قسمت بیست پنجم
یوهی و جونگمین با هم رفتن به یه پارک و یوهی در حالیکه از چشماش اشک میریخت سرشو تکیه داد به صندلی
جونگمین با ناراحتی:گریه نکن
یوهی:من......نمیتونم
جونگمین:یوهی.....خواهش میکنم
یوهی:باشه باشه.....جونگمین لطفا دیگه حرف نزن
هیون و یون سنگ داشتن از اون طرف خیابون میومدن سمت اون پارک
یوهی که سرش سمت اوم مسیری بود که هیون داشت ازش میومد هیونو دید و تا دید که هیون داره نزدیک میشه بلند شد و خودشو تو بغل جونگمین انداخت
یوهی که میدونست هیون داره اونا میبینه سرع داد زد:جونگمین دوستت دارم
هیون که حلقه ای که برای یوهی خریده بود تو دستش بود و داشت باهاش بازی میکرد با شنیدن این جمله حلقه از دستش افتاد و با چشمای از حدقه در اومدهو عصبانیت داشت اونارو نگاه میکرد
یوهی میدونست که هیون داره نگاش میکنه واسه همین از بغل جونگمین در نیومد
هیون که داشت میترکید از عصبانیت از سمت مخالف اونا شروع کرد به دویدن
یون سنگ داد زد:هیون...هیون برگرد......هیون....هیون
یوهی همونطور که تو بغل جونگمین بود گریه میکرد
هیون داشت میدوید ولی یهو پشیمون شد و برگشت سمت جونگمین و یوهی
رفت سمت یوهی و بدون اینکه هیچ حرفی بزنه با عصبانیت تمام بازوی یوهی رو گرفت و محکم کشید و از بغل جونگمین در اورد و با خودش برد سمت ماشینش
در ماشینشو باز کرد و یوهی رو هل داد اونتو
یوهی هم بدون اینکه چیزی بگه بدن بیجانشو با خودش میکشید
کمی که از اونا دور شدن هیون وایستاد و از ماشین پیاده شد
رفت سمت یوهی و در سمت اونو هم باز کرد و اونو هم کشوند بیرون

و با عصبانیت داد زد:بهت گفتم با احساساتم بازی نکن.....گفتم منو بازیچه ی خودت نکن
یوهی:ولی من گوش نکردم
هیون داد زد:لی یوهی
یوهی:من دوستت ندارم....مگه زوره؟.....باشه اعتراف میکنم....حقیقتو میگم....من تظاهر کردم که دوستت دارم تا بتونم تو اون خونه بمونم...عشق من جونگمینه...فهمیدی هیون؟
هیون:تو......تو
یوهیکه اشکش همونطور روان بود گفت:اره هرچی میخوای بگو هرچی که دلت میخواد.........ولی من.....دوستت ندارم
و به طرف مخالف هیون رفت
هیون اصلا باورش نمیشد اشکش میریخت رو صورتش و داشت دیوونه میشد
هیون دو زانو نشست روی زمین و دستش گرفت لای صورتش و گریه کرد
شب:
جونگمین و یونسنگ و کیوجونگ و هیونگ جون و یوهی توی خونه نشسته بودن اما هیون پیداش نبود
موبایلشم خاموش بود
جونگمین:لعنتی چرا موبایلتو خاموش کردی؟
هیونگ جون:حق داره......منم بودم همین کارو میکردم
یوهی هیچی نمیگفت
انگار دیگه روحی تو بدنش نبود فقط نگاه میکرد
کیوجونگ:نکنه بلایی سر خودش بیاره؟؟
یون سنگ:نه بابا....دیگه اینطوریام نیست
که یهو در خونه باز شد و هیون اومد تو
همه بلند شدن و رفتن سمتش
هیون هیچی نگفت و صاف رفت توی اتاقش و در اتاقشم قفل کرد
هیونگ جون:هیون....هیون در اتاقتو باز کن.......دِ باز ک این لعنتیو
هیون درو باز نکرد و صاف رفت توی دستشویی اتاقش
خودشو تو اینه نگاه کرد
اما به جای خودش اون صحنه ای رو میدید که یوهی تو بغل جونگمین بود
اون قدر عصبانی بود که به نفس نفس افتاده بود
یهو با مشت زد تو اینه و اینه رو شکوند

یون سنگ داد:هیون....هیون....هیون خوبی؟؟؟داری چه غلطی میکنی؟
هیون که داشت از عصبانیت میمرد رفت سمت در اتاقش و اونو باز کرد
همه با نگرانی نگاهش کردن
هیون فریاد کشید:چیه؟؟از من چی میخواین؟....باز چه مرگتونه
جونگمین:یه دقیقه صبر کن.....داد نزن
هیون:گمشو....از خونه من گمشو بیرون....الان
....