جونگمین:ببینم حالا این پسره که گفتی.....از ماها بیشتر طرفدار داره؟

کبوجونگ:هه.....حسودیت شد؟

جونگمین:نه بابا

هیونگ جون:جونگمین حالا بس کن....ما هممون نگران یوهی و هیون هستیم

جونگمین:مگه بچن؟خودشون میان دیگه........میگم بیاین ماها این کیکا و شام رو بخوریم تا اونا بیاین حتما یه چیزی خوردن دیگه

یون سنگ:نه.......تولد یوهیه

جونگمین:فدای سرم که تولدشه.......(داد زد)بابا از گشنگی مردم

کیوجونگ:اه داد نزن

یون سنگ:جونگمین میزاری منم اون بازی رو بکنم؟؟؟

جونگمین:نه نمیزارم....یه عالمه پولشه

یون سنگ:خسیس

فردا صبح

جونگمین و جین هو و کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ همونجا تو حال خوابشون برده برد و کیک و شام هم دست نخورده مونده بود

ساعت 11 ظهر بود که بالاخره هیون و یوهی اومدن

یوهی به محض ورود به خونه با تعجب دید که همه تو حال خوابیدن و دورشون یه عالمه بادکنک و کیک و شمع و شامه

یوهی:اینجا......چه خبره؟

هیون با تعجب:نمیدونم!!!!

یوهی:جین هو هم اینجا خوابیده

در همین حال یهو جونگمین از خواب بلند شد و وقتی هیون و یوهی رو دید پرید سمت هیون و داد زد:دیوانه روانی.....تا صبح منتظرت بودیم گفتم دختررو دیر بیار نگفتم اصلا نیارش که

هیونگ جون و کیوجونگ هم بیدار شدن و حمله ور شدن سمت هیون

کیوجونگ:ماها به خاطر شما شام نخوردیم.....چرا دیشب نیومدین

هیون:خیلی خب خیلی خب....الان توضیح میدم

هیونگ جون:خبر مرگت نمیخواد توضیح بدی

جونگمین صداشو زنونه کرد:من گفتما......تجربه داشتم اخه.....نیست چند سال ما باهو زن و شوهر بودیم.....اخلاقش دستم بود میدونستم حرف حساب حالیش نمیشه

هیون:زهرمار

جونگمین:بیتربیت....اگه دادم بازی کنی

هیون:بازی چیه؟

هیونگ جون:بابا ازیه جاستین بیبرو خریده از دیشب تا الان مارو کشته

یوهی:واقعا؟؟

جونگمین:پس چی؟

یوهی:میزاری منم بازی کنم....من جاستینو خیلی دوست دارم از طرفداراشم

هیون:تو جاستین بیبرو دوست داری؟

یوهی:اره خیلی ماهه

هیون خنده ای کرد و پرسید:از من ماه تره؟

یوهی:تو با اون فرق میکنی.......اون فقط برای من یه خوانندس منم طرفدارشم

جونگمین:اونوقت هیون؟؟؟

یوهی:آ.....اون

هیون:خب جونگمین.....دیگه بسه

جونگمین:هه....مثلا خواستی ریا نشه؟

هیونگ جون:هیون امروز یوهی باید بره دکتر

یوهی:دکتر؟!واسه چی؟

جونگمین:واسه شونت دیگه....باید بری چکاب

هیون:ولی من امروز مصاحبه دارم

جونگمین:میدونم.....این وظیفه به من متحول شده

یوهی:نیازی به دکتر نیست.....من خوبم

هیون:جونگمین میبریش؟

جونگمین:اره دیگه

یوهی:ولی....

جونگمین:دیگه اما و اگر نیار دیگه......لباسم که تنته زود باش بریم

یوهی:جونگمین....

جونگمین دست یوهی رو کشید و برد بیرون

بالاخره یوهی و جونگمین رفتن پیش دکتر

دکتر برای چکاب کلی دستور یه امارای داد

یوهی امارای رو انجام داد

دکتر:فقط نیم ساعت وقت میبره تا جواب ازمایش حاظر شه

یوهی:اوه...بله اقای دکتر

جونگمین:ما منتظر میمونیم

یک ساعت بعد یوهی و جونگمین از بیمارستان میان بیرون

جونگمین:یوهی.....مطمئنی که میخوای....اینکارو بکنی؟

یوهی اهسته:اره

جونگمین:ولی هیون تورو خیلی دوست داره

یوهی:کافیه جونگمین......کی هیون میاد؟

جونگمین لبشو گاز گرفت و گفت:اخه من دوستشم....رفیقشم.....نمیتونم که.....

یوهی فقط به جونگمین نگاه کرد

یوهی:ولی من از همین الان تنها عشقم تویی

جونگمین:مطمئنی که.....میخوای شروع بشه؟....میخوای این بازی مسخره رو شروع کنی؟

یوهی:این یه بازی نیست جونگمین.....این سرنوشت منه

جونگمین:میدونم

یوهی:میخوام هیون بدونه که من تورو دوست دارم

جونگمین:باشه......خودم میدونم دیگه باید چیکار کنم

و ماشین رو روشن کرد و با یوهی رفتن سمت یه پارک


هیون توی استدیو مصاحبه بود و کارش هم داشت تموم میشد

یون سنگ:هیون.....جونگمین زنگ زد....منو دعوت کرد به پارک....از تو چیزی نگفت ولی تو هم بیا

هیون:اره اتفاقا خیلی خستم.....بریم پارک

یون سنگ و هیون همونطور که پیاده میرفتن با هم حرف میزدن

یون سنگ:تو واقعا عاشق یوهی شدی داداش؟

هیون:اره.......اوقدر دوسش دارم که نمیتونم بی اون نفس بکشم

یون سنگ:اما اخه.....چجوری؟

هیون:نمیدونم چجوری تو این مدت کم عاشقش شدم ولی......نمیتونم ازش جدا شم

و از جیبش یه حلقه در اورد

یون سنگ:این....اوه؟چه قدر زیباست

هیون:امشب سورپرایزش میکنم......میخوام بدونه که من چه قدر دوسش دارم......امشب بهش پیشنهاد ازدواج میدم

یونسن:یعنی انقدر دوسش داری؟

هیون:خیلی بیشتر از این

....