قسمت چهارم
یوهی:واااااو
هیون نگاهی به یوهی کرد
پوزخندی زد و گفت:هی داهاتی....توی سالن از این مارا نکن.....آبروم میره
یوهی:چی؟!داهاتی؟؟
هیون:هی......با من درست صحبت کن.....یادت باشه تو برای من همون خدمتکاری
جونگمین:برو بینیم بابا.....این خانوم خیلی خیلی زیبا از الان یا لاقل همین امشب دوست دخترته نه خدمتکارت....نمبخوایش خودم ازت میخرم...چند؟
هیون با کلافگی نگاهی به جونگمین کرد و دستاشو کرد تو جیب کت شلوار شیری رنگش و رفت سمت در ورودی
یوهی دوید دنبالش و دستشو دور بازوی هیون حلقه کرد
هیون ایستاد و نگاهی به بازوش کرد و بعد نگهی به یوهی انداخت
یوهی:اگه میخای فیلم بازی کینیم......بهتره درست بازی کنیم
هیون نفس عمیقی کشید تا عصبانیتشو قورت بده و با یوهی وارد سالن شد
وقتی وارد سالن شدن همهی حواسا پیش اونا بود همه به اون دوتا چشم دوخته بودن
چون یوهی بی تهایت زیبا شده بود و زیباییش جلب توجه میکرد و هیون هم علاوه بر زیبایی بیش از حدش یه خواننده ی معروف بود
هنوز چند دقیقه از ورود اونا نگذشته بود که از دور دختری به اونا نزدیک میشد
جونگمین اهسته زیر گوش یوهی:بدبخت شدیم رفت......یونا هیولا اومد
یوهی از استرس لبشو گاز گرفت و دستای هیون که تو دستاش بود رو محکم فشار داد
هیون:هی.....مگه دستگیره ی درو گرفتی محکم فشار میدی
یوهی نگاهی پر از خواهش به هیون کرد
هیون:ا....چرا یهو یخ کردی؟....داهاتی؟
یوهی خشمگین به هیون نگاه کرد
هیون با خنده:خیلی خب.....الان وقتش نیست
یونا اومد جلوی هیون ایستاد و با عصبانیت به یوهی نگاه کرد
یونا:اوپا.....چه خوب که اومدی.....این.....این دختره؟
هیون:اه.....یادم رفت معرفی کنم.....یونا.....این یوهیه دوس دخترمه
یونا با تعجب جیغ زد:چییییییییی؟
و با نفرت یه یوهی نگاه کرد
یونا داد زد:اوپا.....معلومه داری چی میگی؟.....داری شوخی میکنی دیگه نه؟.....اوپا تو دوس پسر منی......چی داری میگی؟....این کیه؟
هیون پوزخندی زد:اینو از کجا در اوردی؟.....10 دفعه گفتم من با تو هیچ نسبتی ندارم
یوهی سرشو انداخته بود پایین و از ترس داشت میمرد
همه ی مهمونا متوجه ی اونا شده بودن و داشتن به یونا که داشت داد و میزد و جیغ میکشید نگاه میکردن
هیون دست یوهی رو کشید و خواست با اون از اونجا دور بشه که یهو یونا با عصبانیت دست یوهی رو از دست هیون کشید و چک محکمی زیر گوش یوهی زد
به طوری که اون کمی اونطرف تر پرت شد و خون از بینیش اومد
جونگمین و یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون دوییدن طرفش
جونگمین:یوهی خوبی؟
یوسنگ:اسیب دیدی؟.....حالت خوبه؟
یونا با گریه داد زد:اوپا.....تو اونو نمیخوای.....میدونم.....تو فقط منو دوس داری مگه نه.....اوپا
هیون نگاهی بی روح به یونا کرد و رفت سمت یوهی
جونگمین رو کنار زد و دست یوهی رو گرفت و کمکش کرد بلند شه و باهاش از سالن خارج شد
همونجوری که از سالن دور میشدن هیون یهو برگشت سمت یوهی و گفت:چرا تو هیچی نگفتی؟
یوهی:هیچی نگفتم زد اینجوریم کرد اگه میگفتم چیکارم میکرد
هیون از تو جیبش دستمالی در اورد و خونه بینیه یوهی رو پاک کرد
هیون:من.....نمیفهمم چرا انقدر به کارت نیاز داری که یه خاطرش هر کاری حاظری بکنی
یوهی:به خاطر برادرم
هیون:برادرت؟!!
