یالاخره همشون رسیدن به مهمونی وقتی پیاده شدن از ماشین یوهی با دهان باز داشت به اون سالن مهمونی که از قصر هم زیباتر بود نگاه میرد

یوهی:واااااو

هیون نگاهی به یوهی کرد

پوزخندی زد و گفت:هی داهاتی....توی سالن از این مارا نکن.....آبروم میره

یوهی:چی؟!داهاتی؟؟

هیون:هی......با من درست صحبت کن.....یادت باشه تو برای من همون خدمتکاری

جونگمین:برو بینیم بابا.....این خانوم خیلی خیلی زیبا از الان یا لاقل همین امشب دوست دخترته نه خدمتکارت....نمبخوایش خودم ازت میخرم...چند؟

هیون با کلافگی نگاهی به جونگمین کرد و دستاشو کرد تو جیب کت شلوار شیری رنگش و رفت سمت در ورودی

یوهی دوید دنبالش و دستشو دور بازوی هیون حلقه کرد

هیون ایستاد و نگاهی به بازوش کرد و بعد نگهی به یوهی انداخت

یوهی:اگه میخای فیلم بازی کینیم......بهتره درست بازی کنیم

هیون نفس عمیقی کشید تا عصبانیتشو قورت بده و با یوهی وارد سالن شد

وقتی وارد سالن شدن همهی حواسا پیش اونا بود همه به اون دوتا چشم دوخته بودن

چون یوهی بی تهایت زیبا شده بود و زیباییش جلب توجه میکرد و هیون هم علاوه بر زیبایی بیش از حدش یه خواننده ی معروف بود

هنوز چند دقیقه از ورود اونا نگذشته بود که از دور دختری به اونا نزدیک میشد

جونگمین اهسته زیر گوش یوهی:بدبخت شدیم رفت......یونا هیولا اومد

یوهی از استرس لبشو گاز گرفت و دستای هیون که تو دستاش بود رو محکم فشار داد

هیون:هی.....مگه دستگیره ی درو گرفتی محکم فشار میدی

یوهی نگاهی پر از خواهش به هیون کرد

هیون:ا....چرا یهو یخ کردی؟....داهاتی؟

یوهی خشمگین به هیون نگاه کرد

هیون با خنده:خیلی خب.....الان وقتش نیست

یونا اومد جلوی هیون ایستاد و با عصبانیت به یوهی نگاه کرد

یونا:اوپا.....چه خوب که اومدی.....این.....این دختره؟

هیون:اه.....یادم رفت معرفی کنم.....یونا.....این یوهیه دوس دخترمه

یونا با تعجب جیغ زد:چییییییییی؟

و با نفرت یه یوهی نگاه کرد

یونا داد زد:اوپا.....معلومه داری چی میگی؟.....داری شوخی میکنی دیگه نه؟.....اوپا تو دوس پسر منی......چی داری میگی؟....این کیه؟

هیون پوزخندی زد:اینو از کجا در اوردی؟.....10 دفعه گفتم من با تو هیچ نسبتی ندارم

یوهی سرشو انداخته بود پایین و از ترس داشت میمرد

همه ی مهمونا متوجه ی اونا شده بودن و داشتن به یونا که داشت داد و میزد و جیغ میکشید نگاه میکردن

هیون دست یوهی رو کشید و خواست با اون از اونجا دور بشه که یهو یونا با عصبانیت دست یوهی رو از دست هیون کشید و چک محکمی زیر گوش یوهی زد 

به طوری که اون کمی اونطرف تر پرت شد و خون از بینیش اومد

جونگمین و یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون دوییدن طرفش

جونگمین:یوهی خوبی؟

یوسنگ:اسیب دیدی؟.....حالت خوبه؟

یونا با گریه داد زد:اوپا.....تو اونو نمیخوای.....میدونم.....تو فقط منو دوس داری مگه نه.....اوپا

هیون نگاهی بی روح به یونا کرد و رفت سمت یوهی

جونگمین رو کنار زد و دست یوهی رو گرفت و کمکش کرد بلند شه و باهاش از سالن خارج شد

همونجوری که از سالن دور میشدن هیون یهو برگشت سمت یوهی و گفت:چرا تو هیچی نگفتی؟

یوهی:هیچی نگفتم زد اینجوریم کرد اگه میگفتم چیکارم میکرد

هیون از تو جیبش دستمالی در اورد و خونه بینیه یوهی رو پاک کرد

هیون:من.....نمیفهمم چرا انقدر به کارت نیاز داری که یه خاطرش هر کاری حاظری بکنی

یوهی:به خاطر برادرم

هیون:برادرت؟!!

