قسمت بیست و هشتم
هیون هم تصمیمی گرفته بود و میخواست همین روز اجراش کنه
هیون سوار ماشینش شد و رفت به کمپانی که باهاش قرار داد داشت
هیون:سلام رییس ان
رییس ان:اوووو....کیم هیون جونگ؟؟؟تو کجا و اینجا کجا؟....ستاره ی کره اینجا چیکار میکنه؟
هیون سرشو انداخت پایین و گفت:کار مهمی باهاتون دارم
رییس ان:آ.....بله بله...خوب بشین.....الان میگم یه قهوه بیارن تا راحت صحبت کنیم
هیون:نه ممنون....چیزی نمیخورم
رییس ان با شک و دودلی به هیون نگاه کرد و نشست و گفت:مثل اینکه قضیه.....خیلی مهمه؟
هیون:بله رییس ان
رییس ان:خوب......بگو....میشنوم
کیوجونگ دوید و اومد پیش جونگمین و یون سنگ و هیونگ جون
کیوجونگ:این هیون دیونه شده
جونگمین:چرا؟
کیوجونگ:من نمیدونم اما....رییس ان الا یه چیزایی میگفت....هیون داره از بین میره بچه ها.....گروهمون داره از هم میپاشه
یون سنگ:چی شده؟
کیوجونگ:هیون.......هیون
هیونگ جون:هیون چی؟
کیوجونگ:هیون استفا داده......دیگه عضو اس اس 501 نیست....هیون قراردادشو با کمپانیمون فسخ کرده......و یه بلیت گرفته میخواد واسه همیشه از کشور بره
جونگمین:چییییییییی؟!
کیوجونگ که داشت گریه میکرد گفت:این چه بلاهایی که سرمون میاد؟....اون ار یوهی اینم از هیون....ما باید چیکار کنیم
هیونگ جون:باید صبر کنیم......من مطمئنم....یوهی خوب میشه....خوب میشه من میدونم.....اونوقت به هیون همه چی رو توضیح میدیم و برش میگردونیم
کیوجونگ که دیگه از گریه داشت خفه میشد داد زد:چی داری میگی؟.....احمق ما دیریم خودمونو گول میزنیم....یوهی خوب نمیشه....اون سرطان داره......داره میمیره.......ما داریم خودمون گول میزنیم...اون نمیتونه....نمیمونه......این بیماری درمان نداره...اون میمیره....تو اینو خوب میدونی....یوهی سرطان داره
جونگمین:خفه شو....این غیر ممکنه.....یوهی نمیمیره...اون میمونه...میمونه و بر میگرده پیش هیون...اون هنوز خیلی جوونه اون خیلی ارزو داره...خیلی ارزو داره......میفهمی؟
کیوجونگ که گریه میکرد دوید و از اونجا دور شد
جونگمین هم اشکاش جاری بود
هیونگ جون:جونگمین...اروم باش...اون خوب میشه....ما الان تو بیمارستانیم....منتظریم تا بهترین خبرارو برامون بیارن
جونگمین:اره...ما تو بیمارستانیم...کنار یوهی....اما اون مکارو نمیخواد...میدونی اون چه عذابی داره میکشه؟؟(داد زد)یوهی داره درد میکشه اما صداش در نمیاد تا هیون نفهمه و ناراحت نشه.....تظاهر کرد عاشق منه تا هیون نفهمه و ناراحت نشه.....وقتی موهاش داشت دونه دونه میریخت صداش در نیومد تا هیون نفهمه و ناراحت نشه و فقط گریه میکرد......اون دختر الان میتونست بهترین چیزارو داشته باشه اما فقط به خاطر اینکه داره موهاشو از دست میده گریه میکرد....تو چی میدونی؟از بدبختیای یوهی چی میدونی؟میدونی وقتی مادرش داشته میمرده یوهی ارزوش چی بوده؟مادر یوهی هم مریض بود و اون موقع یوهی 9 سالش بود....میدونی درخواستش از مادرش چی بود؟...میدونی اخرین درخواستش از مادرش چی بود؟میخواست بدونه که......که......موز چه مزه ایه؟باورت میشه؟یوهی انقدر بدبخت بود....این دختر با این قلب پاکش کسی بود که ارزوی خوردن یه موزو داشت...اون موقع فقیر بود و بدبخت....الان چرا باید این دردو تحمل کنه...الان چرا باید سرطان داشته باشه؟چرااااااااااااااا؟اخه چرا؟کی باید جواب سوال این دخترو بده؟کی میتونه جوابشو بده؟
هیونگ جون اشکاشو پاک کرد و نشست کنار جونگمین
هیونگ جون:راست میگی......واقعا راست میگی داداشم
که یهو دکتر اومد
جونگمین اشکاشو پاک کرد و از زمین بلند شد
