قسمت بیست و دوم
هیون:اخه بچه.....الان من یون اه رو چجوری تو این فروشگاه به این گندگی پیدا کنم هان؟
جونگمین:خبه حالا......الان اگه میگفتم یوهی گم شده با سر میرفت تو تک تک مغازه ها....نمیمیری بری یون اه رو پیدا کنی که
هیون:چرا میمیرم
یوهی:هیون....الان بهتره شوخی نکنین.....گم شدن یون اه مسئله ی بی اهمیتی نیست
هیون نفس عمیقی کشید و رو کرد به جونگمین
هیون:تو کدوم مغازه خبر مرگت اونو ول کردی؟
جونگمین:چه میدونم.....یه دونه از همین لباس فروشیا بود دیگه
هیون:ای خدا
کیوجونگ:خوب بهتره گروه گروه شیم
هیونگ جون:اره....من و یون سنگ باهم کیوجونگ و جونگمین باهم هیون و یوهی هم باهم
کیوجونگ:اره...خوبه
جونگمین:قبول نیست...منو با یوهی یار کنین
هیون زد پشت و جونگمینو با حرص گفت:بیا برو ببینم بچه پرو
جونگمین:اوهو.....خیلی خوب بابا ...غیرتی نشو....بچمونو باش
و بعد با یه حالت زنونه زد پشت دست خودش و صداشو زنونه کرد و گفت:حیف این همه زحمت که من واسه تو کشیدم....تف به غیرتت.....ای نامرد....ای بیمرام...این همه سال زحمتتو کشیدم پات سوختم و ساختم و دم نزدم.....جوونی و خوشگلیمو پات گذاشتم.... ای بیحیا...ای نامرد.....حالا رفتی سرم هوو اوردی؟چه هووی خوشگلی هم اوردی...ای بی صفت ای...
هیون:جونگمین توروخدا......آبرومونو بردی.....هر کی داره رد میشه یه نگات میکنه و میخنده
جونگمین:بده دل مردمو شاد میکنم؟؟
یوهی و یون سنگ و کیوجونگ و هیونگ جون که غش کرده بودن از خنده
هیون دست یوهی رو گرفت و کشید و گفت:بیا بریم....الان آبرومونو میبره
و یوهی رو که داشت از خنده میترکید رو کشوند و برد
یوهی با خنده:این جونگمین خیلی با نمکه
هیون:بانمکه؟!!....دیونست
یوهی:اخی...دلت میاد؟....خیلی پسر خوبیه
هیون:پسر خوبی هست اما کم داره.....هیچ فرصتی رو از دست نمیده
یوهی:واسه چی؟
هیون:واسه خندیدن و کیف کردن
یوهی:همینش خوبه دیگه
هیون پوزخندی زد و گفت:بیا بریم این مغازه هارو بگردیم شاید پیداش کردیم
و با یوهی رفتن سمت مغازه ها
تقریبا کل مغازه ها رو داشتن میگشتن که یهو موبایل هیون زنگ خورد
هیون:بله؟
جونگمین پشت خط:نگردین بابا...پیداش کردیم این دیونه رو
هیون:ا؟کجا؟
جونگمین:خونه ی اقا شجاع بود....الان رفتم دنبالش اوردمش
هیون:مسخره
جونگمین:بابا بیاین پایین بریم خونه دیگه....نکنه یادت رفته امروز چه روزیه؟
هیون:چه روزیه؟
جونگمین:خاک تو سرت کنن....به توهم میگن عاشق؟؟
هیون:چی شده مگه؟
جونگمین:برادر زن ایندت الان زنگ زد...گفت داریم میایم خونه یه چیزی بخریم که امشب کادو بده به خواهرش وقتیم رسیدیم خونه قلکشو میشکنه پولشو میده
هیون:چرا میخواد کادو بده؟
جونگمین:خب باهوش تولد یوهیه امشب
هیون:چی؟
جونگمین:نخودچی
هیون:باشه باشه...پس....الان میایم
جونگمین:کجا میاین؟
هیون:خودت گفتی بیایم طبقه پایین بریم خونه
جونگمین:احمق شماها باید بیرون بمونین تا ماها خونه رو درست کنیم بعد بیاین دیگه
هیون:اها...باشه
جونگمین:زود نیاینا
هیون:خیله خب
جونگمین:تاکیید میکنم زود نیاینا....(صداشو زنونه کرد)اخه عزیزم بهت برنخوره این چند سال که باهات زندگی کردم اخلاقت دستم اومده یه حرفو یه بار که هیچی ده بارم که بگی باز نمیره تو اون مخ چیزت یعنی پوکت
هیون:بی ادب
جونگمین:دیگه تاکید نمیکنما زو...