یوهی:چند سال پیش پدر و مادرم فوت کردن و من با برادر کوچیکم که اون موقعه 4 سالش بود رفتیم پیش عموم برای زندگی.....اون.....با ما خوب نبود...و اذیتمون میکرد....برای همین ما.....مجبور شدیم......از اونجا به اینجا فرار کنیم.....خب منم.....برای در اوردن خرج برادر کوچیکم......که 6 سالش بیشتر نیست باید کار میکردم

و سرشو انداخت پایین تا هیون اشکاشو نبینه

هیون که فکرشو نمیکرد یوهی همچین زندگیی داشته باشه گفت:خب......بیا برگردیم خونه

یوهی:میشه....منو ببری خونه ی خودم...داداشم...کوچیکه و تا الان تنها بوده......حتما ترسیده

هیون:باشه...میبرمت خونه

یوهی رفت خونه و فردا صبح طبق معمول ساعت 7 رفت خونه ی دابل اس

همشون خواب بودن و یوهی با کلیدی که از یون سنگ گرفته بود درو باز کرد

تا کتشو در اورد یهو زنگ درو زدن

یوهی با تعجب:یعنی......کیه این وقته صبح؟.....حتما پستچیه

و رفت از چشمی در بیرون رو نگاه کرد

یهو خشکش زد

یونا بود

دوید سمت اتاق هیون

یونا دستشو گذاشته بود رو زنگ و بر نمیداشت

یوهی در اتاق هیون رو زد ولی هیون خواب بود و اصلا جواب نداد

یوهی دوباره ولی اینبار محکم تر زد بازم کسی جواب نداد

واسه همین در و باز کرد و رفت تو اتاق هیون

هیون رو تختش خوابیده بود اصلا تو باغ نبود

یوهی هیون رو تکون داد

یوهی:پاشو.....لطفا....هیون.....هیون

اما هیون هیچ کاری نکرد

یوهی دوباره هیونو تکون داد

یوهی:کیم هیون جونگ....پاشو.....با تو ام

هیو غلطی زد و از اونجا که خواب بود و نمیدونست اونی که داره صداش میکنه یوهیه نه یونسنگ

دست یوهی رو گرفت و کشید و انداخت روی تخت پیش خودش

یوهی از این حرکت هیون شوکه شد و با چشمای از حدقه در اومده به هیون که کنارش خوابیده بود نگاه کرد

هیون نفس عمیقی کشید و چشماشو نیمه باز کرد

وقتی یوهی رو کنار خودش دید عین برق از جا پرید

هیون:هی....تو....تو.....

یوی:الان وقت این حرفا نیست.......هیون....یونا اومده پشت دره...چیکار کنیم؟

هیون:چیییییی؟!!!

یوهی:وای اگه منو تو خونه ی شما ببینه........ابروم میره...وااااای

هیون:اون اینجا چیکار میکنه؟

و از روی تختش بلند شد و رفت سمت در

درو که باز کرد یونا اومد تو و یه راست بی اینه حرفی بزنه با عصبانیت رفت سمت اتاق هیون

هیون:نه.....اونجا نرو

ولی دیر شده بود

یونا وارد اتاق هیون شد و یوهی رو دید

هیون دوید تو اتاقش

یونا:اوپا......این......این......شبو اینجا بوده؟

یوهی:نه...نه اشتباه نکن

یونا جیغ کشید:تو به حقی رو تخت اوپا هیونه من نشستی

هیون پشت یونا بود و داشت یه جوری به یوهی اشاره میکرد که نقش بازی کنه

یوهی هم یه نفس عمیق کشید و سعی کرد واقعا بازی کنه

بلند شد و رفت روی میز هیون نشست

یوهی:خب.....اگه هم بودم....به تو چه؟و با خونسردی گفت:کارای من و هیون به تو....مربوط نمیشه

یونا جیغ زد:خفه شو

هیون:از خونهی من برو بیرون یونا زود باش برو

یونا:اوپااااااااااااااااا

یوهی از جاش بلند شد و رفت سمت هیون

بازوی هیون و گرفت و گفت:در ضمن...... دیگه نمیخوام بشنوم به هیونه من میگی اوپا

یونا

....