دکتر سری تکون داد و گفت:بهتره عملش کنیم....یعنی.....تنها راهمون اینه....این عمل 20%رو بهتره....انجام بدیم
جونگمین که نفس نفس میزد با ناامیدی اشک ریخت وگفت:20%؟
دکتر:تنها راه نجاتشه....اون سرطان خون داره....اگه عمل نکنه....قطعا میمیره....اما اگر عمل کنه 20%احتمال داره که.....که زنده بمونه
جونگمین که گریه میکرد با هق هق گفت:ببینمش.....میخوام ببینمش
دکتر هم که اشک تو چشماش جمع شده بود سرشو به نشانه ی تایید تکون داد
جونگمین و یون سنگ و هیونگ جون رفتن تو اتاق یوهی
یوهی دراز کشیده بود و مثل فرشته های معصوم لبخند میزد
موهاش همه ریخته بود
همون موهایی که خیلی دوسشون داشت
جونگمین که اشک از چشماش میریخت گفت:چرا یوهی؟
یوهی بلخند زده بود اما تو چشماش پر از اشک بود
یوهی:ممنونم.....بابات همه چیز.....جونگمین
جونگمین:چی میخوای بگی؟
یوهی:شماها واسم خیلی زحمت کشیدین....تو میدونی که من....همیشه دلم میخواست به همه کمک کنم......جونگمین......یه کاری کن که.....اگه اتفاقی برام افتاد....اعضای بدنمو بدن به اونایی که احتیاج بیشتری بهش دارن
جونگمین:نه...برای تو هیچ اتفاقی نمیوفته....ماها نمیزاریم....نمیزاریم گی مثل تو....اتفاقی براش بیوفته
یوهی با همون لبخند ملیحش:تصمیم گیرنده خداست
جونگمین:خداتورو از ما نمیگیره....تو باید زنده بمونی و برگردی پیش هیون
یوهی هنوز لبخند داشت اما اشکش روی گونه هاش بود
یوهی:به هیون بگو که دوسش دارم....بگو قولمو نشکوندمو....هیچ وقت بهش خیانت نکردم....بگو که.....بگو
جونگمین با صدای غمگین و اغشته به بغض:میگم....به خدا همه رو میگم....ولی تو بمون...توروخدا
هیونگ جون:یوهی......تو مارو تنها نمیزاری...مگه نه؟ها؟
یوهی دوباره لبخند زد و گفت:وقتشه نه؟.....میخوان ببرنم اتاق عمل؟
جونگمین سرشو به نشانه ی تایید تکون داد
یوهی:فقط یه کلمه دیگه......جونگمین...مواظب هیون و جین هو باش.....لطفا
جونگمین:نه......تو خودت برمیگردی و مواظب اونا میمونی....من اینکارو نمیکنم....نه....هرگز
دکتر وارد اتاق شد
دکتر:بچه ها......بهتره یوهی رو ببریم
و پرستارا یوهی رو روی تخت دیگه ای خوابوندن و داشتن میبردنشون سمت اتاق عمل
جونگمین دوید سمت در خروجی
و موبایلشو در اورد و زنگ زد به هیون
هیون:چی میخوای؟
جونگمینهیون...بیا بیمارستان بیا....بیا ببین دارن چه بلایی سر یوهی میارن......من دروغ گفتم...یوهی دروغ گفت...اون منو نمیخواست...هیون...یوهی....یوهی سرطان داره...ممکنه دیگه هرگز نبینیش....تورو خدا بیا....هیون ممکنه بمیره...اون تورو میخواد...هیون....نمیدونم چیکار کنم....یوهیت ممکنه بمیره...اون دختره گل....اون خانوم پاک و معصوم....میترسم...هیون بیا
یهو تلفن از طرف هیون قطع شد
جونگمین دوید سمت در اتاق عمل
یوهی رو داشتن میبردن داخل
یوهی نگاهی به جونگمین کرد اشکش ریخت و لبخند زد
و بعد بردنش داخل اتاق عمل و درو بستن
هیون با تمام سرعتش میدوید
هیون گریه میکرد و میدوید
به جای اینکه سوار ماشینش شه با پای برهنه با تمام سرعتش به سمت بیمارستان میرفت
وقتی رسید
جونگمین و هیونگ جون و کیوجونگ و یون سنگ دم در اتاق عمل نشسته بودن
هیون با ناباوری رفت جلو
هیون:نه.....یوهی من اینجا نیست.....داری دروغ میگین
یون سنگ با گریه:داداش....دارن عملش میکنن....دیر رسیدی.....خیلی دیر رسیدی داداش....فقط20%احتمال داره بمونه....داداش دیر اومدی...دیر اومدی...اگه دیگه از این در....بیرون نیاد...داداش
هیون داد زد:خفه شو.....آشغال خفه شو...دروغگوا.....یوهی سرطان نداره....این توهم نیست....دارین به من دروغ میگین......دارین دروغ میگین
دکتر از در اتاق عمل اومد بیرون و
.....