قسمت شانزدهم
یوهی:هوم.....فکر میکنم....خیلی به همتون زحمت دادم
یون سنگ:درد داری؟
یوهی با معصومیت همیشگیش لبخندی زد
جونگمین و هیونگ جون و کیوجونگ هم اومدن تو
جونگمین اهسته:یوهی......ببخشید.......این.......این ماجراها.......همش تقصیر...من بود
یوهی که خیلی درد داشت و اصلا نمیتونست حرف بزنه اهسته گفت:نه.....این فکرو نکن
جونگمین سرشو انداخت پایین
هیون:خیلی خوب...بچه ها بریم بیرون...یوهی استراحت کنه بهتره
و پاشد و رفت سمت در
یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون و جونگمین هم رفتن
یوهی به هیون نگاه کرد که داشت از در خارج میشد
یوهی توی دلش گفت:خوشحالم از اینکه من درد میکشم و توسالمیو اسیب ندیدی.....حتی اگه جونمم میرفت ارزششو داشت تا تو اسیب نبینی.....الان دیگه نمیتونم نه به خودم و نه به قلبم دروغ بگم که.....که......که من....دوستت دارم
شب شده بود و یوهی تازه از خواب بیدار شده بود
اهسته و با درد از روی تخت بلند شد ولی یهو شونش بی نهایت در گرفت

یوهی:اخ.....آه....باید به این درد لعنتی عادت کنم....اه
و اروم از جاش پاشد

یوهی:اخ....خدای من...خیلی درد میکنه
که یهو هیون اومد تو اتاق
هیون:هی...داری چیکار میکنی؟......میدونم ادعای قوی بودن داری ولی تو الان باید خیلی مواظب خودت باشی
یوهی:اما من خوبم
هیون:معلومه کاملا

یوهی:هیون....نگران من نباش...فکر نکن که به من مدیونی.....لطفا....من حالم خوبه.....مطمئن باش که خوبم
و لبخندی زد

هیون فقط به یوهی نگاه کرد
یوهی:میدونم دوست نداری که من تو این خونه بمونم و.......میدونم که مزاحمتم......برای همین......میخوام....برم....نگران نباش...میتونم از پس خودم بر بیام......قول میدم از زندگیت محو شم....تو از اولم با بودن من توی این خونه مخالف بودی...من....بهتر میبینم که برم
هیون هیچی نگفت


یوهی داشت از بغل هیون رد میشد که هیون دستشو گرفت


و با همون خونسردیه همیشگیش گفت:نرو


یوهی برگشت و با تعجب به هیون نگاه کرد
هیون:فکر نکن چون بهت مدیونم اینکارو کردم.....یا اینکه دلم برات سوخته.....تو....اگه خواستی...میتونی بازم پیش ما بمونی.....من...هیچ مشکلی ندارم
یوهی سکوت کرد و با چشمایی پر از اشک به هیون نگاه کرد
هیون دست یوهی رو ول کرد و از اتاق خارج شد
جونگمین توی اشپزخونه نشسته بود و داشت با غذاش بازی میکرد
جونگمین:این هیون.....خیلی از دست من عصبانیه
کیوجونگ:خوب حق داره...تو کار درستی نکردی...ممکن بود به خاطر اشتباه تو یوهی بمیره
جونگمین:تو فکر کردی من دوست داشتم اون بمیره من فقط....من....فقط
یون سنگ:داداش جونگمین بیخیال
هیونگ جون:ولی من احساس میکنم که هیون....خیلی برای یوهی ناراحت بود...دیدین چجوری بغلش کرده بود
کیوجونگ:تازه دکتر میگفت از اول عمل تا وقتی که یوهی بهوش بیاد دستشو گرفته بود
جونگمین:چییییییی؟!!!!دست یوهی رو گرفته بود؟؟؟
هیونگ جون:اره.....دکتر گفت هیون خیلی اصرار داشت یوهی رو ببینه و وقتی رفت تو اتاق عمل دیگه بیرون نیومد و دست یوهی رو هم تو دستاش گرفته بود
یون سنگ:میگم نکنه خبرایی باشه؟
جونگمین:بروبابا..از این هیون خشک و سرد و بی احساس همچین کارایی بعیده
کیوجونگ:اره...منم همینو میگم
یون سنگ:ولی الانم هیون خیلی نگرانه یوهیه...وقتی رفته بودم تو اتاق که به یوهی سر بزنم...با چشمای خودم دیدم دستش لای موهای یوهی بود
جونگمین یهو اب پرید تو گلوش و با سرفه گفت:چیییییی؟...خدایا...نمردیم و عجایب جهان رو هم دیدیم!!!
کیوجونگ:اه جونگمین الان مسخره بازی در نیارا
جونگمین:باشه بابا...بی جنبه
یوهی جلوی اینه ایستاده بود و دکمه های پیراهنشو باز کرده بود و به زخمش نگاه میکرد که روش یه پانسمان بود
باند دور دستش خونی شده بود و یوهی هم نمیتونست تعویضش کنه
یوهی:آه....داره خونه میاد
دستشو برد سمت پانسمان
یوهی:اخ...آه....درد میکنه
که دوباره هیون اومد تو اتاق

یوهی تا هیونو دید تند پیراهنشو دور خودش پیچید

که دستش دوباره درد گرفت
یوهی:اخ
هیون پوزخندی زد و جعبه ای که تو دستش بودو انداخت روی تخت

