قسمت بیست و نهم
هیون هنوز هم با چشمایی پر از اشک و ناباوری به همه نگاه میکرد
دکتر نگاهی به چشم های منتظر اون 5 نفر کرد و سری تکون داد
هیون:چ......چ.....چی.......میخوای........چی......م...میخوای...ب....بگ..بگی؟
دکتر در حالیکه تو چشماش پر از اشک بود با ناراحتی گفت:خ...خانوم....یوهی......متاسفم
هیون دوید سمت دکتر یقشو گرفت و فریاد زد:چی داری میگی؟احمق چی داری میگی؟یوهی من نمرده.....چی میگی
جونگمین و یون سنگ زانوهاشون خم شد و نشستن روی زمین جونگمین زار میزد و یون سنگ هم اشک میریخت
هیونگ جون با ناراحتی در حالیکه گریه میکرد زجه زد:حالا ما چیکار کنیم؟یوهی برگرد؟ما بدون تو چیکار کنیم.....چرا باید تو بمیری....نههههههههه...نههههه
کیوجونگ هم سعی یکرد هیونو اروم کنه ولی خودشم گریه میکرد
هیون داد میکشید:ولم کنید....ولم کنید احمقا...گریه نکنین...یوهی نمرده،نمرده
و هق هق زد زیر گریه
دکتر هم در حالیکه گریه میکرد زد رو شونه ی هیون و رفت
هیون دستای کیوجونگو که سعی میکرد هیونو نگه داره تا کسیو نزنه از خودش جدا کرد و دوید داخل اتاق عمل
در اتاقو باز کرد و رفت تو
یوهی رو تخت خوابیده بود و....و یه ملافه سفیدو داشتن روش مینداختن
هیون دوید سمت اون پرستار و داد کشید:نه...من نمیزارم...داری چه غلطی میکنی؟
پرستار:اخه....
ولی دیگه چیزی نگفت و سرشو تکون داد و به یوهی نگاه کرد و سرشو تکون داد و اهسته گفت:خیلی حیف بود
و رفت بیرون
هیون دوزانو نشست رو زمین جلو تخت یوهی و در حالیکه گریه میکرد با ناباوری صورت زیبای یوهی رو نگاه میکرد
همون صورت زیبا که هنوز هم لبخند ملیحش روی لبش بود
هیون با گریه:نه....یوهی نه....توروخدا.....تو به من گفتی که منو تنها نمیزاری....داری چیکار میکنی؟پاشو...پاشو بریم خونه...برادر کوچیکت اونجا منتظره...پاشو یوهی....اگه تو نباشی دیگه کی واسه جین هو قصه میگه؟...کی وقتی من ناراحتم ارومم میکنه؟...کی دیگه تو زمستون سرد واسه پرنده ها دونه میریزه؟کی همیشه و در بدتری شرایط با لبخند رو صورتش دنیا رو بهار میکنه؟کی دیگه به ردم کمک میکنه....گل من پاشو...یوهیییییییییییییییییییییییییییییییی
و دستای یوهی رو گرفت و زار زد
هیون:یوهی من....پاشو....چرا انقدر سردی هان؟!
و دست یوهی رو گرفت و ها کرد
هیون:من نمیزارم سردت شه....بیا الان گرم میشی
که یهو دستی رو شونش احساس کرد
جونگمین بود
در حالیکه گریه میکرد گفت:داداش
هیون:گمشو....گمشو بیرون
جونگمین چیزی نگفت ورفت بیرون
یهو چندتا پرستار اومدن و گفتن»اقا ما باید جنازه رو ببریم سردخونه
هیون داد زد:کدوم جنازه رو؟میخواین یوهی گل منو ببرین؟؟نه نمیزارم...برین گمشین،نمیزارم دستتون بهش برسه...برین
پرستار:اقا قانون اینجا اینه....متاسفیم
و دست هیونو به زور از یوهی جدا کردن
هیون زجه زد:نهههههه.....ولم...کنین.....نه.یوهی منو نبرین....کجا میبرینش؟نه......اون سردش میشه....نبرینش....نههههههههههههه
و سعی کرد دنبال اونا بره و یوهی رو از دستشون در بیاره اما دوتا مرد گرفته بودنش و نمیزاشتن که اون بره
هیون:توروخدا ولم کنین.....دارم عشقمو میبرن....تورخدا....دارم زنمو میبرن......ولم کنین...یوهی از تنهایی میترسه...نههههههه
همه گریه میکردن اما سعی میکردن هیونو نگه دارن که یهو جونگمین اومد و داد زد:ولش کنین بیشرفا.....برین گمشین
و کمک کیوجونگ بازوی هیونو گرفت و گفت:داداش.....داداشم نکن.....توروخدا.....روح یوهی عذاب میکشه....نکن
هیون داد زد:کدوم روح؟یوهی زندست......روح چیه؟جونگمین ولم کن.....دارن یوهی رو میبرن سردخونه...نمیدونن اون زندس؟تو رو بهشون بگو....جونگمبن تو همیشه به من کمک میکردی...همه حرفتو گوش میدن....برو بگو یوهی منو بیارن توروخدا برو دیگه
جونگمین با گریه:داداشم....ایندفعه دیگه نمیتونم کاری کنم....قربون تو داداشه مظلومم برم....توروخدا گریه نکن
هیون دستای اونا از خودش جدا کرد و دوید طرف سردخانه
هیون:یوهی....نبرش لعنتی...یوهییییییییییی
و رفت داخل سردخانه
هیون:توروخدا یوهییییییییی
هیون:نههههه
یوهی رو گذاشتن توی کاور و داشتن میبردنش تو کشو
هیون:یوهیییییییییی.....نه...نکن
و کشو رو بستن
هیون:توروخدا یوهیییییییییی
یوهی رفته بود داخل کشو و
هیون:نهههههههههههه
و دوزانو افتاد رو زمین
در حالیکه بی رمق به اون کشو که عشقش توش بود نگاه میکرد
تو ذهنش لبخندا و خاطره هاش با یوهی رو مرور میکرد
همون خاطره های کوتاه ولی شیرین
همونایی که دیگه هیچوقت....نمیتونست داشته باشه
با عشقش




















کیوجونگ اومد تو اتاق و به هیون نگاه کرد
دکتر هم اومد تو سردخونه
به همراه جونگمین و یون سنگ و هیونگ جون
دکتر رفت سمت اون کشو و کشیدش بیرون
کاورو باز کرد و گفت:اقای هیون میتونین برای اخرین بار ببینینش
هیون رفت سمت اون کشو
به صورت زیبای یوهی خیره شد
لبخند زیبای اون روی صورتش مثل یه غنچه گل بود
هیون:الان درست عین زیبای خفته شدی.....کاش میشد بعد از یه بوسه....از یه خوابه صد ساله بیدار میشدی
و اشکش ریخت رو دستای یوهی
.....