چند تا پرستار گذاشنش رو برانکادر و بردنش داخل
دکتر سریع بردش توی اتاق عمل و نذاشتن که هیون هم وارد بشه
هیون پشت در اتاق عمل نشست و صورتشو گرفت لای دستش
هیون:خدایا..نزار بمیره...خواهش میکنم...نمیره
وسرشو کوبوند به دیوار
در همین لحظه دکتر درو باز کرد و اومد بیرون
هیون:دکتر؟
دکتر:بیهوشی خانو یوهی به خاطر این نیست که ضربه ای به سرش وارد شده اقای کیم هیون جونگ
هیون:پس دلیلش چیه؟
دکتر با ناراحتی:متاسفانه باید بگم دلیل خیلی بدتری داره.....گفتین تصادف کرده؟
هیون:اره...دلیلش چیه؟....اقای دکتر لطفا.....به من بگین
دکتر اهی کشید و گفت:انگار شدت تصادف زیاد بوده چون....چون...احتمالا صندلی که این خانوم روش نشسته بودن کاملا از بین رفته و یه تیکه از میله ی.....موجود در......اون صندلی وارد شونه ی ایشون شده و......مهم اینه که.....ایشون انگار برای نجات کسی خودش به سمت میله پرید..یعنی اینکه میله نباید به شونه ی ایشون اسابت میکردوووانگار میخواسته کسی که بغلش نشسته بود رو نجات بده
هیون:چی؟؟
دکتر:بله....متاسفانه...یه میله ی فوق العاده تیز...چیزی حدود ده سانتی متر میله وارد شونشون شده و شونشونو سوراخ کرده......درد این مشکلی که براش پیش بوده...ده برابر تیر خوردن....ایشون الان انگار که تیر خوردن
هیون:اما.....اما.....چطوری؟
هیون:دکتر...من باید ببینمش.....باید
دکتر:اما ما باید فورا ایشونو جراحی کنیم...چون ایشون بهوش اومدن و فوق العاده درد دارن
هیون:خواهش میکنم....بزارین منم پیشش باشم...خواهش میکنم
دکتر:اما...
هیون:دکتر....لطفا
دکتر سری تکون داد و هیون وارد اتاق جراحی شد
یوهی به پشت روی تخت خوابیده بود و پشتش کاملا خونی بود
هیون رفت پیش یوهی
هیون:یوهی...یوهی
یوهی که از درد نمیتونست نفس بکشه اهسته گفت:هیون.....تو....ا.....اینجا.....چیکار میکنی؟
هیون:من....متاسفم...یوهی......خیلی درد داری؟
یوهی لبشو گاز گرفت
پرستار کمی ماده رو زخم یوهی ریخت که باعث شد جیغ یوهی بره هوا
هیون با ناراحتی به یوهی نگاه کرد
یوهی که دستش روی تخت بود رو خیلی اهسته به سمت هیون دراز کرد
هیون با تعجب به یوهی نگاه کرد و بعد از دو ثانیه خیلی مصمم دست یوهیروگرفت و فشار داد



هیون با بغض:اخه چرا اینکارو کردی؟...چرا به خاطر من؟....چرا؟
یوهی اهسته و بریده بریده:ارزششو........داشت.......من...........خوشحالم....از اینکه.......به تو اسیبی.....نرسید
و به هیون نگاه کرد

و کم کم چشماش بسته شد
دکتر:اقای هیون.....بهتر برین بیرون
هیون:نه....من پیشش میمونم.....شما کارتونو بکنین
دکتر:ولی....
هیون:گفتم میمونم
دکتر:خب.....باشه
دکتر یوهی رو جراهی کرد و در تمام این مدت دست یوهی در دست هیون بود و هیون دستشو ول نکرد
بالاخره عمل تموم شد و یوهی رو بردن به بخش
یوهی هنوز بیهوش بود و دستشم تو دست هیون

که یهو در باز شد و جونگمین و یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون با شتاب اومدن داخل
جونگمین:چی شد؟حالش چطوره؟
هیون:جونگمین.......تو الان فقط خفه شو
جونگمین سرشو انداخت پایین
کیوجونگ:دکتر میگفت تو حتی تو اتاق عمل هم کنار یوهی بودی
هبون:بودم.....الانم هستم
یون سنگ:داداشی.....فکر کنم خیلی خسته شدی.....یوهی.....کی بهوش میاد
هیون:دکتر گفت....حدود نیم ساعت دیگه...شایدم همین الان
جونگمین:شاید....بهتر باشه ببریمش خونه
هیونگ جون:اره....منم همینطور فکر میکنم
هیون:وقتی دکتر گفت میبریمش
در همین لحظه دکتر وارد شد
دکتر:اقای هیون؟
هیون:بله؟
دکتر:حال خانوم یوهی....تقریبا مساعده....با این حال ایشون هنوزم خیلی باید درد داشته باشن ولی...شما با امکاناتی که دارین میتونین ببرینش خونه
هیون:ولی ان هنوز بیهوشه
دکتر:در این مورد هم مشکلی نیست
هیون پس میبریمش
دکتر:الان به پرستار میگم بیاد کمک
و پرستاری رو صدا کرد
پرستارها یوهی رو تو ماشین هیون گذاشتن و هیون به سمت خونه راه افتاد
وقتب رسیدن جونگمین رفت در سمت یوهی رو باز کرد
جونگمین:تو خسته شدی هیون...من میبرمش
اما هیون سریغ پیاده شد و بدون هیچ حرفی یوهی رو بغل کرد و در مقابل چشم بقیه برد داخل

هیونگ جون:اوه....این هیون چرا انقدر اخلاقش...عوض شده!!!
هیون یوهی رو بغل کرد و برد سمت اتاق خودش
در بین راه یوهی چشماشو باز کرد وخیلی اهسته گفت:هیون.......من شونم درد میکنه....ولی میتونم راه برم.......منو بزار پایین
هیون:تو حالت خوب نیست من خودم کمکت میکنم
یوهی:نیازی....
هیون:دیگه حرف نزن
و یوهی رو برد و رو تخت خودش گذاشت
یوهی نگاهی به هیون کرد
یوهی با نگرانی:تو......حالت خوبه؟

هیون نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگه که نگفت و با مهربانب به بوهب نگاه کرد
مبدونست یوهی به خاطر نجات اون صدمه دیده
برای همین دستشو برد سمت موهای یوهی و نازش کرد
هیون:لطفا.....دیگه.....هیچ وقت اینکارو نکن.....نه برای من و نه برای هیچ کس دیگه ای....شاید این درو من میتونستم تحمل کنم...ولی این برای تو.....خیلی زیاد بود
یوهی نگاهی به هیون کرد
یون سنگ لومد توی اتاق
و....
