قسمت بیست و چهارم
کبوجونگ:هه.....حسودیت شد؟
جونگمین:نه بابا
هیونگ جون:جونگمین حالا بس کن....ما هممون نگران یوهی و هیون هستیم
جونگمین:مگه بچن؟خودشون میان دیگه........میگم بیاین ماها این کیکا و شام رو بخوریم تا اونا بیاین حتما یه چیزی خوردن دیگه
یون سنگ:نه.......تولد یوهیه
جونگمین:فدای سرم که تولدشه.......(داد زد)بابا از گشنگی مردم
کیوجونگ:اه داد نزن
یون سنگ:جونگمین میزاری منم اون بازی رو بکنم؟؟؟
جونگمین:نه نمیزارم....یه عالمه پولشه
یون سنگ:خسیس
فردا صبح
جونگمین و جین هو و کیوجونگ و هیونگ جون و یون سنگ همونجا تو حال خوابشون برده برد و کیک و شام هم دست نخورده مونده بود
ساعت 11 ظهر بود که بالاخره هیون و یوهی اومدن
یوهی به محض ورود به خونه با تعجب دید که همه تو حال خوابیدن و دورشون یه عالمه بادکنک و کیک و شمع و شامه
یوهی:اینجا......چه خبره؟
هیون با تعجب:نمیدونم!!!!
یوهی:جین هو هم اینجا خوابیده
در همین حال یهو جونگمین از خواب بلند شد و وقتی هیون و یوهی رو دید پرید سمت هیون و داد زد:دیوانه روانی.....تا صبح منتظرت بودیم گفتم دختررو دیر بیار نگفتم اصلا نیارش که
هیونگ جون و کیوجونگ هم بیدار شدن و حمله ور شدن سمت هیون
کیوجونگ:ماها به خاطر شما شام نخوردیم.....چرا دیشب نیومدین
هیون:خیلی خب خیلی خب....الان توضیح میدم
هیونگ جون:خبر مرگت نمیخواد توضیح بدی
جونگمین صداشو زنونه کرد:من گفتما......تجربه داشتم اخه.....نیست چند سال ما باهو زن و شوهر بودیم.....اخلاقش دستم بود میدونستم حرف حساب حالیش نمیشه
هیون:زهرمار
جونگمین:بیتربیت....اگه دادم بازی کنی
هیون:بازی چیه؟
هیونگ جون:بابا ازیه جاستین بیبرو خریده از دیشب تا الان مارو کشته
یوهی:واقعا؟؟
جونگمین:پس چی؟
یوهی:میزاری منم بازی کنم....من جاستینو خیلی دوست دارم از طرفداراشم
هیون:تو جاستین بیبرو دوست داری؟
یوهی:اره خیلی ماهه
هیون خنده ای کرد و پرسید:از من ماه تره؟
یوهی:تو با اون فرق میکنی.......اون فقط برای من یه خوانندس منم طرفدارشم
جونگمین:اونوقت هیون؟؟؟
یوهی:آ.....اون
هیون:خب جونگمین.....دیگه بسه
جونگمین:هه....مثلا خواستی ریا نشه؟
هیونگ جون:هیون امروز یوهی باید بره دکتر
یوهی:دکتر؟!واسه چی؟
جونگمین:واسه شونت دیگه....باید بری چکاب
هیون:ولی من امروز مصاحبه دارم
جونگمین:میدونم.....این وظیفه به من متحول شده
یوهی:نیازی به دکتر نیست.....من خوبم
هیون:جونگمین میبریش؟
جونگمین:اره دیگه
یوهی:ولی....
جونگمین:دیگه اما و اگر نیار دیگه......لباسم که تنته زود باش بریم
یوهی:جونگمین....
جونگمین دست یوهی رو کشید و برد بیرون
بالاخره یوهی و جونگمین رفتن پیش دکتر
دکتر برای چکاب کلی دستور یه امارای داد
یوهی امارای رو انجام داد
دکتر:فقط نیم ساعت وقت میبره تا جواب ازمایش حاظر شه
یوهی:اوه...بله اقای دکتر
جونگمین:ما منتظر میمونیم
یک ساعت بعد یوهی و جونگمین از بیمارستان میان بیرون
جونگمین:یوهی.....مطمئنی که میخوای....اینکارو بکنی؟
یوهی اهسته:اره
جونگمین:ولی هیون تورو خیلی دوست داره
یوهی:کافیه جونگمین......کی هیون میاد؟
جونگمین لبشو گاز گرفت و گفت:اخه من دوستشم....رفیقشم.....نمیتونم که.....
یوهی فقط به جونگمین نگاه کرد
یوهی:ولی من از همین الان تنها عشقم تویی
جونگمین:مطمئنی که.....میخوای شروع بشه؟....میخوای این بازی مسخره رو شروع کنی؟
یوهی:این یه بازی نیست جونگمین.....این سرنوشت منه
جونگمین:میدونم
یوهی:میخوام هیون بدونه که من تورو دوست دارم
جونگمین:باشه......خودم میدونم دیگه باید چیکار کنم
و ماشین رو روشن کرد و با یوهی رفتن سمت یه پارک
هیون توی استدیو مصاحبه بود و کارش هم داشت تموم میشد
یون سنگ:هیون.....جونگمین زنگ زد....منو دعوت کرد به پارک....از تو چیزی نگفت ولی تو هم بیا
هیون:اره اتفاقا خیلی خستم.....بریم پارک
یون سنگ و هیون همونطور که پیاده میرفتن با هم حرف میزدن
یون سنگ:تو واقعا عاشق یوهی شدی داداش؟
هیون:اره.......اوقدر دوسش دارم که نمیتونم بی اون نفس بکشم
یون سنگ:اما اخه.....چجوری؟
هیون:نمیدونم چجوری تو این مدت کم عاشقش شدم ولی......نمیتونم ازش جدا شم
و از جیبش یه حلقه در اورد
یون سنگ:این....اوه؟چه قدر زیباست
هیون:امشب سورپرایزش میکنم......میخوام بدونه که من چه قدر دوسش دارم......امشب بهش پیشنهاد ازدواج میدم
یونسن:یعنی انقدر دوسش داری؟
هیون:خیلی بیشتر از این
....