قسمت بیستم
یوهی یه لباس خیلی خوشگل پوشید و ارایش ملایمی هم کرد که اونو فوق العاده زیبا کرده بود
یوهی رسید سر قرار و یون اه تا اونو دید داد زد:وااااااااای....هیون....چه دختر دایی نازی داری!!
یوهی لبخندی زد و گفت:سلام
جونگمین:سلام به روهه ماهت....خوبی؟
یون اه بازوی جونگمینو ویشگون گرفت و بهش چشم غره رفت
جونگمین:اخ.....بابا دیگه هیچی از این دست نمون انقدر تو ویشگونش گرفتی......لاقل این وستا یه دوتا گاز هم بگیر این دستم یه کم استراحت کنه
یوهی زد زیر خنده
یوهی:جونگمین نمیخوایم بریم؟
یون اه:جووووونگمین.....دیر شد بریم
جونگمین دستشو گذاشت روی شونه ی یوهی و گفت:اره دیگه...بریم
که یهو یوهی چشماشو محکم بست و لبشو گاز گرفت
هیون داد زد:جونگمین احمق....دستتو از روی شونه ی یوهی بردار......تازه جراحی کرده
جونگمین سریع دستشو کشید و گفت:وای وای.....یادم رفته بود...ببخشید
یوهی اهسته:اشکالی نداره
هیون:یوهی خوبی؟؟
یوهی سرشو به نشانه ی تایید تکون داد
یون اه با تعجب:مگه....یوهی جراحی کرده؟؟
کیوجونگ:بیخیال یون اه....زود باشین برم دیگه
یون اه سریع به خودش اومد و بازوی جونگمینو گرفت و کشید و دوید سمت پاساژ شیکی که میخواستن ازش خرید کنن
جونگمین:هی...چرا میکشی؟؟؟وایسا خودم میام....بابا یون اه من اینجا آبرو دارم.....ای بابا
کیوجونگ نگاهی به یوهی و هیون انداخت و یون سنگ و هیونگ جون رو هل داد به طرف پاساژ و گفت:خوب دیگه ماها بهتره بریم....هیون هم با یوهی میان
و اونارو با زور برد
هیون و یوهی تنها شدن
هیون:حالت خوبه؟
یوهی:اره...خیلی محکم نزد
هیون:خوب....میخوای حالا بریم تو؟
یوهی:برای چی اومدیم اینجا اصلا؟
هیون:اومدیم خرید دیگه
یوهی:خرید؟!!
هیون:هوم....دوست نداری؟
یوهی:چرا...چرا ولی.....
هیون:ولی چی؟!
یوهی هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت
هیون:چیزی شده؟
(یوهی در اصل هیچ پولی برای خرید نداشت برای همین ناراحت بود)
یوهی:نه بابا..ولش کن
هیون:یوهی...به من دروغ نگو....چی شد؟
یوهی:خب.....راستش
هیون نگاهی به یوهی انداخت
یوهی یهو خندید و گفت:هیون.....ول کن دیگه...چیزی نیست...بیا بریم خرید
هیون هم خندید و دست یوهی رو گرفت و باهم رفتن تو
کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ داشتن تو پاساژ راه میرفتن
یون سنگ:خیلی بد شد که منتظر داداش هیون نموندیم
کیوجونگ:ما که تنهاش نزاشتیم
هیونگ جونگ:تو چرا یه دفعه زد به سرت؟...چرا یوهی و هیونو تنها گذاشتیم؟
کیوجونگ:خب......شاید اونا بخوان یه حرفی بزنن که....ماها نشنویم
یون سنگ:را باید یه حرفی بزنن که ما نشنویم؟
هیونگ جون:اصلا اونا چیدارن به هم بگن که ما نشنویم؟
کیوجونگ:خب.....حالا دیگه
یون سنگ:هی کیو.....زود بگو چی شده
هیونگ جون:میدونی کیو...خوبیه تو اینه که هروقت یه چیزی به عنوان راز میبینی یا میشنوی....بشتر از یه روز نمیتونی حفظش کنی....زود باش بگو
کیوجونگ:اه...من چیزی ندیدم
یون سنگ:میگی یانه؟
کیوجونگ:نه
هیونگ جون:مگه دست خودته......زود باش بگو...بگووووووووو
کیوجونگ:عمرا
یون سنگ:باشه نگو......منم اون پلیستیشنی که تازه خریدمو نمیزارم دست بزنی
کیوجونگ:نه نه نه...یون سنگ توروخدا جانه من بده...خواهش هر چی میخوای میگم فقط بده بده بده....تورو خدا خواهش خواهش میکنم
یون سنگ:پس زود باش بگو
کیوجونگ:خب من.......اونا رو..
هیونگ جون:میگی یا نه؟
کیوجونگ:باشه بابا....من دیشب تشنم بود رفتم اب بخورم یوهی و هیونو دیدم تو بالا پشتبوم
یون سنگ:که چی؟
کیوجونگ:پیچ پیچی
هیونگ جون:کیووووووووووووووو
کیوجونگ:خب بابا...دیدمشون دیگه....داشتن.....داشتن همدیگرو....بوس میکردن
هیونگ جون و یون سنگ باهم:چیییییییییییییییییییییی؟!!!!!!!!