هیون:جونگمین انقده حرف نزن برو خونه دیگه...اه
جونگمین خودشو لوس کرد و یا صدای دخترونه گفت:واه واه...چه بیادب...اگه دوباره سرم داد بزنی بابامو میارما
یوهی:چی میگه جونگمین؟
هیون:مثل همیشه چرت و پرت
و تلفنو قطع کرد
یوهی:پیدا کردن یون اه رو؟
هیون:اوهوم
یوهی:خب...پس الان بریم خونه
هیون سریع گفت:نه
یوهی:چرا؟!!!
هیون:خب...چیزه.....بهتر نیست حالا که تنها شدیم......یه کم...بریم بیرون؟
یوهی لبخندی زد:چرا...اتفاقا خیلی هم خوبه
هیون:پس بریم....
و بعد از مکثی گفت:کجا بریم؟
یوهی سرشو تکون داد و یه خنده ی خیلی قشنگ کرد و با یه حرکت قشنگ همه ی موهاشو ریخت یه طرف
یوهی:بریم....یه جایی که سرد باشه
هیون:سرد؟!!!!!
یوهی:اره...جایی رو سراغ نداری که هم سرد باشه هم نزدیک اب باشه؟
هیون:اب؟!!!منظورت دریاست؟
یوهی:اره.....صداش به ادم ارامش میده...در ضمن هوای کنار دریا هم همیشه سرده
هیون لبخندی زد و گفت:اگه اینجوره که خیلی خوبه چون من یه خونه کنار دریا دارم
یوهی ذوق زده:جدی؟؟؟؟
هیون:اره....البته نمیشه بهش گفت خونه...یه کلبست بیشتر...یه کلبه ی چوبی خوب
یوهی با ذوق ادامه داد:از همون کلبه های چوبی باصفا که چوبهای دیوارش نم داره و بوی خوب و قدیمیه چوب رو تو هوا پخش میکنه؟
هیون هم ادامه داد:از همون کلبه های چوبی که یه باغچه ی زیبا هم پشتش داره که درختهای زیبا و سرسبز و گل های خوشبو توش زیاده و هرجاشو که نگاه کنی یا بوته ی نسترنه یا گل سرخ یا درخت مو
یوهی:از همون کلبه های چوبی که باغ پشتش توش یه عالمه درخت میوه دار داره و وقتی باغبون به گل ها و درختا اب میده هم که دیگه محشره یه بویی بلند میشه که ادمو گیج میکنه...بوی خاک خیس شده و عطر گل ها سبزه و چمن تموم هوا رو پر میکنه...اره؟
هیون:یه کلبه ی قدیمیه باصفا...همونطوری که الان توصیف کردی
یوهی:وااااای.....خدای من عالیه....میشه زودتر بریم اونجا...ازت خواهش میکنم....لطفا
هیون:اره...چرا که نه.....من عاشق اونجام...اتفاقا دلم خیلی هوای اونجارو کرده....معمولا وقتی مشکلی واسم پیش میاد یا نیاز به ارامشو تفکر دارم میرم اونجا
یوهی:مگه مشکلی برات پیش اومده؟
هیون:اره......بزرگ ترین مشکل روی کره ی زمین که یه روزی همه گرفتارش میشن
یوهی:چی؟
هیون:عاشق تو شدم
یوهی:لبخندی زد و گفت:شیرین ترین مشکل روی زمین که منم گرفتارش شدم
هیون نگاهی به یوهی کرد
....