یون سنگ:هیون؟!!!چی داری میگی؟

هیون داد زد:گفتم الان از جلو چشمم گم شو جونگمین

یوهی که داشت گریه میکرد رفت جلوی هیون و گفت:هیون.....توروخدا....من از اینجا میرم....قسم میخوم...همین الان میرم...به جونگمین کاری نداشته باش....همه ی این دردسرا به خاطره منه....همین الان میرم

هیون با نفرت به یوهی نگاه کرد

و رفت سمت میزی که در حال بود و هرچی روش بود و انداخت و شکوند و در حالیکه فریاد میکشید و گریه میکرد داد زد:میخوای از این خونه بری؟!چرا لعنتی؟!!مگه تو به خاطر همین خونه با احساساته من بازی نکردی؟...مگه تو به خاطر همین پول و ماشین و جا و غذا منو بازیچه نکردی؟مگه تو به خاطر همنا دل منو نشکوندی؟؟!پس دیگه کجا میخوای بری؟کجا میخوای بری لعنتییییییییییییی؟؟

کیوجونگ:هیون اروم باش

یوهی از گریه دیگه رو پا بند نبود

دو زانو نشسته بود روی زمین و گریه میکرد

هیون هم

جونگمین:اروم باش هیون.....من میرم.....همین الان

و دست یوهی رو گرفت و با خودش کشوند و برد از در خونه بیرون

یوهی گریه میکرد و اروم نمیشد

جونگمین:خواهش میکنم گریه نکن

یوهی:جونگمین هیچی نگو.....من دارم هیونو گول میزنم خودمو گول مسزنم تورو هم گول میزنم

جونگمین:من بهت قول دادم......اشکالی نداره...تحمل میکنم


هیون تو حال نشسته بود و فقط به روبروش خیره شده بود و هیچی نمیگفت شده بود عین دیوونه ها

یون سنگ اومد پیش هیون نشست

یون سنگ:هیون.....داداش انقدر خودتو عذاب نده

کیوجونگ:قبول کن که اون دختر ارزششو نداشته

هیونگ جون:نباید خودتو به خاطر یه دختر نابود کنی.....مردم چی میگن؟

اما هیون هیچی نگفت و بازم به روبروش نگاه میکرد

انگار حرفای اونارو نمیشنید

کیوجونگ در حالیکه خودش هم گریه میکرد داد زد:تو داداش منی......نمیخوام اتفاقی برات بیوفته میفهمی؟انقدر واسه اون دختر عذاب نکش لعنتی

اما هیون بازم هیچ عکس و العملی نیون نداد حتی پلکم نمیزد

کیوجونگ یهو عصبانی شد و یقه ی هیونو گرفت و اونو چسبوند به دیوار

کیوجونگ با گریه داد زد:حرف بزن عوضی......میگم حرف بزن....نمیخوام اینطوری ببینمت...حرف بزن

هیون دست کیوجونگو از یقش باز کرد و بدون یه کلمه حرف از خونه خارج شد

هیون رفت و سوار ماشینش شد و با سرعت دیوانه واری حرکت کرد

موبایلشو برداشت و زنگ زد به جونگمین

جونگمین:الو؟

هیون:میخوام با یوهی حرف بزنم...بیارش به این ادرس

جونگمین:باشه.......بگو


یوهی توی همون محل قرار نشسته بود و حالش اصلا خوب نبود

بعد از چند دقیقه هیون اومد

هیون همونطور که سرد یوهی رو نگاه میکرد گفت:میتونی؟....واقعا میتونی تو روی من نگاه کنی؟

یوهی:میتونم

هیون پوزخندی زد

یوهی سرشو انداخت پایین تا اشک تو چشماش معلوم نشن

یوهی:اگه میخوای از این حرفا بزنی....بهتره که برم

هیون:اگه همه اینا یه فیلم بوده....چرا صدات میلرزه؟.....تو که منو دوست نداری...چرا میلرزی؟

یوهی:چون حالم اصلا خوب نیست

هیون که سعی میکرد جلوی جاری شدن اشکاشو بگیره داد کشید:فکر کردی من حالم خوبه؟؟.....من دوستت داشتم....بیشتر دنیا دوستت داشتم یوهی.....تو داری منو نابود میکنی......چرا؟....اخه چرا؟.....چرا یه دفعه؟....همه چی خوب بود.....تو خوب بودی...من خوب بودم...عشقم منو تو پاک بود...داری چه بلایی سرمن میاری؟...چرا باهام اینکارو میکنی؟.....داری خوردم میکنی

و یهو زانو زد جلو پای یوهی

هیون:با من بازی نکن.....توروخدا ولم نکن.....دوستت دارم...همیشه داشتم و دارم....اینکارو نکن

یوهی که دیگه داشت تلف میشد و نمیتونست جلو اشکاشو بگیره زانو زد کنار هیون

صورت هیونو و گرفت تو دستشو گفت:منو ببخش......ولی خودت بعد ها میفهی که.....اینکارم....فقط به خاطر خودت بوده.....تو بعدا میفهمی.....که چرا دارم ولت میکنم.....ولی لطفا جلومو نگیر...سختش نکن هیون

یوهی از جاش بلند شد و دوان دوان از اونجا دور شد

هیون در حالیکه گریه میکرد از جاش بلند شد و اشکاشو پاک کرد و رفت سمت ماشینش

....