یوهی:این....چیه؟
هیون:مگه نمیخوای پانسمانتو عوض کنی؟
یوهی:اره....ولی....
هیون:نمیتونی
یوهی:هوم
هیون با خنده:بیا.....بیا بشین اینجا...برات عوضش میکنم
یوهی لبخندی زد و نشست جلوی هیون

هیون پانسمان یوهی رو برداشت و تا خواست کمی پماد براش بزنه جیغ یوهی هوا رفت

یوهی:اخ.....درد میکنه....آه...یواش تر
هیون خندید و گفت:چه نازک نارنجی
یوهی:من هیچم نازک نارنجی نیستم
هیون دست کشید دور زخم یوهی
یوهی از اینکه دید هیون داره بهش دست میزنه خیلی خوشحال بود و ناخوداگاه لبخندی زد
هیون:میخوای یه چیزی بهت بگم؟تعجب میکنی
یوهی:چی؟
هیو
ن:بچه که بودم یه کی بود که درست عین تو بود

یوهی:قیافش؟

هیون:نه...حرکاتش....قوی بود و زیاد غذا میخورد و مخصوصا وقتی بهش دست میزدم خیلی خوشش میومد
یوهی برگشت سمت هیون و گفت:هی....درسته من قویم و زیاد غذا میخورم....ولی کی گفته وقتی بهم دست میزنی خوشم میاد؟

هیون با خنده:اخه خیلی زایه ای
یوهی:هی
هیون:باشه خیلی خب....تموم شد
یوهی لباسشو درست کرد

یوهی:حالا اون کی بود که وقتی بهش دست میردی خوشش میومد؟
هیون:وای......یعنی تو نفهمیدی کی بود؟

یوهی:نه....معلومه که نه

هیون:داشتم از یکی از حیوونای خونگیم حرف میزدم
یوهی:هی
هیون خندید
یوهی:تو.....خیلی بدجنسی
هیون لیخندی زد و بعد از چند انیه با یه لحن جدی نگاهی به یوهی کرد و گفت:دیگه هیچ وقت اینکارو نمیکنی...فهمیدی؟
یوهی:کدوم کار؟
هیون:این که به خار یکی دیگه جونتو به خطر بندازی
یوهی سرشو انداخت پایین
هیون:من....هیچ وقت دوست ندارم کسی به خاطر من رنج ببینه....اینو میفهمی
یوهی:ولی من....
هیون:دیگه تکرار نکن نمیخوام دیگه این کارو بکنی

هیون:اگه الان باهات خوب رفتار میکنم....فقط به خاطر احساس عذاب وجدانمه....وگرنه از دستت خیلی عصبانیم.....خیلی
و از جاش بلند شد و خواست بره که یوهی بازوشو گرفت

یوهی:لطفا.....عصبانی نباش....هیون
هیون به یوهی نگاه کرد
یوهی:من...اینکارو کردم ولی اصلا پشیمون نیستم....تو همه ی زندگیم سعی کردم به همه کمک کنم.....چه برسه به تو که این همه هوامو داشتی....تو خیلی به من کمک کردی.....به من و برادرم
هیون:گفتم که تو هیچ وقت به من مدیون نبودی....من دلم برات نسوخت که اون کارو کردم.....وظیفه ای بود که انجامش دادم
یوهی:منم همینو میگم.....تو هیچ وقت به من مدیون نیستی.....منم دلم برات نسخوت و وظیفمو انجام دادم

هیون از جاش بلند شد
هیون:پس فکر میکنم دوتامون الان بی حسابیم
و از اتاق رفت بیرون
یوهی هم بلند شد و صاف رفت توی اشپزخونه
یه قهوه درست کرد و رفت توی اتاق اهنگ سازی
چون هیون اتاقشو به یوهی داده بود خودش تو اتاق اهنگ سازی بود
بقیه هم توی اتاق خودشون خوابیده بودن
هیون روی میزش نشسته بود و با لبتاپش کار میکرد
یوهی قهوه رو گذاشت روی میز هیون
یوهی:خستگیتو در میبره

هیون:تو اینو درست کردی
یوهی:معلومه
و نشست روی صندلی کناری هیون
یوهی:داری چیکار میکنی؟
هیون:دارم به ایمیل های طرفدارام جواب میدم......کار سختیه....خیلی زیادن

یوهی:منم کمکت میکنم
هیون:چطوری؟
یوهی:اینجا دوتا لب تاپ هست....من با اونیکی از طرف تو به طرفدارات جواب میدم
هیون:نمیتونی
یوهی بدون توجه به هیون اونکی لبتاپو برداشت و گذاشت کنار لبتاپ هیون

یوهی:برات انجامش میدم
هیون فقط به یوهی نگاه کرد
یوهی:آ....چقدر ایمیل داری....بزار ببینم....اهان ...این میگه سلام هیون...من یکی از طرفداراتم و توی یه کشور دیگه زندگی میکنم....خیلی بهت علاقه دارم و این ایمیل رو با عشق نوشتم...حتما جوابمو بده
یوهی:خوب بزار جواب بدم
هیون داشت به یوهی نگاه میکرد که داشت با عشق و علاقه جوابای ایمیلهای هیونو میداد

و بعد از چند ثانیه خودشم مشغول به کار شد