یوهی:چند سال پیش پدر و مادرم فوت کردن و من با برادر کوچیکم که اون موقعه 4 سالش بود رفتیم پیش عموم برای زندگی.....اون.....با ما خوب نبود...و اذیتمون میکرد....برای همین ما.....مجبور شدیم......از اونجا به اینجا فرار کنیم.....خب منم.....برای در اوردن خرج برادر کوچیکم......که 6 سالش بیشتر نیست باید کار میکردم
و سرشو انداخت پایین تا هیون اشکاشو نبینه
هیون که فکرشو نمیکرد یوهی همچین زندگیی داشته باشه گفت:خب......بیا برگردیم خونه
یوهی:میشه....منو ببری خونه ی خودم...داداشم...کوچیکه و تا الان تنها بوده......حتما ترسیده
هیون:باشه...میبرمت خونه
یوهی رفت خونه و فردا صبح طبق معمول ساعت 7 رفت خونه ی دابل اس
همشون خواب بودن و یوهی با کلیدی که از یون سنگ گرفته بود درو باز کرد
تا کتشو در اورد یهو زنگ درو زدن
یوهی با تعجب:یعنی......کیه این وقته صبح؟.....حتما پستچیه
و رفت از چشمی در بیرون رو نگاه کرد
یهو خشکش زد
یونا بود
دوید سمت اتاق هیون
یونا دستشو گذاشته بود رو زنگ و بر نمیداشت
یوهی در اتاق هیون رو زد ولی هیون خواب بود و اصلا جواب نداد
یوهی دوباره ولی اینبار محکم تر زد بازم کسی جواب نداد
واسه همین در و باز کرد و رفت تو اتاق هیون
هیون رو تختش خوابیده بود اصلا تو باغ نبود
یوهی هیون رو تکون داد
یوهی:پاشو.....لطفا....هیون.....هیون
اما هیون هیچ کاری نکرد
یوهی دوباره هیونو تکون داد
یوهی:کیم هیون جونگ....پاشو.....با تو ام
هیو غلطی زد و از اونجا که خواب بود و نمیدونست اونی که داره صداش میکنه یوهیه نه یونسنگ
دست یوهی رو گرفت و کشید و انداخت روی تخت پیش خودش
یوهی از این حرکت هیون شوکه شد و با چشمای از حدقه در اومده به هیون که کنارش خوابیده بود نگاه کرد
هیون نفس عمیقی کشید و چشماشو نیمه باز کرد
وقتی یوهی رو کنار خودش دید عین برق از جا پرید
هیون:هی....تو....تو.....
یوی:الان وقت این حرفا نیست.......هیون....یونا اومده پشت دره...چیکار کنیم؟
هیون:چیییییی؟!!!
یوهی:وای اگه منو تو خونه ی شما ببینه........ابروم میره...وااااای
هیون:اون اینجا چیکار میکنه؟
و از روی تختش بلند شد و رفت سمت در
درو که باز کرد یونا اومد تو و یه راست بی اینه حرفی بزنه با عصبانیت رفت سمت اتاق هیون
هیون:نه.....اونجا نرو
ولی دیر شده بود
یونا وارد اتاق هیون شد و یوهی رو دید
هیون دوید تو اتاقش
یونا:اوپا......این......این......شبو اینجا بوده؟
یوهی:نه...نه اشتباه نکن
یونا جیغ کشید:تو به حقی رو تخت اوپا هیونه من نشستی
هیون پشت یونا بود و داشت یه جوری به یوهی اشاره میکرد که نقش بازی کنه
یوهی هم یه نفس عمیق کشید و سعی کرد واقعا بازی کنه
بلند شد و رفت روی میز هیون نشست
یوهی:خب.....اگه هم بودم....به تو چه؟
و با خونسردی گفت:کارای من و هیون به تو....مربوط نمیشه
یونا جیغ زد:خفه شو
هیون:از خونهی من برو بیرون یونا زود باش برو
یونا:اوپااااااااااااااااا
یوهی از جاش بلند شد و رفت سمت هیون
بازوی هیون و گرفت و گفت:در ضمن...... دیگه نمیخوام بشنوم به هیونه من میگی اوپا
یونا
....