بالاخره قرار بر این شد که هیون و بقیه برن به اون پاساژی که باهم قرار داشتن و یوهی هم بعد از اوتا بره که یون اه هم شک نکنه

یوهی یه لباس خیلی خوشگل پوشید و ارایش ملایمی هم کرد که اونو فوق العاده زیبا کرده بود

یوهی رسید سر قرار و یون اه تا اونو دید داد زد:وااااااااای....هیون....چه دختر دایی نازی داری!!

یوهی لبخندی زد و گفت:سلام

جونگمین:سلام به روهه ماهت....خوبی؟

یون اه بازوی جونگمینو ویشگون گرفت و بهش چشم غره رفت

جونگمین:اخ.....بابا دیگه هیچی از این دست نمون انقدر تو ویشگونش گرفتی......لاقل این وستا یه دوتا گاز هم بگیر این دستم یه کم استراحت کنه

یوهی زد زیر خنده

یوهی:جونگمین نمیخوایم بریم؟

یون اه:جووووونگمین.....دیر شد بریم

جونگمین دستشو گذاشت روی شونه ی یوهی و گفت:اره دیگه...بریم

که یهو یوهی چشماشو محکم بست و لبشو گاز گرفت

هیون داد زد:جونگمین احمق....دستتو از روی شونه ی یوهی بردار......تازه جراحی کرده

جونگمین سریع دستشو کشید و گفت:وای وای.....یادم رفته بود...ببخشید

یوهی اهسته:اشکالی نداره

هیون:یوهی خوبی؟؟

یوهی سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

یون اه با تعجب:مگه....یوهی جراحی کرده؟؟

کیوجونگ:بیخیال یون اه....زود باشین برم دیگه

یون اه سریع به خودش اومد و بازوی جونگمینو گرفت و کشید و دوید سمت پاساژ شیکی که میخواستن ازش خرید کنن

جونگمین:هی...چرا میکشی؟؟؟وایسا خودم میام....بابا یون اه من اینجا آبرو دارم.....ای بابا

کیوجونگ نگاهی به یوهی و هیون انداخت و یون سنگ و هیونگ جون رو هل داد به طرف پاساژ و گفت:خوب دیگه ماها بهتره بریم....هیون هم با یوهی میان

و اونارو با زور برد

هیون و یوهی تنها شدن

هیون:حالت خوبه؟

یوهی:اره...خیلی محکم نزد

هیون:خوب....میخوای حالا بریم تو؟

یوهی:برای چی اومدیم اینجا اصلا؟

هیون:اومدیم خرید دیگه

یوهی:خرید؟!!

هیون:هوم....دوست نداری؟

یوهی:چرا...چرا ولی.....

هیون:ولی چی؟!

یوهی هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت

هیون:چیزی شده؟

(یوهی در اصل هیچ پولی برای خرید نداشت برای همین ناراحت بود)

یوهی:نه بابا..ولش کن

هیون:یوهی...به من دروغ نگو....چی شد؟

یوهی:خب.....راستش

هیون نگاهی به یوهی انداخت

یوهی یهو خندید و گفت:هیون.....ول کن دیگه...چیزی نیست...بیا بریم خرید

هیون هم خندید و دست یوهی رو گرفت و باهم رفتن تو


کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ داشتن تو پاساژ راه میرفتن

یون سنگ:خیلی بد شد که منتظر داداش هیون نموندیم

کیوجونگ:ما که تنهاش نزاشتیم

هیونگ جونگ:تو چرا یه دفعه زد به سرت؟...چرا یوهی و هیونو تنها گذاشتیم؟

کیوجونگ:خب......شاید اونا بخوان یه حرفی بزنن که....ماها نشنویم

یون سنگ:را باید یه حرفی بزنن که ما نشنویم؟

هیونگ جون:اصلا اونا چیدارن به هم بگن که ما نشنویم؟

کیوجونگ:خب.....حالا دیگه

یون سنگ:هی کیو.....زود بگو چی شده

هیونگ جون:میدونی کیو...خوبیه تو اینه که هروقت یه چیزی به عنوان راز میبینی یا میشنوی....بشتر از یه روز نمیتونی حفظش کنی....زود باش بگو

کیوجونگ:اه...من چیزی ندیدم

یون سنگ:میگی یانه؟

کیوجونگ:نه

هیونگ جون:مگه دست خودته......زود باش بگو...بگووووووووو

کیوجونگ:عمرا

یون سنگ:باشه نگو......منم اون پلیستیشنی که تازه خریدمو نمیزارم دست بزنی

کیوجونگ:نه نه نه...یون سنگ توروخدا جانه من بده...خواهش هر چی میخوای میگم فقط بده بده بده....تورو خدا خواهش خواهش میکنم

یون سنگ:پس زود باش بگو

کیوجونگ:خب من.......اونا رو..

هیونگ جون:میگی یا نه؟

کیوجونگ:باشه بابا....من دیشب تشنم بود رفتم اب بخورم یوهی و هیونو دیدم تو بالا پشتبوم

یون سنگ:که چی؟

کیوجونگ:پیچ پیچی

هیونگ جون:کیووووووووووووووو

کیوجونگ:خب بابا...دیدمشون دیگه....داشتن.....داشتن همدیگرو....بوس میکردن

هیونگ جون و یون سنگ باهم:چیییییییییییییییییییییی؟!!!!!!!!